تماشاگه

درباره وبلاگ
تماشاگه

تماشاگه، گلچین زیباترین شعرها و متون ادبی ایران و جهان ، فقط زیباترین ها!!! از شنیدن نظرات شما خوشحال میشویم

آخرین نظرات
  • ۶ بهمن ۹۵، ۰۴:۰۶ - سیامک
    محشره
نویسندگان

این ابرها عقیم اند باران نخواهد آمد

دریا! ، مپیچ بر خود توفان نخواهد آمد

دیشب پدر دوباره بی نان به خانه برگشت

جایی که سفره خالیست ایمان نخواهد آمد

 

 

 

حریـفان هریک آوردند ازسودای خود سودی

زیـان آورده مـن بـودم کـه دنـبـال هـنر رفتم

 

 

 

تــــاریــــخ را ورق زدم و مــــطــــمــــئــــن شـــدم

هــرگــز کــســی پــیــاده بــه جــایـی نـمـی رسـد

 

 

 

گـفـتـی بـخـوان خـوانـدم اگـرچـه گـوش نـسپردی

حالا  که لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست

 

 

 

وفـــا نـــکــردی و کــردم، بــســر نــبــردی و بــردم

ثـــبـــات عـــهـــد مــرا دیــدی ای فــروغ امــیــدم؟

 

 

 

تــو مـرغ نـوپـری، زود سـت جـلـد بـام مـن بـاشـی

خـدا پـشـت و پـنـاهـت بـاد اگـر بی من سفر رفتی

 

 

 

بــاغــبــان خــار نــدامــت بــه جــگــر مــی‌شـکـنـد

بــرو ای گـــل کـــه ســـزاوار هــمــان گــلــچـیـنـی

 

بـا دلـت حـسـرت هـم صـحـبـتـی ام هـسـت، ولی

ســنــگ را بــا چــــه زبــانــی بــه سـخــن وادارم؟

 

 

 

بـه شـب نـشـیـنـی خـرچـــنـــگ‌هـــای مـــردابــی

چـگـونـه رقـص کـنـد مـاهــــی زلـــال پـــرســـت؟

 

 

 

یک بــار هــم ای عــشـق مـن از عـقـل مـیـانـدیـش

بــگــذار کــه دل حــل کــنــد ایــن مــسـئـلـه هـا را

 

 

 

آب طـلـب نـکـرده هـمـیـشـه مـراد نـیـــــــســــــت

گـاهـی بـهـانــه‌ای اســت کــه قــربـانـی‌ات کـنـنـد

 

 

 

من  رستم و سهراب تو! این جنگ چه جنگی است

گــر زخــم زنــم حــســرت و گــر زخـم خـورم نـنـگ

 

 

 

هــی پــا بــه پـا نـکـن کـه بـگـویـم سـفـر بـه خـیـر

مــجــبــور کــه نــیــسـتـی بـمـانـی .. ولـی نـرو....

 

 

 

بــه مــانــدن تــو عـاشـقـم ، بـه رفـتـن تـو مـبـتـلـا

شــکــســتــه ام ولــی بــرو ، بــریــده ام ولـی بـیـا

 

 

 

ســـتـــاره‌هـــا نـــهـــفـــتـــم در آســـمـــان ابــری

دلــم گــرفــتــه ای دوســت ، هـوای گـریـه بـا مـن

 

 

 

هـوای پـیـرهـن چـاک آن پـری اســـت کـــه مـــا را

کـشـد بـه حـلـقـه دیـوانـگـان جـامـه دریــــــــــــده

 

 

 

نـسـیـم مـسـت وقتی بوی گل می داد حس کردم

کــه ایـن دیـوانـه پـرپـر مـی کـنـد یـک روز گـلـهـا را

 

 

به وبلاگ تماشاگه خوش آمدید محتوای این وبلاگ برگزیده ای از زیباترین متون ادبی و شعر

با تکیه بر شعربا لحن وفضای امروزی است.امیدوارم مورد توجه شما قرار گیرد

 از شنیدن دیدگاههای شما خوشحال میشویم .

 

 

مپرس حال مرا روزگار یارم نیست

جهنمی شده ام هیچ کس کنارم نیست

 

نهال بودم و در حسرت بهار ولی

درخت می شوم و شوق برگ و بارم نیست

 

به این نتیجه رسیدم که سجده کردن من

به جز مبارزه با آفریدگارم نیست

 

مرا ز عشق مگویید، عشق گمشده ای است

که هرچه هست ندارم که هرچه دارم نیست

 

شبی به لطف بیا بر مزار من، شاید

بروید آن گل سرخی که بر مزارم نیست

شاعر : فاضل نظری

گرچه می گویند این دنیا به غیر از خواب نیست 

ای اجل!مهمان نوازی کن که دیگر تاب نیست

 

بین ماهی های اقیانوس و ماهی های تنگ

هیچ فرقی نیست وقتی چاره ای جز آب نیست!

 

ما رعیت ها کجا!محصول باغستان کجا!؟

روستای سیب های سرخ بی ارباب نیست

 

ای پلنگ از کوه بالا رفتنت بیهوده است

از کمین بیرون مزن امشب شب مهتاب نیست

 

در نمازت شعر می خوانی و می رقصی٬دریغ

جای این دیوانگی ها گوشه محراب نیست

 

گردبادی مثل تو یک عمر سرگردان چیست؟

گوهری مانند مرگ آنقدر هم نایاب نیست!...

شاعر : فاضل نظری

در این شبگیر
کدامین جام و پیغام صبوحی مستتان کرده ست؟ ای مرغان

که چونین بر برهنه شاخه‌های این درخت برده خوابش دور
غریب افتاده از اقران بستانش در این بیغولهٔ مهجور
قرار از دست داده، شاد می شنگید و می‌خوانید؟


خوشا، دیگر خوشا حال شما، اما
سپهر پیر بد عهد است و بی مهر است، می‌دانید؟

کدامین جام و پیغام؟ آه
بهار، آنجا نگه کن، با همین آفاق تنگ خانهٔ تو باز هم آن کوه‌ها
پیداست

شنل برفینه شان دستار گردن گشته، جنبد، جنبش بدرود

زمستان گو بپوشد شهر را در سایه‌های تیره و سردش

بهار آنجاست، ها، آنک طلایه ی روشنش، چون شعله‌ای در دود

بهار اینجاست، در دل‌های ما، آوازهای ما
و پرواز پرستوها در آن دامان ابرآلود


هزاران کاروان از خوبتر پیغام و شیرین‌تر خبرپویان و گوش آشنا جویان

تو چه شنفتی به جز بانگ خروس و خر
در این دهکور دور افتاده از معبر
چنین غمگین و هایاهای
کدامین سوگ می گریاندت ای ابر شبگیران اسفندی؟


اگر دوریم اگر نزدیک
بیا با هم بگرییم ای چو من تاریک

شاعر : اخوان 

گرچه چون موج مرا شوق زخود رستن بود

موج موج دل من تشنه ی پیوستن بود

 

یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر

بسکه هر لحظه به صد حادثه آبستن بود

 

خواستم از تو به غیر از تو نخواهم اما

خواستن ها همه موقوف توانستن بود

 

کاش از روز ازل هیچ نمیدانستم

که هبوط ابدم در پی دانستن بود

 

چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت

همه ی طول سفر یک چمدان بستن بود

 

شاعر : قیصر امین پور

بهار آمد پریشان باغ من افسرده بود اما

به جو باز آمد آب رفته ماهی مرده بود اما

 

زمستان رفت،برفش آب شد،خورشید بازآمد

کبوتر بچه ها را سوز سرما برده بود اما...

 

بشوید خاک قاب پنجره باران پاییزی

به پشت شیشه در تنگی گلم پ‍‍ژمرده بود اما

 

هزاران نوشدارو میرسید از بهر سهرابم

به سهرابم هزاران ضرب چاقو خورده بود اما

 

خلاصه گشت ماه و مهر تا آن سال آخر شد

بهار آمد دوباره! باغ من افسرده بود اما…

شاعر : اخوان

کدام عید و کدامین بهار ؟ با چه امید ؟

که با نبود تو نومیدم از رسیدن عید

 

تو نرگس و گل سرخ و بنفشه ای ورنه 

اگر تو باغ نباشی گلی نخواهم چید

 

به زینت سر گیسوی تو نباشد اگر

شکوفه ای ز سر شاخه ای نخواهم چید 

 

نفس مبادم اگر در شلال گیسوی تو

کم از نسیم بود در خلال گیسوی بید

 

به آتش تو زمان نیز پاک شد ورنه

بهار اگر تو نبودی پلشت بود و پلید

 

نه هر مخاطب و هر حرف و هر حدیث خوشست

که جز تو با دگرم نیست ذوق گفت و شنید

 

ز رمز و راز شکفتن اشارتی نگفت

کسی که از دهنت طعم بوسه ای نچشید

 

چه کس کشید ز تو دست و سر نکوفت به سنگ

چه کس لبت نگزید و به غبن لب نگزید ؟

 

چگونه دست رسد با زمان به فرصت وصل

مرا به مهلت اندک تو را به عهد بعید ؟

شاعر : حسین منزوی

بزرگا گیتی آرا نقش بند روزگارا 
‌ای بهار ژرف 
به دیگر روز و دیگر سال 
تو می‌آیی و باران در رکابت 
 مژده‌ی دیدار و بیداری
تو می‌آیی و همراهت 
 شمیم و شرم شبگیران 
 و لبخند جوانه‌ها 
که می‌رویند از تنواره‌ی پیران 
تو می‌آیی و در باران رگباران 
صدای گام نرمانرم تو بر خاک 
سپیداران عریان را 
به اسفندارمذ تبریک خواهد گفت 
تو می‌خندی و 
در شرم شمیمت شب 
بخور مجمری خواهد شدن 
در مقدم خورشید 
نثاران رهت از باغ بیداران 
شقایق‌ها و عاشق ها
چه غم کاین ارغوان تشنه را 
 در رهگذر خود 
 نخواهی دید

شاعر : محمدرضا شفیعی کدکنی 

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نیانداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
باد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون ‌آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان
این چه راز ی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید ؟

ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این درد غم می گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

شاعر :هوشنگ ابتهاج 

غزل زیبای دیگری از زنده یاد افشین یداللهی

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود 

گاهی تمام حادثه از دست می رود

 

گاهی همان کسی که دم از عقل میزند   

در راه هوشیاری خود مست می رود

 

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

وقتی که قلب خون شده بشکست می رود

 

اول اگرچه با سخن از عشق آمده

آخر خلاف آنچه که گفته است می رود

 

گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند

وقتی غبار معرکه بنشست می رود

 

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد

آن دیگری همیشه به پیوست می رود

 

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

وقتی میان طایفه ای پست می رود

 

هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ 

بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود

 

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست

تیریست بی نشانه که از شصت می رود

 

بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند

اما مسیر جاده به بن بست می رود

 

شاعر : افشین یداللهی

شعری بسیار زیبا از زنده یاد افشین یداللهی 

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

 

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد

اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

 

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را

بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

 

من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت

خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

 

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم

بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

 

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق

مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

 

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم

رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

 

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم

از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

شاعر : افشین یداللهی

دو تا کفتر
نشسته اند روی شاخه ی سدر کهنسالی
که روییده غریب از همگنان در ردامن کوه قوی پیکر
دو دلجو مهربان با هم
دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم
خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم
دو تنها رهگذر کفتر
نوازشهای این آن را تسلی بخش
تسلیهای آن این نوازشگر
خطاب ار هست : خواهر جان
جوابش : جان خواهر جان


بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش
نگفتی ، جان خواهر ! اینکه خوابیده ست اینجا کیست
ستان خفته ست و با دستان فروپوشانده چشمان را
تو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما را نیز کورا دوست می داریم
نگفتی کیست ، باری سرگذشتش چیست
پریشانی غریب و خسته ، ره گم کرده را ماند
شبانی گله اش را گرگها خورده
و گرنه تاجری کالاش را دریا فروبرده
و شاید عاشقی سرگشته ی کوه و بیابانها
سپرده با خیالی دل
نه ش از آسودگی آرامشی حاصل
نه اش از پیمودن دریا و کوه و دشت و دامانها
اگر گم کرده راهی بی سرانجامست
مرا به ش پند و پیغام است
در این آفاق من گردیده ام بسیار
نماندستم نپیموده به دستی هیچ سویی را
نمایم تا کدامین راه گیرد پیش
ازینسو ، سوی خفتنگاه مهر و ماه ، راهی نیست
بیابانهای بی فریاد و کهساران خار و خشک و بی رحم ست
وز آنسو ، سوی رستنگاه ماه و مهر هم ، کس را پناهی نیست
یکی دریای هول هایل است و خشم توفانها
سدیگر سوی تفته دوزخی پرتاب
و ان دیگر بسی زمهریر است و زمستانها
رهایی را اگر راهی ست
جز از راهی که روید زان گلی ، خاری ، گیاهی نیست


نه ، خواهر جان ! چه جای شوخی و شنگی ست ؟
غریبی، بی نصیبی ، مانده در راهی
پناه آورده سوی سایه ی سدری
ببنیش ، پای تا سر درد و دلتنگی ست
نشانیها که در او هست
نشانیها که می بینم در او بهرام را ماند
همان بهرام ورجاوند
که پیش از روز رستاخیز خواهد خاست
هزاران کار خواهد کرد نام آور
هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشکوه
پس از او گیو بن گودرز
و با وی توس بن نوذر
و گرشاسپ دلیر شیر گندآور
و آن دیگر
و آن دیگر
انیران فرو کوبند وین اهریمنی رایات را بر خاک اندازند
بسوزند آنچه ناپاکی ست ، ناخوبی ست
پریشان شهر ویرام را دگر سازند
درفش کاویان را فره و در سایه ش
غبار سالین از جهره بزدایند
برافرازند


نه ، جانا ! این نه جای طعنه و سردی ست
گرش نتوان گرفتن دست ، بیدادست این تیپای بیغاره
ببنیش ، روز کور شوربخت ، این ناجوانمردی ست
نشانیها که دیدم دادمش ، باری
بگو تا کیست این گمنام گرد آلود
ستان افتاده ، چشمان را فروپوشیده با دستان
تواند بود کو باماست گوشش وز خلال پنجه بیندمان


نشانیها که گفتی هر کدامش برگی از باغی ست
و از بسیارها تایی
به رخسارش عرق هر قطره ای از مرده دریایی
نه خال است و نگار آنها که بینی ، هر یکی داغی ست
که گوید داستان از سوختنهایی
یکی آواره مرد است این پریشانگرد
همان شهزاده ی از شهر خود رانده
نهاده سر به صحراها
گذشته از جزیره ها و دریاها
نبرده ره به جایی ، خسته در کوه و کمر مانده
اگر نفرین اگر افسون اگر تقدیر اگر شیطان
بجای آوردم او را ، هان
همان شهزاده ی بیچاره است او که شبی دزدان دریایی
به شهرش حمله آوردند
بلی ، دزدان دریایی و قوم جاودان و خیل غوغایی
به شهرش حمله آوردند
و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر
دلیران من ! ای شیران
زنان ! مردان ! جوانان ! کودکان ! پیران
وبسیاری دلیرانه سخنها گفت اما پاسخی نشنفت
اگر تقدیر نفرین کرد یا شیطان فسون ، هر دست یا دستان
صدایی بر نیامد از سری زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدند
از اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستان


پریشانروز مسکین تیغ در دستش میان سنگها می گشت
و چون دیوانگان فریاد می زد : آی
و می افتاد و بر می خاست ، گیران نعره می زد باز
دلیران من ! اما سنگها خاموش
همان شهزاده است آری که دیگر سالهای سال
ز بس دریا و کوه و دشت پیموده ست
دلش سیر آمده از جان و جانش پیر و فرسوده ست
و پندارد که دیگر جست و جوها پوچ و بیهوده ست
نه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد چاره و ترفند
نه دارد انتظار هفت تن جاوید ورجاوند
دگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحه
چو روح جغد گردان در مزار آجین این شبهای بی ساحل
ز سنگستان شومش بر گرفته دل
پناه آورده سوی سایه ی سدری
که رسته در کنار کوه بی حاصل
و سنگستان گمنامش
که روزی روزگاری شبچراغ روزگاران بود
نشید همگنانش ، آغرین را و نیایش را
سرود آتش و خورشید و باران بود
اگر تیر و اگر دی ، هر کدام و کی
به فر سور و آذینها بهاران در بهاران بود
کنون ننگ آشیانی نفرت آبادست ، سوگش سور
چنان چون آبخوستی روسپی . آغوش زی آفاق بگشوده
در او جای هزاران جوی پر آب گل آلوده
و صیادان دریابارهای دور
و بردنها و بردنها و بردنها
و کشتی ها و کشتی ها و کشتی ها
و گزمه ها و گشتی ها


سخن بسیار یا کم ، وقت بیگاه ست
نگه کن ، روز کوتاه ست
هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیک
شنیدم قصه ی این پیر مسکین را
بگو آیا تواند بود کو را رستگاری روی بنماید ؟
کلیدی هست آیا که ش طلسم بسته بگشاید ؟
تواند بود


پس از این کوه تشنه دره ای ژرف است
در او نزدیک غاری تار و تنها ، چشمه ای روشن
از اینجا تا کنار چشمه راهی نیست
چنین باید که شهزاده در آن چشمه بشوید تن
غبار قرنها دلمردگی از خویش بزداید
اهورا وایزدان وامشاسپندان را
سزاشان با سرود سالخورد نغز بستاید
پس از آن هفت ریگ از یگهای چشمه بردارد
در آن نزدیکها چاهی ست
کنارش آذری افزود و او را نمازی گرم بگزارد
پس آنگه هفت ریگش را
به نام و یاد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد
ازو جوشید خواهد آب
و خواهد گشت شیرین چشمه ای جوشان
نشان آنکه دیگر خاستش بخت جوان از خواب
تواند باز بیند روزگار وصل
تواند بود و باید بود
ز اسب افتاده او نز اصل
غریبم ، قصه ام چون غصه ام بسیار
سخن پوشیده بشنو ،  اسب من مرده ست و اصلم پیر و پژمرده ست
غم دل با تو گویم غار
کبوترهای جادوی بشارتگوی
نشستند و تواند بود و باید بودها گفتند
بشارتها به من دادند و سوی آشیان رفتند
من آن کالام را دریا فرو برده
گله ام را گرگها خورده
من آن آواره ی این دشت بی فرسنگ
من آن شهر اسیرم ، ساکنانش سنگ
ولی گویا دگر این بینوا شهزاده بایددخمه ای جوید


دریغا دخمه ای در خورد این تنهای بدفرجام نتوان یافت
کجایی ای حریق ؟ ای سیل ؟ ای آوار ؟
اشارتها درست و راست بود اما بشارتها
ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگینم ، غار
درخشان چشمه پیش چشم من خوشید
فروزان آتشم را باد خاموشید
فکندم ریگها را یک به یک در چاه
همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیک
به جای آب دود از چاه سر بر کرد ، گفتی دیو می گفت : آه
مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست ؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست ؟
زمین گندید ، آیا بر فراز آسمان کس نیست ؟
گسسته است زنجیر هزار اهریمنی تر ز آنکه در بند دماوندست
پشوتن مرده است آیا ؟
و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی کرده است آیا ؟


سخن می گفت ، سر در غار کرده ، شهریار شهر سنگستان
سخن می گفت با تاریکی خلوت
تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش
ز بیداد انیران شکوه ها می کرد
ستم های فرنگ و ترک و تازی را
شکایت با شکسته بازوان میترا می کرد
غمان قرنها را زار می نالید
حزین آوای او در غار می گشت و صدا می کرد
غم دل با تو گویم ، غار
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟
صدا نالنده پاسخ داد
آری نیست ؟

 شاعر : اخوان ثالث 

به‌تنهایی گرفتارند مشتی بی‌پناه اینجا ...

مسافرخانه رنج است یا تبعیدگاه اینجا

 

غرض رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد

مکن ای زندگی عمر مرا دیگر تباه اینجا

 

برای چرخش این آسیاب کهنه دل سنگ

به خون خویش می‌غلتند خلقی بی‌گناه اینجا

 

نشان خانه خود را در این صحرای سردرگم

بپرس از کاروان هایی که گم کردند راه اینجا

 

اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست

نشان می‌جوید از من تا نیاید اشتباه اینجا

 

تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست

هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اینجا

شاعر : فاضل نظری

بی مرغ آشیانه چه خالیست
خالی تر آشیانه مرغی
کز جفت خود جداست


آه ... ای کبوتران سپید شکسته بال
اینک به آشیانه دیرین خوش آمدید
اما دلم به غارت رفته ست
با آن کبوتران که پریدند
با آن کبوتران که دریغا
هرگز به خانه بازنگشتند

شاعر  ‌: هوشنگ ابتهاج 

سزای چون تو گلی گر چه نیست خانه ما

بیا چو بوی گل امشب به آشیانه ما

 

تو ای ستاره خندان کجا خبر داری؟

زناله سحر و گریه شبانه ما

 

چو بانگ رعد خروشان که پیچد اندر کوه

جهان پر است ز گلبانگ عاشقانه ما

 

نوای گرم نی از فیض آتشین نفسی است

زسوز سینه بود گرمی ترانه ما

 

چنان زخاطر اهل جهان فراموشیم

که سیل نیز نگیرد سراغ خانه ما

 

به خنده رویی دشمن مخور فریب رهی

که برق خنده کنان سوخت آشیانه ما

شاعر : رهی معیری


بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می‌رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک می‌خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ 
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

 شاعر :فریدون مشیری 

بیگانه ماندی و نشدی آشنا تو هم

بیچاره من, اگر نشناسی مرا تو هم!

 

دیدی بهای عشق به جز خون دل نبود!؟

آخر شدی شهید در این کربلا تو هم

 

آیینه ای مکدرم از دست روزگار

آهی بکش به یاد من٬ ای بی‌وفا تو هم

 

چندی ست از تو غافلم ای زندگی ببخش

چنگی نمیزنی به دل این روزها تو هم

 

ای زخم کهنه‌ای که دهان باز کرده‌ای

چون دیگران بخند به غم‌های ما تو هم

 

تاوان عشق را دل ما هرچه بود داد

چشم انتظار باش در این ماجرا تو هم

شاعر : فاضل نظری

در فراسوی مرزهای تنت
تو را دوست می‌دارم


آینه‌ها و شب‌پره های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشاده‌ی پل
پرنده‌ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرین را
در پرده‌ای که می‌زنی مکرر کن.


در فراسوی مرزهای تن‌ام 
تو را دوست می‌دارم

در آن دور دست بعید
که رسالت اندام‌ها پایان می‌پذیرد.
و شعله و شور تپش‌ها وداع خواهش‌ها
به تمامی 
فرو می‌نشیند
و هر معنا قالب لفظ را وامی‌گذارد
چنان چون روحی 
که جسد را در پایان سفر٬
تا به هجوم کرکس‌های پایان‌اش وانهد...

در فراسوهای عشق٬ 
تو را دوست می‌دارم


در فراسوهای پرده و رنگ.
در فراسوهای پیکرهایمان
با من وعده‌ی دیداری بده...

شاعر :احمد شاملو

نمی‌داند دل تنها میان جمع هم تنهاست

مرا افکنده در تُنگی که نام دیگرش دریاست

 

تو از کی عاشقی؟ این پرسش آیینه بود از من

خودش از گریه‌ام فهمید مدت‌هاست، مدت‌هاست

 

به جای دیدن روی تو در خود خیره‌ایم ای عشق

اگر آه تو در آیینه پیدا نیست عیب از ماست!

 

جهان بی عشق چیزی نیست جز تکرار یک تکرار

اگر جایی به حال خویش باید گریه کرد اینجاست

 

من این تکرار را چون سیلی امواج بر ساحل

تحمل می‌کنم هر چند جانکاه است و جانفرساست

 

در این فکرم که در پایان این تکرار پی در پی

اگر جایی برای مرگ باشد! زندگی زیباست

شاعر : فاضل نظری

بر زمین افتاد شمشیرت ولی چون جنگ بود

بر تو می‌شد زخم‌ها زد، بر من اما ننگ بود

 

با خودم گفتم بگیرم دست یا جان تو را؟

اختلاف حرف دل با عقل صدفرسنگ بود

 

گر چه دستت را گرفتم باز هم قانع نشد

تا نبخشیدم تو را، دل همچنان دلتنگ بود

 

چون در آغوشت گرفتم خنجرت معلوم کرد

بر زمین افتادن شمشیر، خود نیرنگ بود

 

من پشیمان نیستم، اما نمی‌دانم هنوز

دل چرا در بازی نیرنگ‌ها یکرنگ بود

 

در دلم آیینه‌ای دارم که می‌گوید به آه

در جهان سنگدل‌ها کاش می‌شد سنگ بود

 

شاعر: فاضل نظری

دل چون توان بریدن ازو مشکل است این

آهن که نیست جان من آخر دل است این

 

من می شناسم این دل مجنون خویش را

پندش مگوی که بی حاصل است این

 

جز بند نیست چاره ی دیوانه و حکیم

پندش دهد هنوز، عجب عاقل است این

 

گفتم طبیب این دل بیمار آمده‌ست

ای وای بر من و دل من، قاتل است این

 

منت چرا نهیم که بر خاک پای یار

جانی نثار کردم و ناقابل است این

 

اشک مرا بدید و بخندید مدعی

عیبش مکن که از دل ما غافل است این

 

پندم دهد که سایه درین غم صبور باش

در بحر غرقه‌ام من و بر ساحل است این

شاعر : هوشنگ ابتهاج

 گیرم که این درخت تناور
 در قله ی بلوغ
 آبستن از نسیم گناهی ست


اما
 ای ابر سوگوار سیه پوش
این شاخه ی شکوفه چه کرده ست
 کاین سان
کبود مانده و خاموش ؟


گیرم خدا نخواست که این شاخ
 بیند ز ابر و باد نوازش
 اما ....


 این شاخه ی شکوفه که افسرد
از سردی بهار
 با گونه ی کبود
 آیا چه کرده بود ؟؟؟

شاعر : محمدرضا شفیعی کدکنی

طاووس من! حتی ٰتو هم در حسرت رنگی

حتی تو هم با سرنوشت خویش در جنگی

 

یک روز دیگر کم شد از عمرت، خدا را شکر

امروز قدری کمتر از دیروز دلتنگی ...

 

از "خود" گریزانی چرا ای سنگ، باور کن

حتی اگر در کعبه باشی ، باز هم سنگی

 

عمریست در نِی شور شادی میدمی اما

از نی نمی‌آید به جز اندوه آهنگی

 

دنیا پلی دارد که در هر سوی آن باشی

در فکر سوی دیگری! آوخ چه آونگی

شاعر : فاضل نظری

نه تو می پایی و نه کوه
میوه این باغ : اندوه ، اندوه
گل بتراود غم، تشنه سبویی تو

افتد گل، بویی تو
این پیچک شوق ، آبش ده،
سیرابش کن
آن کودک ترس، قصه بخوان، خوابش کن

این لاله هوش ، از ساقه بچین
پرپر شد، بشود
چشم خدا تر شد ، بشود

و خدا از تو نه بالاترنی ، تنهاتر ، تنهاتر

بالاها، پستی ها یکسان بین
پیدا نه، پنهان بین


بالی نیست، آیت پروازی هست
کس نیست ، رشته آوازی هست
پژواکی : رویایی پر زد رفت شلپویی: رازی بود، در زد و رفت

اندیشه : کاهی بود، در آخور ما کردند
تنهایی : آبشخور ما کردند


این آب روان ، ما ساده تریم
این سایه، افتاده تریم
نه تو می پایی، و نه من، دیده تر بگشا

مرگ آمد، در بگشا

شاعر  : سهراب سپهری 

لب دریا رسیدم تشنه، بی تاب

ز من بی تاب تر، جان و دل آب

 

مرا گفت : از تلاطم ها میاسای

که بد دردیست جان دادن به مرداب

شاعر : فریدون مشیری

 

چه خونها از پرم باید بریزم

از آن چشم ترم باید بریزم

 

دلم وقتی هوایت کرده باشد

چه خاکی بر سرم باید بریزم؟

شاعر : شهراد میدری

 

خروش و خشم توفان است و، دریا

به هم می کوبد امواج رها را

 

دلی از سنگ می خواهد، نشستن

تماشای هلاک موج ها را!

شاعر : فریدون مشیری

 

کمی گیجم کمی منگم عجیب است

پریده بی جهت رنگم عجیب است

 

تو را دیدم همین یک ساعت پیش

برایت باز دلتنگم عجیب است

شاعر : شهراد میدری

یک رود و صد مسیر، همین است زندگی

با مرگ خو بگیر! همین است زندگی

 

با گریه سر به سنگ بزن در تمام راه

ای رود سربه زیر! همین است زندگی

 

تاوان دل بریدن از آغوش کوهسار

دریاست یا کویر؟ همین است زندگی!

 

برگِرد خویش پیله‌تنیدن به صد امید

این «رنج» دلپذیر همین است زندگی

 

پرواز در حصار، فروبسته حیات

آزاد یا اسیر، همین است زندگی

 

چون زخم، لب گشودن و چون شمع سوختن

«لبخند» ناگریز، همین است زندگی

 

دلخوش به جمع‌کردن یک مشت «آرزو»

این «شادی» حقیر همین است زندگی

 

با «اشک» سر به خانه دلگیر «غم» زدن

گاهی اگر چه دیر، همین است زندگی

 

لبخند و اشک، شادی و غم، رنج و آرزو

از ما به دل مگیر، همین است زندگی

 

شاعر: فاضل نظری

درد یک پنجره را پنجره ها می‌فهمند

معنی کور شدن را گره ها می‌فهمند

 

سخت بالا بروی، ساده بیایی پایین

قصه تلخ مرا سُرسُره ها می‌فهمند

 

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم‌ها بیشتر از حنجره‌ها می‌فهمند

 

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا

مردم از خواندن این تذکره‌ها می‌فهمند

 

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا

قرن‌ها بعد در آن کنگره‌ها می‌فهمند

شاعر : کاظم بهمنی

 

گاه در گُل می پسندد،گاه در گِل میکشد

هرچه آدم می کشد، از خامی دل می کشد

 

گاه مثل پیرمردان ساکت است و باوقار

گاه مثل نوعروسان،بیخبرکِل می کشد

 

کجرویهای "فُضیل"این نکته را معلوم کرد

عشق حتی بار کج را-هم-به منزل میکشد

 

موجهای بیقرار و گوشماهیها که هیچ

عشق ، گهگاهی نهنگی را به ساحل می کشد!

 

دوست مست وچشم من مست است ومیدانم دریغ

دست از آهو، پلنگِ مست،مشکل می کشد!

شاعر : حسین جنتی

قاصدک‌های پریشان را که با خود باد برد

با خودم گفتم مرا هم می‌توان از یاد برد

 

ای که می‌پرسی چرا نامی ز ما باقی نماند

سیل وقتی خانه‌ای را برد از بنیاد برد

 

عشق می‌بازم که غیر از باختن در عشق نیست

در نبردی اینچنین هرکس به خاک افتاد برد

 

شور شیرین تو را نازم که بعد از قرن‌ها

هر که لاف عشق زد، نامی هم از فرهاد برد

 

جای رنجش نیست از دنیا که این تاراجگر

هر چه برد از آنچه روزی خود به دستم داد برد

 

در قمار دوستی جز رازداری شرط نیست

هر که در میخانه از مستی نزد فریاد برد

 

شاعر: فاضل نظری

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده


 می کنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها


فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی


نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است


 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به
دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟

مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است
 

شاعر :سهراب سپهری

شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی‌ست

که آنچه در سر من نیست بیم رسوایی‌ست

 

چه غم که خلق به حسن تو عیب می‌گیرند

همیشه زخم زبان خون‌بهای زیبایی‌ست

 

اگر خیال تماشاست در سرت بشتاب

که آبشارم و افتادنم تماشایی‌ست

 

شباهت تو و من هر چه بود ثابت کرد

که فصل مشترک عشق و عقل، تنهایی‌ست

 

کنون اگر چه کویرم، هنوز در سر من

صدای پَر زدن مرغ‌های دریایی‌ست

 

شاعر: فاضل نظری

خواب و بیدار

با کابوسی که از جنس هذیان و تب می چرخیدم

که بی در زدنی از راه آمدی

هر چند پیش از صدایت

بویت را شنیده بودم

در آستانه ی ناگهانت از هوش رفتم


اگر به نامم نخوانده بودی

باری،

آوازی بودی که عشق

نسلها پیش از این ترنمت کرده بود

بی آنکه دهان گشوده باشد

و رازی بودی که سرنوشت

در گرماگرم بیداری نخستین

به پچپچه در گوشم بازت گفته بود

پیش از آنکه جان کوچک

به تنم بازگشته باشد


با این همه در، که به مشت و تلنگر نواخته شد

تنها تو میتوانستی

تپانچه و توفان

و نسیم و نوازش

سوغات سفرت بوده باشد

 

کشفت نمی کردم ،

                        بازت می شناختم

نمی آموختمت

به یادت نمیآوردم

شاعر : حسین منزوی

سکه‌ی این مهر از خورشید هم زرین‌تر است

خونِ ما از خون دیگر عاشقان رنگین‌تر است!

 

رود راهی شد به دریا، کوه با اندوه گفت:

می‌روی اما بدان دریا ز من پایین‌تر است

 

ما چنان آیینه‌ها بودیم، رو در رو ولی

امشب این آیینه از آن آینه غمگین‌تر است

 

گر جوابم را نمی‌گویی، جوابم کن به قهر

گاه یک دشنام از صدها دعا شیرین‌تر است

 

سنگدل! من دوستت دارم، فراموشم مکن

بر مزارم این غبار از سنگ هم سنگین تر است

 

شاعر : فاضل نظری

با زبان گریه از دنیا شکایت می‌کنم

از لب خندان مردم نیز، حیرت می‌کنم

 

از گِلی دیگر مرا شاید پدید آورده‌اند

در کنار دیگران احساس غربت می‌کنم

 

بی سبب عمر گرانم را نبخشیدم به عشق

من به هر کس دشمنم باشد محبت می‌کنم

 

سرگذشتم بس که غمگین است حتیٰ سنگ‌ها

اشک می‌ریزند تا از خویش صحبت می‌کنم

 

بهترین نعمت سکوت است و منِ بی همزبان

با زبان واکردنم کفران نعمت می‌کنم!

 

شاعر: سجادسامانی

یادت نرود با دلم از کینه چه گفتی!

زیر لب از آن کینه دیرینه چه گفتی؟

 

این دست وفا بود، نه دست طلب از دوست!

اما تو، به این دست پر از پینه چه گفتی؟

 

دل، اهل مکدر شدن از حرف کسی نیست

ای آه جگرسوز! به آیینه چه گفتی؟

 

از بوسه گلگون تو خون می‌چکد ای تیر!

جان و جگرم سوخت به این سینه چه گفتی؟

 

از رستم پیروز همین بس که بپرسند:

از کشتن سهراب به تهمینه چه گفتی؟

 

شاعر: فاضل نظری

پیش از این دلخوش به این بودم که میخواهی مرا

آه ! می خواهی ولی ... تنها هر از گاهی مرا

 

تو همان عاقل بمان و من همان عاشق ، بس است

عشق از ظن تو این اندیشه ی واهی مرا

 

شاعری یک حسن دارد ... آن هم اینکه از جهان

یک قلم کافی است با یک کاغذ کاهی مرا

 

کاش من هم یک برادر داشتم مثل شغاد

کاش می بلعید ناغافل شبی چاهی مرا

 

آنچه دنیا داده را بگذار تقسیمش کنیم   :

شادی مقصد تو را ... اندوه ِ گمراهی مرا

 

خسته و دلگیرم اما ... باز می گویی برو

بیش از این ها خسته و دلگیر می خواهی مرا

شاعر : علی اکبر آغاسیان

چقدر ساده به هم ریختی روان مرا

بریده غصّه ی دل کندنت امان مرا

 

قبول کن که مخاطب پسند خواهد شد

به هر زبان بنویسند داستان مرا

 

گذشتی از من و شب های خالی از غزلم

گرفته حسرت دستان تو جهان مرا

 

سریع پیر شدم آنچنانکه آینه نیز

شکسته در دل خود صورت جوان مرا

 

به فکر معجزه ای تازه بودم و ناگاه

خدا گرفت به دست تو امتحان مرا

 

نه تو خلیل خدایی نه من چو اسماعیل

بگیر خنجر و در دم بگیر جان مرا

 

تو را به حرمت عشقت قسم بیا برگرد

بیا و تلخ تر از این مکن دهان مرا

 

چه روزگار غریبی است بعد رفتن تو

بغل گرفته غمی کهنه آسمان مرا

 

تو نیم دیگر من نیستی ؛ تمام منی

تمام کن غم و اندوه سالیان مرا

شاعر : امید صباغ نو

تا از تو هم آزرده شوم سرزنشم کن

آه این منم ای آینه! کم سرزنشم کن 

 

آن روز که من دل به سر زلف تو بستم

دل سرزنشم کرد، تو هم سرزنشم کن

 

ای حسرت عمری که به هر حال هدر شد

در بیش و کم شادی و غم سرزنشم کن

 

یک عمر نفس پشت نفس با تو دویدم

این‌بار قدم روی قدم سرزنشم کن

 

من سایه‌ی پنهان شده در پشت غبارم

آه این منم ای آینه کم سرزنشم کن

 

شاعر : فاضل نظری

شود تا ظلمتم از بازی چشمت چراغانی

مرا دریاب، ای خورشید در چشم تو زندانی!

 

خوش آن روزی که بینم باغ خشک آرزویم را

به جادوی بهار خنده هایت می‌شکوفانی

 

بهار از رشک گل های شکر خند تو خواهد مرد

که تنها بر لب نوش تو می‌زیبد، گل افشانی

 

شراب چشم های تو مرا خواهد گرفت از من

اگر پیمانه‌ای از آن به چشمانم بنوشانی

 

یقین دارم که در وصف شکر خندت فرو ماند

سخن ها بر لب «سعدی»، قلم ها در کف «مانی»

 

نظر بازی نزیبد از تو با هر کس که می‌بینی

امیدِ من! چرا قدر نگاهت را نمی‌دانی؟

شاعر : حسین منزوی

توان گفتن آن راز جاودانی نیست

تصوری هم از آن باغ ِ ارغوانی نیست!

 

پر از هراس و امیدم ، که هیچ حادثه‌ای

شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست

 

ز دست عشق به‌جز خیر، برنمی‌آید

وگرنه پاسخ دشنام مهربانی نیست

 

درختها به من آموختند فاصله‌ای

میان عشق زمینی و آسمانی نیست

 

به روی آینه پرغبار من بنویس

بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

شاعر : فاضل نظری

زندگی تراژدی است برای آن‌کسی‌که احساس می‌کند و کمدی است برای آنکه می‌اندیشد.

ژان دلابرویر

........................

تو ثروتمند نیستی مگر آنکه چیزی داشته باشی که با پول نتوان خرید.

کارت بروکس

........................

شکوه دنیوی همچون دایره‌ای است بر سطح آب که لحظه به لحظه به بزرگی آن افزوده می‌شود و سپس در نهایت بزرگی هیچ می‌‌شود

ویلیام شکسپیر

........................

احساس وظیفه در کار نیکو و در روابط آزاردهنده است. انسان ها تشنه محبت اند نه مراقبت

برتراند راسل

.......................


آنچه را می‌شنوم، فراموش می‌کنم. آنچه را می‌بینم، به خاطر می‌سپارم. آنچه را انجام می‌دهم، درک می‌کنم.

کنفوسیوس

.......................

ترس از عشق، ترس از زندگی است و آنان که از عشق دوری می کنند مردگانی بیش نیستند

برتراند راسل

........................

هیچ کس نمی تواند ما را بهتر از خودمان فریب دهد .

گوته

......................

زندگی خوب، زندگی شاد است، البته منظور من این نیست که اگر شما خوب باشید حتما شاد خواهید بود. منظور من این است که اگر شما شاد باشید خوب زندگی خواهید کرد

برتراند راسل

........................

قله‌های مرتفع دره‌های عمیق دارند و انسانهای بزرگ اشتباهات بزرگی مرتکب می‌شوند. 
در بین تمامی مردم تنها عقل است که به عدالت تقسیم شده زیرا همه فکر می‌کنند به اندازه کافی عاقلند
رنه دکارت

........................

پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آنست که بعد از هر زمین خوردنی برخیزی

مهاتما گاندی 

  

به شب سلام که بی تو رفیق راه من است

سیاه چادرش امشب ، پناهگاه من است

 

به شب که آینه ی غربت مکدر من

به شب که نیمه ی تنهایی سیاه من است

 

همین نه من در شب را به یاوری زده ام

که وقت حادثه شب نیز در پناه من است

 

نه بیم سنگ فنایش به دل نه تیر بلا

پرنده ای که قُرق را شکسته آه من است

 

رسید هر کس و برقی به خرمنم زد و رفت

هر آنچه مانده ز خاکسترم گواه من است

 

در این کشاکش توفانی بهار و خزان

گلی که می شکند ، عشق بی گناه من است

 

چرا نمی دری این پرده را شب ای شب من !

که در محاق تو دیریست تا که ماه من است

شاعر : حسین منزوی

آن هنگام که می‌خندی، دنیا با تو می‌خندد

آن هنگام که اشک می‌ریزی امّا، تنها هستی

شادی را باید در دنیای پیرِ غمگین جستجو کنی
غم‌ها امّا، تو را خواهند یافت.

آواز که می‌خوانی، کوه‌ها همراهی‌ات می‌کنند
آه که می‌کشی امّا، در فضا گم می‌شود

پژواکِ آوای شاد فراگیر می‌شود
 غمناک که شد امّا، دیگر به گوش نخواهد رسید


شاد که هستی، همه در جستجوی تواند
به هنگام غم امّا، روی می‌گردانند و می‌روند

آنها شادی تمام و کمالِ تو را می‌خواهند،
به غم‌اَت امّا، نیازی ندارند.


شاد که هستی، دوستانت بسیارند
به هنگام غم امّا، همه را از دست می‌دهی


کسی نیست که شرابِ نابِ تو را نپذیرد،
زهرتلخ زندگی را امّا، باید به تنهایی بنوشی

ضیافت که بر پا کنی، عمارت از جمعیت لب‌ریز می‌شود
به هنگامِ تنگدستی امّا، همه از کنارت می‌گذرند.

سخاوت و بخشش کمکی است برای ادامه زندگی
مرگ را امّا ، هیچ یار و همراهی نیست


برای کاروانِ شاهانه در عمارتِ شادی همیشه جا هست
از راهروهای باریکِ درد امّا
به نوبت و تک‌تک گذر باید کرد.

شاعر : الا ویلر ویلکاکس

از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریم

 

آوار پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزم ؟

هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟

 

تشویش ِ هزار «آیا» ، وسواس ِ هزار «امّا»

کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریم

 

دوران شکوه باغ ، از خاطرمان رفته است

امروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریم

 

دردا که هدر دادیم ، آن ذات ِ گرامی را

تیغیم و نمی بّریم ، ابریم و نمی باریم

 

ما خویش ندانستیم ، بیداری مان از خواب

گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم !

 

من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته

امیّد ِ رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم

شاعر : حسین منزوی

همه می‌خواهند بشریت را عوض کنند، دریغا که هیچ کس در این اندیشه نیست که خود را عوض کند.

لئو تولستوی

 ****************

گاو هم که باشی در صورتیکه در موقعیت مناسب قرار بگیری، کسانی هستند که تو را بپرستند!

برتراند_راسل

 ****************

وقتی می میرید نمی فهمید که مرده اید تحملش فقط برای دیگران سخت است بی شعور بودن هم مشابه همین وضعیت است!

فیلیپ_گلوک

مثل گنجشکی که طوفان لانه‌اش را برده است

خاطرم از مرگ تلخ جوجه ها آزرده است

 

هر زمان یادت می افتم مثل قبرستانم و

سینه ام سنگ مزار خاطرات مرده است

 

ناسزا گاهی پیامِ عشق دارد با خودش

این سکوت بی رضایت نه؛ به من برخورده است

 

غیر از آن آیینه هایی که تقعر داشتند

تا به حالا هیچ کس کوچک مرا نشمرده است

 

تیر غیب از آسمان یک روز پایین می کشد

آن کسانی را که ناحق عشق بالا برده است

 

آن گلی را که خلایق بارها بو کرده اند

تازه هم باشد برای من گلی پژمرده است

شاعر : کاظم بهمنی

مرد مصلوب

دیگر بار، به خود آمد

درد

موجاموج از جریحه ی دست و پایش، به درونش می دوید

در حفره ی یخ زده ی قلبش

در تصادمی عظیم

منفجر می شد

و آذرخشِ  چشمک زن گدازه ی ملتهبش

ژرفاهای دور از دسترس درک او از لامتناهی ِحیاتش را

روشن می کرد.

دیگر بار نالید:

پدر! ای مهر بی دریغ

چنان که خود بدین رسالتم برگزیدی، چنین تنهایم به

خود وا نهاده ای؟

مرا طاقت این درد نیست

آزادم کن! آزادم کن! آزادم کن ای پدر!

تو می روی و دیده ی من مانده به راهت

ای ماه سفرکرده خدا پشت و پناهت

 

ای روشنی دیده سفر کردی و دارم

از اشک روان آینه ای بر سر راهت

 

بازآی که بخشودم اگر چند فزون بود

در بارگه سلطنت عشق ، گناهت

 

آیینه ی بخت سیه من شد و دیدم

آینده ی خود در نگه چشم سیاهت

 

آن شبنم افتاده به خاکم که ندارم

بال و پر پرواز به خورشید نگاهت

 

بر خرمن این سوخته ی دشت محبّت

ای برق! کجا شد نگه گاه به گاهت؟

شاعر : محمدرضا شفیعی کدکنی

راز این داغ نه در سجده ی طولانی ماست

بوسه ی اوست که چون مهر به پیشانی ماست

 

شادمانیم که در سنگدلی چون دیوار

باز هم پنجره‌ای در دل سیمانی ماست

 

موج با تجربه ی صخره به دریا برگشت

کمترین فایده ی عشق پشیمانی ماست

 

خانه‌ای بر سر خود ریخته‌ایم اما عشق

همچنان منتظر لحظه ی ویرانی ماست

 

باد، پیغام رسان من و او خواهد ماند

گرچه خود بی‌خبر از بوسه ی پنهانی ماست

شاعر : فاضل نظری

پریشان کن سر زلف سیاهت شانه اَش بامن

سیه زنجیر گیسو باز کن دیوانه اش با من

 

که می گوید که می نتوان زدن بی جام و پیمانه

شراب از لعل گلگونت بده پیمانه اش با من

 

مگر نشنیده ای گنجینه در ویرانه دارد جای

عیان کن گنج حسنت ای پری ویرانه اش با من

 

زسوزعشق لیلی درجهان مجنون شد افسانه

تو مجنونم بکن در عشق خود افسانه اش بامن

 

بگفتم صیدکردی مرغ دل نیکو نگهدارش

سر زلفش نشانم داد و گفتا لانه اش با من

 

زترک می اگر رنجید از من پیر میخانه

نمودم توبه زین پس رونق میخانه اش با من

 

پی صید دل ان بلبل دستان سرا حامد

به گلزار از غزل دامی بگستردانه اش با من

شاعر : حمید تقوی

درون آینه ی روبرو چه می بینی؟

تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی؟

 

تویی برابر تو -چشم در برابر چشم

در آن دو چشم پر از گفت و گو چه می بینی؟

 

تو هم شراب خودی هم شراب خواره ی خود

سوای خون دلت در سبو چه می بینی؟

 

به چشم واسطه در خویشتن که گم شده ای

میان همهمه و های و هو چه می بینی؟

 

به دار سوخته ، این نیم سوز عشق و امید

که سوخت در شرر آرزو ، چه می بینی؟

 

در آن گلوله ی آتش گرفته ای که دل است

و باد می بَرَدَش سو به سو چه می بینی

شاعر : حسین منزوی