تماشاگه

درباره وبلاگ
تماشاگه

تماشاگه، گلچین زیباترین شعرها و متون ادبی ایران و جهان ، فقط زیباترین ها!!! از شنیدن نظرات شما خوشحال میشویم

آخرین نظرات
نویسندگان

این ابرها عقیم اند باران نخواهد آمد

دریا! ، مپیچ بر خود توفان نخواهد آمد

دیشب پدر دوباره بی نان به خانه برگشت

جایی که سفره خالیست ایمان نخواهد آمد

 

 

 

حریـفان هریک آوردند ازسودای خود سودی

زیـان آورده مـن بـودم کـه دنـبـال هـنر رفتم

 

 

 

تــــاریــــخ را ورق زدم و مــــطــــمــــئــــن شـــدم

هــرگــز کــســی پــیــاده بــه جــایـی نـمـی رسـد

 

 

 

گـفـتـی بـخـوان خـوانـدم اگـرچـه گـوش نـسپردی

حالا  که لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست

 

 

 

وفـــا نـــکــردی و کــردم، بــســر نــبــردی و بــردم

ثـــبـــات عـــهـــد مــرا دیــدی ای فــروغ امــیــدم؟

 

 

 

تــو مـرغ نـوپـری، زود سـت جـلـد بـام مـن بـاشـی

خـدا پـشـت و پـنـاهـت بـاد اگـر بی من سفر رفتی

 

 

 

بــاغــبــان خــار نــدامــت بــه جــگــر مــی‌شـکـنـد

بــرو ای گـــل کـــه ســـزاوار هــمــان گــلــچـیـنـی

 

بـا دلـت حـسـرت هـم صـحـبـتـی ام هـسـت، ولی

ســنــگ را بــا چــــه زبــانــی بــه سـخــن وادارم؟

 

 

 

بـه شـب نـشـیـنـی خـرچـــنـــگ‌هـــای مـــردابــی

چـگـونـه رقـص کـنـد مـاهــــی زلـــال پـــرســـت؟

 

 

 

یک بــار هــم ای عــشـق مـن از عـقـل مـیـانـدیـش

بــگــذار کــه دل حــل کــنــد ایــن مــسـئـلـه هـا را

 

 

 

آب طـلـب نـکـرده هـمـیـشـه مـراد نـیـــــــســــــت

گـاهـی بـهـانــه‌ای اســت کــه قــربـانـی‌ات کـنـنـد

 

 

 

من  رستم و سهراب تو! این جنگ چه جنگی است

گــر زخــم زنــم حــســرت و گــر زخـم خـورم نـنـگ

 

 

 

هــی پــا بــه پـا نـکـن کـه بـگـویـم سـفـر بـه خـیـر

مــجــبــور کــه نــیــسـتـی بـمـانـی .. ولـی نـرو....

 

 

 

بــه مــانــدن تــو عـاشـقـم ، بـه رفـتـن تـو مـبـتـلـا

شــکــســتــه ام ولــی بــرو ، بــریــده ام ولـی بـیـا

 

 

 

ســـتـــاره‌هـــا نـــهـــفـــتـــم در آســـمـــان ابــری

دلــم گــرفــتــه ای دوســت ، هـوای گـریـه بـا مـن

 

 

 

هـوای پـیـرهـن چـاک آن پـری اســـت کـــه مـــا را

کـشـد بـه حـلـقـه دیـوانـگـان جـامـه دریــــــــــــده

 

 

 

نـسـیـم مـسـت وقتی بوی گل می داد حس کردم

کــه ایـن دیـوانـه پـرپـر مـی کـنـد یـک روز گـلـهـا را

 

 

به وبلاگ تماشاگه خوش آمدید محتوای این وبلاگ برگزیده ای از زیباترین متون ادبی و شعر

با تکیه بر شعربا لحن وفضای امروزی است.امیدوارم مورد توجه شما قرار گیرد

 از شنیدن دیدگاههای شما خوشحال میشویم .

 

 

تا از تو هم آزرده شوم سرزنشم کن

آه این منم ای آینه! کم سرزنشم کن 

 

آن روز که من دل به سر زلف تو بستم

دل سرزنشم کرد، تو هم سرزنشم کن

 

ای حسرت عمری که به هر حال هدر شد

در بیش و کم شادی و غم سرزنشم کن

 

یک عمر نفس پشت نفس با تو دویدم

این‌بار قدم روی قدم سرزنشم کن

 

من سایه‌ی پنهان شده در پشت غبارم

آه این منم ای آینه کم سرزنشم کن

 

شاعر : فاضل نظری

شود تا ظلمتم از بازی چشمت چراغانی

مرا دریاب، ای خورشید در چشم تو زندانی!

 

خوش آن روزی که بینم باغ خشک آرزویم را

به جادوی بهار خنده هایت می‌شکوفانی

 

بهار از رشک گل های شکر خند تو خواهد مرد

که تنها بر لب نوش تو می‌زیبد، گل افشانی

 

شراب چشم های تو مرا خواهد گرفت از من

اگر پیمانه‌ای از آن به چشمانم بنوشانی

 

یقین دارم که در وصف شکر خندت فرو ماند

سخن ها بر لب «سعدی»، قلم ها در کف «مانی»

 

نظر بازی نزیبد از تو با هر کس که می‌بینی

امیدِ من! چرا قدر نگاهت را نمی‌دانی؟

شاعر : حسین منزوی

توان گفتن آن راز جاودانی نیست

تصوری هم از آن باغ ِ ارغوانی نیست!

 

پر از هراس و امیدم ، که هیچ حادثه‌ای

شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست

 

ز دست عشق به‌جز خیر، برنمی‌آید

وگرنه پاسخ دشنام مهربانی نیست

 

درختها به من آموختند فاصله‌ای

میان عشق زمینی و آسمانی نیست

 

به روی آینه پرغبار من بنویس

بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

شاعر : فاضل نظری

زندگی تراژدی است برای آن‌کسی‌که احساس می‌کند و کمدی است برای آنکه می‌اندیشد.

ژان دلابرویر

........................

تو ثروتمند نیستی مگر آنکه چیزی داشته باشی که با پول نتوان خرید.

کارت بروکس

........................

شکوه دنیوی همچون دایره‌ای است بر سطح آب که لحظه به لحظه به بزرگی آن افزوده می‌شود و سپس در نهایت بزرگی هیچ می‌‌شود

ویلیام شکسپیر

........................

احساس وظیفه در کار نیکو و در روابط آزاردهنده است. انسان ها تشنه محبت اند نه مراقبت

برتراند راسل

.......................


آنچه را می‌شنوم، فراموش می‌کنم. آنچه را می‌بینم، به خاطر می‌سپارم. آنچه را انجام می‌دهم، درک می‌کنم.

کنفوسیوس

.......................

ترس از عشق، ترس از زندگی است و آنان که از عشق دوری می کنند مردگانی بیش نیستند

برتراند راسل

........................

هیچ کس نمی تواند ما را بهتر از خودمان فریب دهد .

گوته

......................

زندگی خوب، زندگی شاد است، البته منظور من این نیست که اگر شما خوب باشید حتما شاد خواهید بود. منظور من این است که اگر شما شاد باشید خوب زندگی خواهید کرد

برتراند راسل

........................

قله‌های مرتفع دره‌های عمیق دارند و انسانهای بزرگ اشتباهات بزرگی مرتکب می‌شوند. 
در بین تمامی مردم تنها عقل است که به عدالت تقسیم شده زیرا همه فکر می‌کنند به اندازه کافی عاقلند
رنه دکارت

........................

پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آنست که بعد از هر زمین خوردنی برخیزی

مهاتما گاندی 

  

به شب سلام که بی تو رفیق راه من است

سیاه چادرش امشب ، پناهگاه من است

 

به شب که آینه ی غربت مکدر من

به شب که نیمه ی تنهایی سیاه من است

 

همین نه من در شب را به یاوری زده ام

که وقت حادثه شب نیز در پناه من است

 

نه بیم سنگ فنایش به دل نه تیر بلا

پرنده ای که قُرق را شکسته آه من است

 

رسید هر کس و برقی به خرمنم زد و رفت

هر آنچه مانده ز خاکسترم گواه من است

 

در این کشاکش توفانی بهار و خزان

گلی که می شکند ، عشق بی گناه من است

 

چرا نمی دری این پرده را شب ای شب من !

که در محاق تو دیریست تا که ماه من است

شاعر : حسین منزوی

آن هنگام که می‌خندی، دنیا با تو می‌خندد

آن هنگام که اشک می‌ریزی امّا، تنها هستی

شادی را باید در دنیای پیرِ غمگین جستجو کنی
غم‌ها امّا، تو را خواهند یافت.

آواز که می‌خوانی، کوه‌ها همراهی‌ات می‌کنند
آه که می‌کشی امّا، در فضا گم می‌شود

پژواکِ آوای شاد فراگیر می‌شود
 غمناک که شد امّا، دیگر به گوش نخواهد رسید


شاد که هستی، همه در جستجوی تواند
به هنگام غم امّا، روی می‌گردانند و می‌روند

آنها شادی تمام و کمالِ تو را می‌خواهند،
به غم‌اَت امّا، نیازی ندارند.


شاد که هستی، دوستانت بسیارند
به هنگام غم امّا، همه را از دست می‌دهی


کسی نیست که شرابِ نابِ تو را نپذیرد،
زهرتلخ زندگی را امّا، باید به تنهایی بنوشی

ضیافت که بر پا کنی، عمارت از جمعیت لب‌ریز می‌شود
به هنگامِ تنگدستی امّا، همه از کنارت می‌گذرند.

سخاوت و بخشش کمکی است برای ادامه زندگی
مرگ را امّا ، هیچ یار و همراهی نیست


برای کاروانِ شاهانه در عمارتِ شادی همیشه جا هست
از راهروهای باریکِ درد امّا
به نوبت و تک‌تک گذر باید کرد.

شاعر : الا ویلر ویلکاکس

از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریم

 

آوار پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزم ؟

هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟

 

تشویش ِ هزار «آیا» ، وسواس ِ هزار «امّا»

کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریم

 

دوران شکوه باغ ، از خاطرمان رفته است

امروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریم

 

دردا که هدر دادیم ، آن ذات ِ گرامی را

تیغیم و نمی بّریم ، ابریم و نمی باریم

 

ما خویش ندانستیم ، بیداری مان از خواب

گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم !

 

من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته

امیّد ِ رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم

شاعر : حسین منزوی

همه می‌خواهند بشریت را عوض کنند، دریغا که هیچ کس در این اندیشه نیست که خود را عوض کند.

لئو تولستوی

 ****************

گاو هم که باشی در صورتیکه در موقعیت مناسب قرار بگیری، کسانی هستند که تو را بپرستند!

برتراند_راسل

 ****************

وقتی می میرید نمی فهمید که مرده اید تحملش فقط برای دیگران سخت است بی شعور بودن هم مشابه همین وضعیت است!

فیلیپ_گلوک

مثل گنجشکی که طوفان لانه‌اش را برده است

خاطرم از مرگ تلخ جوجه ها آزرده است

 

هر زمان یادت می افتم مثل قبرستانم و

سینه ام سنگ مزار خاطرات مرده است

 

ناسزا گاهی پیامِ عشق دارد با خودش

این سکوت بی رضایت نه؛ به من برخورده است

 

غیر از آن آیینه هایی که تقعر داشتند

تا به حالا هیچ کس کوچک مرا نشمرده است

 

تیر غیب از آسمان یک روز پایین می کشد

آن کسانی را که ناحق عشق بالا برده است

 

آن گلی را که خلایق بارها بو کرده اند

تازه هم باشد برای من گلی پژمرده است

شاعر : کاظم بهمنی

مرد مصلوب

دیگر بار، به خود آمد

درد

موجاموج از جریحه ی دست و پایش، به درونش می دوید

در حفره ی یخ زده ی قلبش

در تصادمی عظیم

منفجر می شد

و آذرخشِ  چشمک زن گدازه ی ملتهبش

ژرفاهای دور از دسترس درک او از لامتناهی ِحیاتش را

روشن می کرد.

دیگر بار نالید:

پدر! ای مهر بی دریغ

چنان که خود بدین رسالتم برگزیدی، چنین تنهایم به

خود وا نهاده ای؟

مرا طاقت این درد نیست

آزادم کن! آزادم کن! آزادم کن ای پدر!

تو می روی و دیده ی من مانده به راهت

ای ماه سفرکرده خدا پشت و پناهت

 

ای روشنی دیده سفر کردی و دارم

از اشک روان آینه ای بر سر راهت

 

بازآی که بخشودم اگر چند فزون بود

در بارگه سلطنت عشق ، گناهت

 

آیینه ی بخت سیه من شد و دیدم

آینده ی خود در نگه چشم سیاهت

 

آن شبنم افتاده به خاکم که ندارم

بال و پر پرواز به خورشید نگاهت

 

بر خرمن این سوخته ی دشت محبّت

ای برق! کجا شد نگه گاه به گاهت؟

شاعر : محمدرضا شفیعی کدکنی

راز این داغ نه در سجده ی طولانی ماست

بوسه ی اوست که چون مهر به پیشانی ماست

 

شادمانیم که در سنگدلی چون دیوار

باز هم پنجره‌ای در دل سیمانی ماست

 

موج با تجربه ی صخره به دریا برگشت

کمترین فایده ی عشق پشیمانی ماست

 

خانه‌ای بر سر خود ریخته‌ایم اما عشق

همچنان منتظر لحظه ی ویرانی ماست

 

باد، پیغام رسان من و او خواهد ماند

گرچه خود بی‌خبر از بوسه ی پنهانی ماست

شاعر : فاضل نظری

پریشان کن سر زلف سیاهت شانه اَش بامن

سیه زنجیر گیسو باز کن دیوانه اش با من

 

که می گوید که می نتوان زدن بی جام و پیمانه

شراب از لعل گلگونت بده پیمانه اش با من

 

مگر نشنیده ای گنجینه در ویرانه دارد جای

عیان کن گنج حسنت ای پری ویرانه اش با من

 

زسوزعشق لیلی درجهان مجنون شد افسانه

تو مجنونم بکن در عشق خود افسانه اش بامن

 

بگفتم صیدکردی مرغ دل نیکو نگهدارش

سر زلفش نشانم داد و گفتا لانه اش با من

 

زترک می اگر رنجید از من پیر میخانه

نمودم توبه زین پس رونق میخانه اش با من

 

پی صید دل ان بلبل دستان سرا حامد

به گلزار از غزل دامی بگستردانه اش با من

شاعر : حمید تقوی

درون آینه ی روبرو چه می بینی؟

تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی؟

 

تویی برابر تو -چشم در برابر چشم

در آن دو چشم پر از گفت و گو چه می بینی؟

 

تو هم شراب خودی هم شراب خواره ی خود

سوای خون دلت در سبو چه می بینی؟

 

به چشم واسطه در خویشتن که گم شده ای

میان همهمه و های و هو چه می بینی؟

 

به دار سوخته ، این نیم سوز عشق و امید

که سوخت در شرر آرزو ، چه می بینی؟

 

در آن گلوله ی آتش گرفته ای که دل است

و باد می بَرَدَش سو به سو چه می بینی

شاعر : حسین منزوی

سایه شدم‌، و صدا کردم‌: 
کو مرز پریدن ها، دیدن ها؟ کو اوج «نه من» ، دره «او» ؟ 


و ندا آمد: لب بسته بپو
مرغی رفت‌، تنها بود، پر شد جام شگفت‌
و ندا آمد: بر تو گوارا باد، تنهایی تنها باد! 
دستم در کوه سحر «او»می چید، «او» می چید. 
و ندا آمد: و هجومی از خورشید
از صخره شدم بالا. در هر گام‌، دنیایی تنهاتر، زیباتر
و ندا آمد: بالاتر، بالاتر! 
آوازی از ره دور: جنگل ها می خوانند؟ 
و ندا آمد: خلوت ها می آیند. 
و شیاری ز هراس‌
و ندا آمد: یادی بود، پیدا شد، پهنه چه زیبا شد! 
« او» آمد، پرده ز هم وا باید، درها هم‌
و ندا آمد: پرها هم‌

شرق اندوه

سهراب سپهری ( شرق اندوه ) 

چنان طنین صدای تو برده از هوشم

که از صدای خود آزرده می شود گوشم

 

من از هراس شبیخون روزگار خبیث

لباس جنگ به هنگام خواب می پوشم

 

چون آفتاب به هر ذره ای نظر دارم

به روی هیچ کسی بسته نیست آغوشم

 

تو در دل منی و دیگران نمی دانند

تو آتشی و من آتشفشان خاموشم

 

غبار آینه ی چشم های مست توام

تو چشم بسته ای و کرده ای فراموشم

شاعر : سجاد سامانی

آرزویم فقط این است زمان برگردد

تیرهایی که رهاشد به کمان برگردد

 

سالها منتظر سوت قطارم که کسی ...

باسلام و گل سرخ و چمدان برگردد

 

من نوشتم که تورا دوست ندارم ایکاش

نامه‌ام گم بشود، نامه رسان برگردد

 

روی تنهایی دنیا اگر افتاده به من

باید امروز ورقهای جهان برگردد

 

پیرمردی به غزل‌های من ایمان آورد

به سفررفت و قسم خورد جوان برگردد

 

شاعر : مهسا تیموری

پیش از آنی که به یک شعله بسوزانمشان 

باز هم گوش سپردم به صدای غمشان 

 

هر غزل گرچه خود از دردی و داغی میسوخت 

دیدنی داشت ولی سوختن با همشان

 

گفتی: از خسته‌ترین حنجره‌ها می‌آمد 

بغضشان شیونشان ضجه‌ی زیر و بمشان 

 

نه شنیدی و مباد آنکه ببینی روزی

ماتمی را که به جان داشتم از ماتمشان 

 

زخم‌ها خیره‌تر از چشم تو را می‌جستند 

تو نبودی که به حرفی بزنی مرهمشان 

 

این غزل‌ها همه جانپاره دنیای منند

لیک با این همه از بهر تو می‌خواهمشان

 

گر ندارند زبانی که تو را شاد کنند 

بی‌صدا باد دگر زمزمه‌ی مبهمشان 

 

شکر نفرین به تو در ذهن غزل هایم بود 

که دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان

شاعر : محمد علی بهمنی

افسانه : در شب تیره ، دیوانه ای کاو
دل به رنگی گریزان سپرده

در دره ی سرد و خلوت نشسته
همچو ساقه ی گیاهی فسرده
می کند داستانی غم آور

 

در میان بس آشفته مانده
قصه ی دانه اش هست و دامی

وز همه گفته ناگفته مانده
از دلی رفته دارد پیامی
داستان از خیالی پریشان

 

ای دل من ، دل من ، دل من
بینوا ، مضطرا ، قابل من

با همه خوبی و قدر و دعوی
از تو آخر چه شد حاصل من
جز سر شکی به رخساره ی غم ؟

 

آخر ای بینوا دل ! چه دیدی
که ره رستگاری بریدی ؟

مرغ هرزه درایی ، که بر هر
شاخی و شاخساری پریدی
تا بماندی زبون و فتاده ؟

 

می توانستی ای دل ، رهیدن
گر نخوردی فریب زمانه

آنچه دیدی ، ز خود دیدی و بس
هر دمی یک ره و یک بهانه
تا تو ای مست ! با من ستیزی

 

نیمی  از جان مرا بردی ، محبت داشتی

نیم باقیمانده هم هر وقت فرصت داشتی

 

بر زمین افتادم و دیدم به سویم می دوی

دست یاری چیست؟ سودای غنیمت داشتی

 

خانه ای از جنس دلتنگی بنا کردم ولی

چون پرستوها به ترک خانه عادت داشتی

 

ای که ابرویت به خونریزی کمر بسته است کاش

اندکی در مهربانی نیز همّت داشتی

 

من که خاکستر شدم اما تو هنگام وداع

کاش قدری بر لبانت آه حسرت داشتی

 

شاعر : سجاد سامانی

در گیر ظلمتم که پی یک نشانه است..

هرجا چراغ دیده گمان کرده خانه است

 

دائم افول می کنم از خویش، این منم

رودی ک برخلاف مسیرش روانه است

 

اشک روان و موی پریشان و بار غم

چیزی که قحطی آمده بعداز تو شانه است

 

آگاهی از درون تو یک آرزوی دور

چون کشف غارهای بدون دهانه است

 

جریان عشق در تو شبیه غزل ثقیل

در من ولی به سادگی یک ترانه است

 

در قلب بی حرارت تو جای عشق نیست

چکش زدن به آهن سرد احمقانه است!!!

شاعر : جواد منفرد

خانه دل تنگ غروبی خفه بود 
 مثل امروز که تنگ است دلم 
 پدرم گفت چراغ 
 و شب از شب پر شد 
 من به خود گفتم یک روز گذشت 
 مادرم آه کشید 
 زود بر خواهد گشت 
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد 
 که گمان داشت که هست این همه درد 
 در کمین دل آن کودک خرد ؟
 آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور 
من نمی دانستم 
 معنی هرگز را
 تو چرا بازنگشتی دیگر ؟
 آه ای واژه شوم
 خو نکرده ست دلم با تو هنوز 
 من پس از این همه سال 
 چشم دارم در راه 
که بیایند عزیزانم آه 

شاعر :هوشنگ ابتهاج 

باشد، تو نیز بر جگرم خنجری بزن

با من دم از هوای کسِ دیگری بزن

 

پرواز با رقیب اگر فرصتی گذاشت

روزی به آشیانه ی من هم سری بزن

 

ای دل به جنگ جمع رقیبان شتاب کن

سرباز نیمه جان! به صف لشگری بزن

 

درد فراق آمد و عشق از دلم نرفت

ای روزگار! سیلیِ محکمتری بزن

 

شاید که جام بشکنم و توبه ای کنم

ای مرگ! پیش از آنکه بیایی دری بزن...

شاعر : سجاد سامانی

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد
و خاصیت عشق این است.

کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می‌کنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

مرا گرم کن
(و یک‌بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،
اجاق شقایق مرا گرم کرد.)

در این کوچه‌هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم
من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.
و آن وقت
حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد
حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم،
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.

سهراب سپهری(از کتاب حجم سبز)

نمی توانم از این بغض بی اراده بگویم

که با سواره چه حرفی منِ پیاده بگویم؟

 

به آن که در دلش آبی تکان نخورده، چگونه

از آتشی که نگاهت به جا نهاده بگویم؟

 

چه سود اگر که هوای تو را نداشته باشد؟

سرم کم از بدنم باد اگر زیاده بگویم

 

نه طاقتی که از آن چشم تیره، دست بدارم

نه فرصتی که از این حال دست داده بگویم

 

پناه می برم از شرّ شهر بی تو به غربت

به گوشه ای که غمم را به گوش جاده بگویم

 

چه سخت منزوی ام کرده است عشق تو، بشنو:

"دلم گرفته برایت، سلیس و ساده بگویم"

شاعر : سجاد رشیدی پور

بهار با تو بودن ها چه شد؟ پاییز دلتنگی است

کجایی صبح من؟ شام ملال انگیز دلتنگی است

 

کجایی ماهی آرام در آغوش اقیانوس؟

به من برگرد! این دریای غم لبریز دلتنگی است

 

اگر چیزی به دست آورده ام از عشق، می بخشم

غزل هایی که خود سرمایه ی ناچیز دلتنگی است

 

در آن دنیا برای دیدنت شاید مجالی شد

همانا مرگ، پایان سرورآمیز دلتنگی است

 

نسیمی شاخه هایم را شکست و با خودم خواندم:

بهار با تو بودن ها چه شد؟ پاییز دلتنگی است

 

شاعر : سجاد سامانی

حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست

آه از این درد که جز مرگ منش درمان نیست

 

این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم

که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست

 

آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر

انتظار مددی از کرم باران نیست

 

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت

آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست

 

این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست

گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست

 

رنج دیرینه ی انسان به مداوا نرسید

علّت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست

 

صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع

لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست

 

تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد

هر تنک حوصله را طاقت این طوفان نیست

 

” سایه ” صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

شاعر : هوشنگ ابتهاج

نمی گویم به این دیوانه بازیهایم عادت کن 

فقط مثل گذشته با دل تنگم رفاقت کن

 

گرفته جنگل تنهایی ام را درد در آغوش

بیا آتش بزن، قلبِ مرا از درد راحت کن

 

تویی که مثل برمودا دلم را جذب خود کردی

به عشق دخترانِ چشم رنگی هم حسادت کن

 

بیا و مرد باش و کمتر از آنی که می بینم

مرا با گرگهای هرزه گرد بیشه قسمت کن

 

دلم یخ بسته، اسکیموی شرقی، با دمِ گرمت

کمی از این دلِ یخ بسته ی قطبی حمایت کن

 

نیوتن گفت آری، هر عمل، عکس العمل دارد

تو هم "قانونِ دوّم شخص عاشق" را رعایت کن

شاعر : امید صباغ نو

اگر چه دست و دلی سخت ناتوان دارم

تورا نمی دهم از دست، تا توان دارم

 

سری به مستی نیلوفران صحرایی

«دلی به روشنی باغ ارغوان دارم»

 

اگرچه مرده ای، ای عشق! نعش نامت را

هنوز هم که هنوز است بر زبان دارم

 

چراغ یاد تو را در کجا بیاویزم

کز این کبود نفس گیر در امان دارم؟

 

میان سینه من آتشیست چون فانوس

اگرچه خواستم این شعله را نهان دارم

شاعر : عبدالجبار کاکایی

به تب و لرز تلخِ تنهایی، به سکوتی که نیست عادت کن

درد وقتی رسید و فرمان داد، مثل سرباز خوب اطاعت کن

 

سعی کن وقتِ بی کسی هایت، گاه لبخند کوچکی بزنی

فکر فردای پیری ات هم باش، گریه هم می کنی قناعت کن

 

زندگی می رود به سمت جلو، تو ولی می روی به سمتِ عقب

شده ای عضو تیم یکنفره، پس خودت از خودت حمایت کن

 

بینِ تن های خالی از دلِ خوش، هی خودت را بگیر در بغلت

دزدکی با خودت برو بیرون، و به تنهایی ات خیانت کن

 

گرچه خو کرده ای به تنهایی، گرچه این اختیار را داری

گاه و بیگاه لذت غم را با رفیقانِ خویش قسمت کن

 

شعر، تنها دلیلِ تنهایی ست؛ هر زمان خسته شد دلت، برگرد

ماشه را سمتِ دفترت بچکان، شعر را تا همیشه راحت کن

شاعر : امید صباغ نو

دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی "دوستت دارم"
دلت را می بویند

 

روزگار غریبی ست،نازنین!
و عشق را 
کنار تیرک راهبند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ و سرما
آتش را
به سوختبار سرود و شعر
فروزان می دارند.
به اندشیدن خطر مکن

 

روزگار غریبی ست،نازنین!
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند
بر گذرگاه ها
مستقر
با کنده و ساطوری خون آلود

 

روزگار غریبی ست،نازنین!
و تبسم را بر لب جراحی می کنند 
و ترانه را 
بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی ست نازنین!
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

احمد شاملو 

گمانم عاشقی هم مثل من خون جگر خورده

تو سنگی را رها کردی که بر این بال و پر خورده

 

خودت گفتی جدایی حق ندارد بین ما باشد

کجایی تا ببینی که جدایی هم شکر خورده

 

نمی دانم کجا باید بیفتم از نفس دیگر

درختی را تجسّم کن که از هر سو تبر خورده

 

غم انگیزم، دلم چون کودکی ناشی ست در بازی

که از لبخندهای تلخ استهزاء ، سر خورده

 

شبیه پوشه ای در دست مردی گیج و مبهوتم

به خاک افتاده ام ، در راه او بر صد نفر خورده

 

هوایم بی تو همچون حال ورزشکار دلخونی ست

که در دیدار پایانی به اسرائیل بر خورده 

شاعر : سید سعید صاحب علم

به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت

دلی که کرده هوای کرشمه‌های صدایت

 

نه یوسفم، نه سیاوش، به نفس کشتن و پرهیز

که آورد دلم ای دوست! تاب وسوسه‌هایت

 

ترا ز جرگه‌ی انبوه خاطرات قدیمی

برون کشیده‌ام و دل نهاده‌ام به صفایت

 

تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست

نمی‌کنم اگر ای دوست، سهل و زود ، رهایت

 

گره به کار من افتاده است از غم غربت

کجاست چابکی دست‌های عقده‌گشایت؟

 

به کبر شعر مَبینم که تکیه داده به افلاک

به خاکساری دل بین که سر نهاده به پایت

 

"دلم گرفته برایت" زبان ساده‌ی عشق است

سلیس و ساده بگویم: دلم گرفته برایت

 

شاعر : حسین منزوی

دست به دست مدعی شانه به شانه میروی

آه که با رقیب من جانب خانه میروی

 

بی خبر از کنار من ای نفس سپیده دم

گرم تر از شراره آه شبانه میروی

 

من به زبان اشک خود می دهمت سلام و تو

بر سر آتش دلم همچو زبانه میروی

 

در نگه نیاز من موج امیدها تویی

وه که چه مست و بیخبر سوی کرانه میروی

 

گردش جام چشم تو هیچ به کام ما نشد

تا به مراد مدعی همچو زمانه میروی

 

حال که داستان من بھر تو شد فسانه ای

باز بگو به خواب خوش با چه فسانه میروی؟

شاعر : شفیعی کدکنی

دانی مسیح کیست؟
مصلوب عشق خویش
ترسیم یک محبت سرگشته عجیب

انکار ناپذیر

 

عیسای لحظه های مسیحایی من است
مردی ز جنس سیب

 

صبری نهفته در نگهش شعله می کشد
یک صبر بی نصیب

 

صدها غزل به یاد صلیبش سروده ام
آن دستهای خون به کف و قامت غریب

 

وقتی که مرگ در بر او جان تازه یافت
وقتی که کور از نگهش نور دیده دید

 

باید چگونه نام نجیبت صدا کنم
محبوب من مسیح

 

یادم نمی رود که به یادت نبوده ام
جز لحظه ای که خواب دو چشم مرا ندید

 

احساس می کنم که کنار تو بوده ام
وقتی خدا ز روح خودش در تو می دمید

 

آرامش تو بر همه نسل های پاک
ای مرد مهربان من

عیسای من مسیح

شاعر : مریم ملکی

تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی..

اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!

 

آه از نفس پاک تو و صبح نشابور

از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی..

 

پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار

فیروزه و الماس به آفاق بپاشی!

 

ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!

هشدار! که آرامش ما را نخراشی..

 

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم

اندوه بزرگی ست چه باشی.. چه نباشی..

شاعر : علیرضا بدیع

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد

پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند

که ره تاریک و لغزان است

 

وگر دست ِ محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛

 که سرما سخت سوزان است

 

نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک 

 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم 

ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

 

 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر ِ پیرهن چرکین !

هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای!

 

منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور

 

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

 

 تگرگی نیست ، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی ِ بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی ِ سرد ِ زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه تویِ مرگ اندود ، پنهان است

 

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ،
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین ،
درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده ، سقفِ آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است .

شاعر : اخوان

فروغ بخش شب انتظار، آمدنی ست

نگار، آمدنی غمگسار، آمدنی ست

 

به خاک کوچه دیدار آب می پاشند

بخوان ترانه شادی که یار آمدنی ست

 

ببین چگونه قناری ز شوق می لرزد!

مترس از شب یلدا! بهار آمدنی ست

 

صدای شیهه رخش ظهور می آید

خبر دهید به یاران: سوار آمدنی ست

 

بس است هر چه پلنگان به ماه خیره شدند 

یگانه فاتح این کوهسار، آمدنی ست

شاعر : مرتضی امیری اسفندقه 

گذشتم از تو که ای گل چو عمر من گذرانی

چه گویمت که به باغ بهشت گم شده مانی

 

به دور چشم تو هر چند داد دل نستاندم

برو که کام دل از دور آسمان بستانی

 

گذاشتم به جگر داغ عشق و از تو گذشتم

به کام من که نماندی به کام خویش بمانی

 

بهار عمر مرا گر خزان رسید تو خوش باش

که چون همیشه بهار  ایمن از گزند خزانی

 

تو را چه غم که کسی پایمال عشق تو گردد

که بر عزای عزیزان سمند شوق برانی

 

چگونه خوار گذاری مرا که جان عزیزی

چگونه پیر پسندی مرا که بخت جوانی

 

کنون غبار غمم برفشان ز چهره که فردا

چه سود اشک ندامت که بر سرم بفشانی

 

چه سال ها که به پای تو شاخ گل بنشستم

که بشکفی و گلی پیش روی من بنشانی

 

تو غنچه بودی و من عندلیب باغ تو بودم

کنون به خواری ام ای گلبن شکفته چه رانی

 

به پاس عشق ز بد عهدی ات گذشتم و دانم

هنوز ذوق گذشت و صفای عشق ندانی

 

چه خارها که ز حسرت شکست در دل ریشم

چو دیدمت که چو گل سر به سینه ی دگرانی

 

خوشا به پای تو سر سودنم چو شاهد مهتاب

ولی تو سایه برانی ز خود که سرو رانی

شاعر : هوشنگ ابتهاج

درخت خشک باری هم ندارد

نه تنها گل که خاری هم ندارد

 

بیا ای ابر بر باغی بگرییم

که امید بهاری هم ندارد

شاعر : اخوان

 

جهانم را پر از ایهام بگذار

کمی لبخند بر لب هام بگذار

 

مرا ول کن به حال خود بمیرم

خدایا خسته ام! تنهام بگذار

شاعر : فاطمه شرقی

 

برونم را درونی مرحمت کن

تب خورشید گونی مرحمت کن

 

دلم از دست عشق و عقل خون شد

خداوندا جنونی مرحمت کن

شاعر : مصطفی محدثی خراسانی

 

چه شبهایی که تنها سر نکردم

اجاق ماه، خاکستر نکردم

 

جسد با موج ها آمد به ساحل

خودم بودم ولی باور نکردم

شاعر : شهراد میدری

مباش در پی کتمان... که این گناه تو نیست

که عشق میرسد از راه و دل بخواه تو نیست

 

به فکر مسند محکم تری از این ها باش

که عقل مصلحت اندیش تکیه گاه تو نیست

 

مباد گوش به اندرز عقل بسپاری

فنا طبیعت عشق است و اشتباه تو نیست

 

سیاه بخت تر از موی سر به زیر تو باد!

هر آنکه کشته ی ابروی سر به راه تو نیست

 

سیاه لشگر مویت شکست خورده مباد!

نشان همدلی انگار در سپاه تو نیست

 

کشیده اند دل شهر را به بند و هنوز

خیال صلح در این خیل رو سیاه تو نیست

 

هزار صحبت ناگفته در نگاه من است

ولی دریغ که این شوق در نگاه تو نیست

شاعر : علیرضا بدیع

آیا من استراحت جاویدان خود را شروع خواهم کرد

و از بندگی ستاره های نحس بیرون خواهم آمد ؟

 

چشمان

آخرین نگاهتان را بکنید

دستان

آخرین آغوش را تجربه کنید

 

و لب ها دریچه های تنفس

با یک بوسه بسته شوید

یک معامله بدون تاریخ برای مرگ جاذب

شاعر : شکسپیر

لبخندهای ساده ات هر بار می میرند

یک دسته قو در آسمان انگار می میرند

 

در من هزاران حرف ناگفته است دور ازتو

اما به محض لحظه دیدار می میرند

 

مرگ اشتراک بین آدمهاست با یک فرق

افراد عاشق پیشه چندین بار می میرند

 

آنها که سقف آرزویی مرتفع دارند

پشت بلندی های آن دیوار می میرند

در مردم دنیای من هنجاریعنی عشق

نفرین به آنهایی که نا هنجارمی میرند

شاعر : نیما فرقه

مهربان و دهشتناک

سیمای عشق

شبی ظاهر شد

بعدِ بلندای یک روز بلند

گویا کمانگیری بود

با کمانش

و یا نوازنده ای

با چنگش

دیگر نمی دانم

هیچ دیگر نمی دانم

تنها می دانم بر من زخم زده

بر قلبم

شاید با تیری ، شاید به ترانه ای

و تا ابد

می سوزد

این زخم عشق

چه می سوزد

شاعر : ژاک پره ور  

آن را که جفا جوست نمی باید خواست

سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست

 

مارا ز تو غیر از توتمنایی نیست

از دوست به جز دوست نمی باید خواست

ای جلوهٔ برق آشیان سوز تو را

ای روشنی شمع شب‌افروز تو را

 

زآن روز که دیدمت شبی خوابم نیست

ای کاش ندیده بودم آن روز تو را

یا عافیت از چشم فسونسازم ده

یا آن که زبان شکوه پردازم ده

 

یا درد و غمی که داده‌ای بازش گیر

یا جان و دلی که برده‌ای بازم ده

جانم به فغان چو مرغ شب می آید

وز داغ تو با ناله به لب می آید

 

آه دل ما از آن غبار آلود است

کاین قافله ازدیار شب می آید

بخت نافرجام اگر با عاشقان یاری کند

یار عاشق سوز ما ترک دلازاری کند

 

بر گذرگاهش فرو افتادم از بی طاقتی

اشک لرزان کی تواند خویشتن داری کند؟

 

چاره ساز اهل دل باشد می اندیشه سوز

کو قدح؟ تا فارغم از رنج هوشیاری کند

 

دام صیاد از چمن دلخواه تر باشد مرا

من نه آن مرغم که فریاد از گرفتاری کند

 

عشق روز افزون من از بی وفایی های اوست

می گریزم گر به من روزی وفاداری کند

 

گوهر گنجینهٔ عشقیم از روشندلی

بین خوبان کیست تا ما را خریداری کند؟

 

از دیار خواجه شیراز میآید رهی

تا ثنای خواجه عبدالله انصاری کند

 

می رسد با دیده گوهرفشان همچون سحاب

تا بر این خاک عبیرآگین گوهرباری کند

شاعر : رهی معیری

نسیم عشق ز کوی هوس نمی‌آید

چرا که بوی گل از خار و خس نمی‌آید

 

ز نارسایی فریاد آتشین فریاد

که سوخت سینه و فریادرس نمی‌آید

 

به رهگذار طلب آبروی خویش مریز

که همچو اشک روان باز پس نمی‌آید

 

ز آشنایی مردم رمیده‌ایم رهی

که بوی مردمی از هیچ کس نمی‌آید

شاعر : رهی معیری

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام

خارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ام

 

با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق

همچون بنفشه سر به گریبان کشیده‌ام

 

چون خاک در هوای تو از پا فتاده‌ام

چون اشک در قفای تو با سر دویده‌ام

 

من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش

از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام

 

از جام عافیت می نابی نخورده‌ام

وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده‌ام

 

موی سپید را فلکم رایگان نداد

این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام

 

ای سرو پای بسته به آزادگی مناز

آزاده من که از همه عالم بریده‌ام

 

گر می‌گریزم از نظر مردمان رهی

عیبم مکن که آهوی مردم‌ندیده‌ام

شاعر : رهی معیری

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست

دل بکن! آینه این قدر تماشایی نیست

 

حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا

دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟!

 

بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را

قایقت را بشکن! روح تو دریایی نیست

 

آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد

آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

 

آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست

حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

 

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری

گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست

شاعر : فاضل نظری

چشم وا کردم و دیدم خبر از رویا نیست

هیچ کس این همه اندازه ی من تنها نیست

 

بی تو این خانه چه سلول بزرگی شده است

که دگر روشنی از پنجره اش پیدا نیست

 

مرگ؛آن قسمت دوری که به ما نزدیک است

عشق؛ این فرصت نزدیک که دور از ما نیست

 

چشم در چشم من انداخته ای می دانی

چهره ای مثل تو در آینه ها زیبا نیست

 

هیچ دیوانه ای آن قدر که من هستم نیست

چون که اینگونه شبیه تو کسی شیدا نیست

 

مردم سر به هوا را چه به روشن بینی!؟

ماه را روی زمین دیده ام آن بالا نیست...

شاعر : مهدی فرجی