تماشاگه

درباره وبلاگ
تماشاگه

تماشاگه، گلچین زیباترین شعرها و متون ادبی ایران و جهان ، فقط زیباترین ها!!! از شنیدن نظرات شما خوشحال میشویم

آخرین نظرات
  • ۲۷ ارديبهشت ۹۶، ۲۰:۲۶ - شرمندهٔ یابن الحسن
    تشکر
  • ۲۶ فروردين ۹۶، ۱۸:۳۴ - ما جــــــــღــــــدہツ
    :)
  • ۶ بهمن ۹۵، ۰۴:۰۶ - سیامک
    محشره
نویسندگان

این ابرها عقیم اند باران نخواهد آمد

دریا! ، مپیچ بر خود توفان نخواهد آمد

دیشب پدر دوباره بی نان به خانه برگشت

جایی که سفره خالیست ایمان نخواهد آمد

 

 

 

حریـفان هریک آوردند ازسودای خود سودی

زیـان آورده مـن بـودم کـه دنـبـال هـنر رفتم

 

 

 

تــــاریــــخ را ورق زدم و مــــطــــمــــئــــن شـــدم

هــرگــز کــســی پــیــاده بــه جــایـی نـمـی رسـد

 

 

 

گـفـتـی بـخـوان خـوانـدم اگـرچـه گـوش نـسپردی

حالا  که لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست

 

 

 

وفـــا نـــکــردی و کــردم، بــســر نــبــردی و بــردم

ثـــبـــات عـــهـــد مــرا دیــدی ای فــروغ امــیــدم؟

 

 

 

تــو مـرغ نـوپـری، زود سـت جـلـد بـام مـن بـاشـی

خـدا پـشـت و پـنـاهـت بـاد اگـر بی من سفر رفتی

 

 

 

بــاغــبــان خــار نــدامــت بــه جــگــر مــی‌شـکـنـد

بــرو ای گـــل کـــه ســـزاوار هــمــان گــلــچـیـنـی

 

بـا دلـت حـسـرت هـم صـحـبـتـی ام هـسـت، ولی

ســنــگ را بــا چــــه زبــانــی بــه سـخــن وادارم؟

 

 

 

بـه شـب نـشـیـنـی خـرچـــنـــگ‌هـــای مـــردابــی

چـگـونـه رقـص کـنـد مـاهــــی زلـــال پـــرســـت؟

 

 

 

یک بــار هــم ای عــشـق مـن از عـقـل مـیـانـدیـش

بــگــذار کــه دل حــل کــنــد ایــن مــسـئـلـه هـا را

 

 

 

آب طـلـب نـکـرده هـمـیـشـه مـراد نـیـــــــســــــت

گـاهـی بـهـانــه‌ای اســت کــه قــربـانـی‌ات کـنـنـد

 

 

 

من  رستم و سهراب تو! این جنگ چه جنگی است

گــر زخــم زنــم حــســرت و گــر زخـم خـورم نـنـگ

 

 

 

هــی پــا بــه پـا نـکـن کـه بـگـویـم سـفـر بـه خـیـر

مــجــبــور کــه نــیــسـتـی بـمـانـی .. ولـی نـرو....

 

 

 

بــه مــانــدن تــو عـاشـقـم ، بـه رفـتـن تـو مـبـتـلـا

شــکــســتــه ام ولــی بــرو ، بــریــده ام ولـی بـیـا

 

 

 

ســـتـــاره‌هـــا نـــهـــفـــتـــم در آســـمـــان ابــری

دلــم گــرفــتــه ای دوســت ، هـوای گـریـه بـا مـن

 

 

 

هـوای پـیـرهـن چـاک آن پـری اســـت کـــه مـــا را

کـشـد بـه حـلـقـه دیـوانـگـان جـامـه دریــــــــــــده

 

 

 

نـسـیـم مـسـت وقتی بوی گل می داد حس کردم

کــه ایـن دیـوانـه پـرپـر مـی کـنـد یـک روز گـلـهـا را

 

 

به وبلاگ تماشاگه خوش آمدید محتوای این وبلاگ برگزیده ای از زیباترین متون ادبی و شعر

با تکیه بر شعربا لحن وفضای امروزی است.امیدوارم مورد توجه شما قرار گیرد

 از شنیدن دیدگاههای شما خوشحال میشویم .

 

 

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش

باغ بی برگی

روز و شب تنهاست

با سکوت پاکِ غمناکش

سازِ او باران، سرودش باد

جامه اش شولای عریانی‌ست

ور جز،اینش جامه ای باید

بافته بس شعله ی زرتار پودش باد


گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد، یا نمی خواهد

باغبان و رهگذران نیست

باغ نومیدان

چشم در راه بهاری نیست


گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد،

ور برویش برگ لبخندی نمی روید؛

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟


داستان از میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت

پست خاک می گوید

باغ بی برگی

خنده اش خونیست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن

پادشاه فصلها ، پائیز

شاعر : مهدی اخوان ثالث 

پاییز آمدست که خود را ببارمت

پاییز لفظ دیگر"من دوست دارمت"


بر باد می دهم همه ی بود خویش را

یعنی تو را به دست خودت می سپارمت


باران بشو ، ببار به کاغذ ،سخن بگو

وقتی که در میان خودم می فشارمت


پایان تو رسیده گل کاغذی من

حتی اگر خاک شوم تا بکارمت


اصرار می کنی که مرا زود تر بگو

گاهی چنان سریع که جا می گذارمت


پاییز من  ،  عزیز غم انگیز برگریز

یک روز می رسم و تو را می بهارمت!!!

شاعر : سید مهدی موسوی 

حریق خزان بود...

همه برگ ها آتش سرخ، همه شاخه ها شعله زرد

درختان همه دود پیچان به تاراج باد

و برگی که می سوخت، میریخت، می مرد

و جامی سزاوار چندین هزار نفرین که بر سنگ می خورد

من از جنگل شعله ها می گذشتم

غبار غروب به روی درختان فرو می نشست

و باد غریب، عبوس از بر شاخه ها می گذشت

و سر در پی برگ ها می گذاشت...


فضا را صدای غم آلود برگی که فریاد می زد

و برگی که دشنام می داد

و برگی که پیغام گنگی به لب داشت

لبریز می کرد،

و در چشم برگی که خاموش خاموش می سوخت...

نگاهی که نفرین به پاییز می کرد...


حریق خزان بود،

من از جنگل شعله ها می گذشتم،

همه هستی ام جنگلی شعله ور بود

که توفان بی رحم اندوه

به هر سو که می خواست می تاخت،

می کوفت، می زد، به تاراج می برد

و جانی که چون برگ

می سوخت، می ریخت، می مرد

و جامی سزاوار نفرین که بر سنگ می خورد...

شب از جنگل شعله ها می گذشت


حریق خزان بود و تاراج باد

من آهسته در دود شب رو نهفتم

و در گوش برگی که خاموش می سوخت گفتم

مسوز این چنین گرم در خود، مسوز

مپیچ این چنین تلخ بر خود، مپیچ

که گر دست بیداد تقدیر کور

تو را می دواند به دنبال باد

مرا می دواند به دنبال هیچ

شاعر :

برای من که دلم چون غروب پاییز است

صدای گرم تو از دور هم دل انگیز است


چه آتشی به دلم زد نگاه معصومت

از آن دو چشم قشنگت که عشق لبریز است


هنوز اسم تو و اشکِ جاری چشمم

هنوز باغ لبانت ز خنده گلریز است؟


در آسمان دلم عطر گیسوانت چون

ترنم خوش باران به صبح جالیز است


تما م آنچه که دارم دلی است هدیه به تو

و شرمسار نگاهت که هدیه ناچیز است


بمان کنار من ای خورشید دشت امیدم

غروبِ رفتن تو آسمان غم انگیز است ...

شاعر : مسعود امیری نژاد 

زرد است که لبریز حقایق شده است

تلخ است که با درد موافق شده است


شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی

پائیز بهاری است که عاشق شده است

شاعر :میلاد عرفان پور 


یک پنجره از ابر بهارم لبریز

لبریزتر از غم غروب پاییز


در محکمه ام نوشت دنیا روزی

تبعید به غربت جنوب پاییز

شاعر : میلاد اصغرزاده 

لبخند تو خلاصه‌ی خوبی‌هاست

لختی بخند، خنده‌ی گل زیباست


پیشانی‌ات تنفس یک صبح است

صبحی که انتهای شب یلداست


در چشمت از حضور کبوترها

هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست


رنگین‌کمان عشق اهورایی

از پشت شیشه‌ی دل تو پیداست


تو امتداد کوثر جوشانی

سرچشمه‌ی تو سوره‌ی اعطیناست


فریاد تو تلاطم یک توفان

آرامشت تلاوت یک دریاست


با ما بدون فاصله صحبت کن

ای آن‌که ارتفاع تو دور از ماست

شاعر : قیصر امین پور 

نرگس مردم فریبی داشت شبنم می فروخت

با همان چشمی که می زد زخم مرهم می فروخت


زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر

داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت


زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر

مرگ را همچون شراب ناب کم کم می فروخت


در تمام سال های رفته بر ما ، روزگار

شادمانی می خرید از ما و ماتم می فروخت


من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها

گل فروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت

شاعر : فاضل نظری 

یارای گریه نیست، به آهی بسنده کن

آری، به آه گاه به گاهی بسنده کن 


درد دل تو را چه کسی گوش می‌کند ؟

ای در جهان غریب ! به چاهی بسنده کن


دستت به گیسوان رهایش نمی‌رسد

از دوردست‌ها به نگاهی بسنده کن


سرمستی صواب اگر کارساز نیست

گاهی به آه بعد گناهی بسنده کن


اهل نظر نگاه به دنیا نمی‌کنند

تنها به یاد چشم سیاهی بسنده کن

شاعر :سجاد سامانی 

گوشه ی چشم بگردان و مقدر گردان

ما که هستیم در این دایره ی سرگردان؟!


دور گردید و به ما جرأت مستی نرسید

چه بگوییم به این ساقی ساغرگردان!


این دعایی ست که رندی به من آموخته است

بار ما را نه بیفزا، نه سبک تر گردان


غنچه ای را که به پژمرده شدن محکوم است

تا شکوفا نشده، بشکن و پرپر گردان


من کجا بیشتر از حق خودم خواسته ام؟

مرگ حق است، به من حق مرا برگردان

شاعر :فاضل نظری 

ما چون دو دریچه، رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده


عمر آینه ی بهشت، امّا... آه
بیش از شب و روزِ تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست


نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر، که هر چه کرد او کرد....

شاعر : اخوان 

به تو خو کرده ام، مانند "سربازی" به "سربندش"

تو معروفی به دل کندن... مونالیزا به لبخندش


تو تا وقتی مرا سربار می بینی، نمی بینی

درخت میوه را پرُبار خواهد کرد پیوندش!


به تو تقدیم کردم از همان اول، دلت را زد...

بهای شعر هایم را بپرس از آرزومندش!


به دنیا اعتباری نیست، این حاجی بازاری

نه قولش قول خواهد شد نه پا برجاست سوگندش


گریزی نیست جز راه آمدن با مردم پابند

همیشه کفش تقدیرش گره خوردست با بندش


به غیر از رفتنت چیزی اگر هم بوده، یادم نیست

چنان شعری که میماند به خاطر آخرین بندش


چه حالی داشتم با رفتنت؟ "سربسته" می گویم

شبیه حال مردی شاهد اعدام فرزندش... 

شاعر : حسین زحمتکش 

خبر خیر تو از نقل رفیقان سخت است

حفظ حالات من و طعنه ی آنان سخت است


لحظه ی بغض نشد حفظ کنم چشمم را

در دل ابر نگهداری باران سخت است


کشتی کوچک من هر چه که محکم باشد

جَستن از عرصه ی هول آور طوفان سخت است


ساده عاشق شده ام ساده تر از آن رسوا

شهره ی شهر شدن با تو چه آسان... سخت است


ای که از کوچه ی ما می گذری ، معشوقه!

بی محلی سر این کوچه دوچندان سخت است


زیر باران که به من زل بزنی خواهی دید

فن تشخیص نم از چهره ی گریان سخت است


کوچه ی مهر  سر نبش ، کماکان باران...

دیدن حجله ی من اول آبان سخت است

شاعر : کاظم بهمنی 

ساده از دست ندادم دل پر مشغله را

تا تو خندیدی و مجبور شدم مساله را...!


 من "برادر" شده بودم و "برادر" باید

وقت دیدار، رعایت بکند  "فاصله" را

 

دهه ی شصتی دیوانه ی یکبار عاشق

خواست تا خرج کند این کوپن باطله را


عشق! آن هم وسط نفرت و باروت و تفنگ

دانه انداخت و از شرم ندیدم تله را


و تو خندیدی و از خاطره ها جا ماندم

با تو برگشتم و مجبور شدم قافله را...!


عشق گاهی سبب گم شدن خاطره هاست

خواستم باز کنم با تو سر این گله را

شاعر : عبدالجبار کاکایی 

من بهمن ام همواره از کوهی سرازیر

تو جاده ای با پیچ و خمهای نفس گیر

 

میغلطم و میلغزم و میریزم از کوه

با سنگها و صخره های  راه درگیر


فکر رسیدن می کنم هر روز و هر شب

با پا و با سر میدوم بی هیچ تاخیر


اما در آن پایین به پای کوه سنگی

تو داده ای دست خودت را دست تقدیر


قسمت نبوده، نیست ، اما، احتمالا

مغز تو را این حرفها کردند تسخیر


بیهوده می کوشم برای با تو بودن

وقتی که می جنگی تو با هر گونه تغییر


این برف سنگین آب خواهد شد سرانجام

بر جای خود باقی است اما جاده پیر!

شاعر : آرزو نوری

دلم بدون تو غمگین و با تو افسرده است

چه کرده ای که ز بود و نبودت آزرده است

 

به عکس های خودم خیره ام ، کدام منم ؟

زمانه خاطره های مرا کجا برده است

 

چه غم که بگذرد از دشت لاله ها توفان

که مرگ ، دلخوشی غنچه های پژمرده است

 
اگر سقوط بهای بلند پروازیست

پرنده ی دل من بی سبب زمین خورده است

 
از این به بعد به رویم در قفس مگشای

چرا که طوطی این قصه پیش از این مرده است

شاعر : فاضل نظری 

عاشق که باشی شعر شور دیگری دارد

لیلی و مجنون قصه‌ی شیرین‌تری دارد

 

دیوان حافظ را شبی صد دفعه می‌بوسی

هر دفعه از آن دفعه فال بهتری دارد

 

حتی سؤالات کتاب تست کنکورت

عاشق که باشی بیت‌های محشری دارد

 

با خواندن بعضی غزل‌ها تازه می‌فهمی

هر شاعری در سینه‌اش پیغمبری دارد

 

حرف دلت را با غزل حالی کنی سخت است

شاعر که باشی عشق زجر دیگری دارد

شاعر : بهمن صباغ زاده 

ولی سری سر راهت به این دچار بزن...

دمی چو باران بنشین، دم از بهار بزن


بیا و حوصله کن دست بر دلم بگذار

دوباره زخمه بر این تار بیقرار بزن

 
مدام، این پا آن پا کن و بگو دیر است

شبیه عقربه‌ها حرف نیش دار بزن!
 

«بهار می ‌گذرد بیصدا... بهار منم!...»

به عطر خویش در این کوچه باز جار بزن
 

بدون پلک زدن سال‌هاست منتظرند

سری به ثانیه‌های سر قرار بزن

شاعر : محمد مهدی سیار 

سرد بودن با مرا دیوار یادت داده است

نارفیق بی‌مروّت ، کار یادت داده است


توبه‌ات از روزهایم عشقبازی را گرفت

آه از آن زاهد که استغفار یادت داده است


دوستت دارم ولی با دوستانت دشمنی

گردش دنیا فقط آزار یادت داده است


عطر موهایت قرار از شهر می گیرد بگو

دل ربودن را کدام عطار یادت داده است؟


عهد با من بستی و از یاد بردی، روزگار

از وفاداری همین مقدار یادت داده است

شاعر : سجاد سامانی 

در چرخش تاریخ، چه سرخورده چه سرخوش

دنیا نه به جمشید وفا کرد، نه کوروش


آسوده‌ام از آتش نیرنگ حسودان

از تهمت سودابه بری باد، سیاوش


ما اهلی عشقیم چه بهتر که بمیریم

جایی که در آن شرط حیات است ، توحش


ای دل! من اگر راز نگهدار تو بودم

این چشمه‌ی خشکیده نمی‌کرد تراوش


من بی تو سرافکنده و دم‌سردم و دلخون

ای عشق سرت سبز و دمت گرم و دلت خوش

شاعر : فاضل نظری 

هرچه آیینه به توصیف تو جان کند نشد 

آه، تصویر تو هرگز به تو مانند نشد


گفتم از قصه عشقت گرهى باز کنم

به پریشانى گیسوى تو سوگند نشد


خاطرات تو و دنیای مرا سوزاندند 

تا فراموش شود یاد تو هرچند نشد


من دهان باز نکردم که نرنجی از من

مثل زخمى که لبش باز به لبخند نشد


دوستان عاقبت از چاه نجاتم دادند

بلکه چون برده مرا هم بفروشند نشد

شاعر : فاضل نظری 

وقتی کنارم نیستی از درد لبریزم 

باید که از این زخم ها قدری بپرهیزم 


من سال ها در گور خود بی شعر خوابیدم 

شاید که با یک بوسه ات از جای برخیزم 


گاهی تو را می آورم از روزهای دور

قدری غزل می خوانی و هی اشک می ریزم


گم گشته ای در لای تقویم غزل هایم

ای کاش می شد تا تو را بر گردن آویزم


چون گردبادی زخم خورده، گیج و سرگردان

رد می شوم از روزهایت... مثل پاییزم


خوابم نمی آید در این شب های تنهایی

با دست های بسته ام ، هر شب گلاویزم


بیهوده می گردی به دنبالم... گریزانم

حالم بد است این روزها، از درد لبریزم

شاعر : امیر وحیدی 

در چشم آفتاب چو شبنم زیادی ام

چون زهر هر چه باشم اگر کم زیادی ام

 
بیهوده نیست روی زمینم نهاده اند

بارم که روی شانه ی عالم زیادی ام

 
با شور و شوق می رسم و طرد می شوم

موجم ، به هر طرف که بیایم ، زیادی ام

 
همچون نفس غریب ترین آمدن مراست

تا می رسم به سینه همان دم زیادی ام
 

جان مرا مگیر خدایا که بعد ِ مرگ

در برزخ و بهشت و جهنم زیادی ام

 
قرآن به استخاره ورق خورد ! کیستم ؟

بین برادران خودم هم زیادی ام

شاعر : فاضل نظری 

ای بی وفای سنگدل قدرناشناس!

از من همین که دست کشیدی تو را سپاس


با من که آسمان تو بودم روا نبود

چون ابر هر دقیقه درآیی به یک لباس


آیینه ای به دست تو دادم که بنگری

خود را در این جهان پر از حیرت و هراس


پنداشتی مجسمه سنگ و یخ یکی ست؟

کو آفتاب تا بشوی فارغ از قیاس


دنیا دو روز بیش نبود و عجب گذشت!

روزی به امر کردن و روزی به التماس


مگذار ما هم ای دل بی زار و بی قرار

چون خلق بی ملاحظه باشیم و بی حواس

شاعر : فاضل نظری 

دستان نوازشگر من گشته وبالم

از تهمت سنگی که تو بستی به دو بالم


هرکس که خبردار شد از قصه ی قهرت

خندید به حرف تو و گریید به حالم!


پرسیدم از آینده و نشنیده گرفتی

همواره همین بوده جوابت به سوالم


هرچند که فواره ای و رو به صعودی

هرچند که مردابم و محکوم زوالم


من تشنه ی دیدار تو ام جنگل اسرار

تو تشنه ی خون منی ای ماده غزالم!


بعد از من اگر رام شود، باد حرامش!

این ماده غزالی که نشد صید حلالم!

شاعر : علیرضا بدیع

مقابل خودمم بس که منحنی شده ام

من شنیدنی امروز دیدنی شده ام


منی که با همه تردید باورم شده بود

خلاف شاعری ام آدم آهنی شده ام


منی که با من خود نیز ناتنی است هنوز

منی که با من گم کرده ام تنی شده ام
 

منی که پلک گشودم به نوراز ظلمات

برای چشم خودم طرح دشمنی شده ام
 

چه ناگهان و چه بی گاه تلختان نکنم

گمان کنید گرفتار کودنی شده ام

 
وهیچ چیز به جز حیرتم به حافظه نیست

قبول می کنم آری نگفتنی شده ام


عبور کرده ام ازعمق روزنی که نبود

و باز متهم نشر روشنی شده ام


اگر چه منحنی خواستگاه خویشتنم

تو فکر کن که مجاب فروتنی شده ام

 
چه فرق ؟ شعرخروشی است درنهاد سکوت

که (منزوی) به من آموخت (بهمنی) شده ام

شاعر :محمد علی بهمنی 

تسلیمم اگر دوست دلش بر سر جنگ است

جنگ است، ولی جبهه‌ی دشمن دل تنگ است


آرامش این لحظه‌ی من وقفِ تو باشد

بردار و بزن، برکه دلش معدن سنگ است


گور پدر صلح زمانی که نباشی

من چشم به در دارم و دل گوش به زنگ است


در سایه‌ی چشمان توام، تا چه بگویی

جلاد من امروز لباسش به چه رنگ است


خوابی تو و من مستِ تماشای توام باز

موی تو به هم ریخته‌اش نیز قشنگ است

شاعر : بهمن صباغ زاده 

تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است

زندگی در دوستی با مرگ عالی تر شده است


هر نگاهی می تواند خلوتم را بشکند

کوزه‌ی تنهایی روحم سفالی تر شده است


آخرین لبخند او هم غرق خواهد شد در آب

ماهِ در مرداب این شب ها هلالی تر شده است


گفت تا کی صبر باید کرد؟ گفتم چاره چیست؟!

دیدم این پاسخ، از آن پرسش سؤالی تر شده است


زندگی را خواب می دانستم اما بعد از آن

تازه می بینم حقیقت ها خیالی تر شده است


ماهی کم طاقتم! یک روز دیگر صبر کن

تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است

شاعر : فاضل نظری 

هوای روی تو دارم نمی‌گذارندم

مگر به کوی تو این ابرها ببارندم


مرا که مست توام این خمار خواهد کشت

نگاه کن که به دست که می‌سپارندم


مگر در این شب دیر‌انتظار عاشق‌کش

به وعده‌های وصال تو زنده دارندم


غمم نمی‌خورد ایام و جای رنجش نیست

هزار شکر که بی غم نمی‌گذارندم


سری به سینه فرو‌برده‌ام مگر روزی

چو گنج گم‌شده زین کنج غم برآرندم


چه باک اگر به دل بی‌غمان نبردم راه

غم شکسته‌دلانم که می‌گسارندم


من آن ستاره‌ی شب زنده‌دار امیدم

که عاشقان تو تا روز می‌شمارندم


چه جای خواب که هر شب محصلان فراق

خیال روی تو بر دیده می‌گمارندم


هنوز دست نشُسته‌ست غم ز خون دلم

چه نقش‌ها که ازین دست می‌‌نگارندم


کدام مست ، می از خون سایه خواهد کرد

که همچو خوشه‌ی انگور می‌فشارندم

شاعر : هوشنگ ابتهاج 

کدامین جام و پیغام صبوحی مستتان کرده ست ؟ ای مرغان

که چونین بر برهنه شاخه‌های این درخت برده خوابش دور

غریب افتاده از اقران بستانش در این بیغولهٔ مهجور

قرار از دست داده، شاد می شنگید و می‌خوانید ؟


خوشا ، دیگر خوشا حال شما، اما

سپهر پیر بد عهد است و بی مهر است، می‌دانید ؟

کدامین جام و پیغام ؟ اوه

بهار ، آنجا نگه کن ، با همین آفاق

تنگ خانهٔ تو باز هم آن کوه‌ها
پیداست

شنل برفینه شان دستار گردن گشته ، جنبد، جنبش بدرود

زمستان گو بپوشد شهر را در سایه‌های تیره و سردش

بهار آنجاست ، ها، آنک طلایه ی روشنش ، چون شعله‌ای در دود

بهار اینجاست ، در دل‌های ما ، آوازهای ما

و پرواز پرستوها در آن دامان ابرآلود

هزاران کاروان از خوبتر پیغام و شیرین‌تر خبرپویان و گوش آشنا جویان

تو چه شنفتی به جز بانگ خروس و خر

در این دهکور دور افتاده از معبر

چنین غمگین و هایاهای
کدامین سوگ می گریاندت ای ابر شبگیران اسفندی؟


اگر دوریم اگر نزدیک
بیا با هم بگرییم ای چو من تاریک 

شاعر :اخوان 

خاموش لب به هجو جهان باز کرده است

این زخم ناگهان که دهان باز کرده است

 

چشمم بساط چشم فرو بستن از جهان

در این جهان چشم چران باز کرده است

 

اشکم بر آمد از پس گفتن، چه خوب هم...

طفلک اگرچه دیر زبان باز کرده است

 

این چاکِ پیرهن که از آن شرم داشتیم

خود لب به پاک بودنمان باز کرده است


من خود به چشم خویش شنیدم هزار بار

هر غنچه ای لبی به اذان باز کرده است

شاعر : محمد مهدی سیار 

گر عقل پشت حرف دل، اما نمی‌گذاشت

تردید پا به خلوت دنیا نمی‌گذاشت


از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست

می‌شد گذشت... وسوسه اما نمی‌گذاشت


این قدر اگر معطل پرسش نمی‌شدم

شاید قطار عشق مرا جا نمی‌گذاشت


دنیا مرا فروخت ولی کاش دست‌کم

چون بردگان مرا به تماشا نمی‌گذاشت


شاید اگر تو نیز به دریا نمی‌زدی

هرگز به این جزیره کسی پا نمی‌گذاشت


گر عقل در جدال جنون، مرد جنگ بود

ما را در این مبارزه تنها نمی‌گذاشت


ای دل بگو به عقل که دشمن هم این چنین

در خون مرا به حال خودم وا نمی‌گذاشت


ما داغدار بوسه‌ی وصلیم چون دو شمع

ای کاش عشق سر به سر ما نمی‌گذاشت

شاعر : فاضل نظری 

همان یگانه ی حسنی اگر چه پنهانی

و گر دوباره بر آیی هزار چندانی


چه مایه جان و جوانی که رفت در طلبت

بیا که هر چه بخواهی هنوز ارزانی


ز دل نمی روی ای آرزوی روز بهی

که چون ودیعه ی غم در نهاد انسانی


خراب خفت تلبیس دیو نتوان بود

بیا بیا که همان خاتم سلیمانی


روندگان طریق تو راه گم نکنند

که نور چشم امید و چراغ ایمانی


هزار فکر حکیمانه چاره جست و نشد

تویی که درد جهان را یگانه درمانی


چه پرده ها که گشودیم و آنچنان که تویی

هنوز در پس پندار سایه پنهانی

شاعر : هوشنگ ابتهاج 

بگذار پای غنچه به لبخند وا شود

شاید دری به سمت خداوند وا شود


بستیم سیب سرخ به نارنج های دوست

ای کاش بخت این همه پیوند وا شود


سر می رسد دوباره بهار از سفر اگر

از دست و بال چلچله ها بند وا شود


یک استکان چای برای جهان بریز

تا اخم بقچه های پر از قند وا شود


آغوش تو سپیدترین عاشقانه هاست

ای کاش رو به من بگذارند وا شود


بگذار عشق لانه کند کنج سینه ات

وقتش رسیده برف دماوند وا شود

شاعر :عبدالحسین انصاری 

با زبانی سوخته در وحشت کابوس ها

قصه از خورشید می بافیم ما فانوس ها


کورسویی از خدا مانده است و پنهان کرده ایم

در شکاف دخمه ی این شهر دقیانوس ها


آفتابی نیست اما طبل نوبت می زنند

آسمان خواب است در بیداری ناقوس ها


جاده آنک در هوار مه گم است اما هنوز

می دمند آوارگانی، بی جهت بر کوس ها


پشت این رنگین کمان نور، حشر سایه هاست

پرده بردارید از پای این طاووس ها


دست بردارید از ما آی عیسایان کذب

دردهای ما شمایید آی جالینوس ها!


انتخابت چیست حالا؟ ماهی کوچک بگو!

تنگ و این کابوس ها؟ دریا و اختاپوس ها؟

شاعر : فاضل نظری 

ز سرگذشت چمن دل به درد می آید

ببند پنجره را باد سرد می آید


دریغ باغ گل سرخ من که در غم او

همه زمین و زمان زار و زرد می آید


نمی رود ز دل من صفای صورت عشق

و گر بر آینه باران گرد می آید


به شاهراه طلب نیست بیم گمراهی

که راه با قدم رهنورد می آید


تو مرد باش و میندیش از گرانی درد

همیشه درد به سروقت مرد می آید


دگر به سوز دل عاشقان که خواهد خواند

دلم ز ناله ی بلبل به درد می آید

شاعر : هوشنگ ابتهاج 

خواندم دروغ از چشمهای راستگویت

وقتی که برگشتی نیاوردم به رویت


یکروز و یکشب دستِ کم در بسترم ماند

آه از تو حتی باوفاتر بود بویت


در خاطراتت سخت غرقم کرد هر شب

یک یادگار ساده قدر تار مویت


غم، شهریاری ساخت از مردی دهاتی

کاری که حالا کرده با من آرزویت


در آن دل دیوانه آن دیوانگی مُرد

حتی اگر یک روز برگردد به سویت


عیب است عاشق باشی و اشکی نریزی

ای چهره ى غمگین من! کو آبرویت

شاعر : مهدی فرجی

دیوانگی کردیم عاشق ها همینند!

دیوانه ها عاشق ترین های زمینند!


ناگفته بوسیدی مرا در عین پاکی

ای جان،مراقب باش بعضی ها نبینند


حس میکنم وقتی کنارم ایستادی

چشمان نامحرم ترین ها در کمینند


لبهای رژگون را بپوشان تا مبادا

این غنچه ی خوشرنگ وخوشبورا بچینند


چشمان تو آیات شیطانند و آگاه

ایمان به کفر آوردم ازبس نازنینند


دستان تو زیباترین مضمون عشقند

دستان تو با هر چه زیبایی عجینند


بانو خدا از من نگاهت را نگیرد

این واژه ها فصل الخطاب آخرینند

شاعر : مجتبی سپید 

دارم تظاهر می کنم که: بردبارم

هرچند تاب روزگارم را ندارم


شاید لجاجت با خودم باشد ! غمی نیست

من هم یکی از جرم های روزگارم


من هم به مصداق” بنی آدم…” ببخشید

…گاهی خودم را  از شمایان می شمارم


حس می کنم وقتی که غمگینید باید

با ابر شعرم بغض هاتان را ببارم


حتی خودم وقتی که از خود خسته هستم

سر روی حس شانه هاتان می گذارم


فهمیده ام منها شدن تفهیم جمع است

تنهایی جمع شما را می نگارم


شاید همین دل باوری ها شاعرم کرد

شاید به وهم باورم امید وارم


هر قطره ی دلکنده از قندیل ، روزی

می فهمدم ، وقتی ببیند آبشارم



شاعر : محمد علی بهمنی

در باغی رها شده بودم
نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید
آیا من خود بدین باغ آمده بودم
و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟
هوای باغ از من می گذشت
و شاخ و برگش در وجودم می لغزید.
آیا این باغ
سایه روحی نبود
که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود؟


ناگهان صدایی باغ را در خود جای داد،
صدایی که به هیچ شباهت داشت
گویی عطری خودش را در آیینه تماشا می کرد
همیشه از روزنه ای ناپیدا
این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود
سرچشمه صدا گم بود:
من ناگاه آمده بودم
خستگی در من نبود:
راهی پیموده نشد
آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت؟
ناگهان رنگی دمید:
پیکری روی علف ها افتاده بود
انسانی که شباهت دوری با خود داشت
باغ در ته چشمانش بود
و جا پای صدا همراه تپش هایش.
زندگی اش آهسته بود
وجودش بیخبری شفافم را آشفته بود
وزشی برخاست
دریچه ای بر خیرگی ام گشود:
روشنی تندی به باغ آمد
باغ می پژمرد
و من به درون دریچه رها می شدم

سهراب سپهری

شاعر : سهراب سپهری 

به مصراعی ننالیدم تب تلخ تباهی را

که یک عمر است عادت کرده ام بی سرپناهی را


منم آن ارگ ویرانی که هر شب خواب می بیند

به روی شانه هایش فوج کفترهای چاهی را


زلیخاها اگر پیراهنی پاره نمی کردند

به یوسف ها که می آموخت رسم بی گناهی را؟


سواری خسته ام از کوه پایین آمدم دختر!

ببند این زخم های کهنه ی مشروطه خواهی را


تفنگ و اسب را دادم به جای شانه ی نقره

بکش هموارتر کن پیچ و تاب این دو راهی را


چه می فهمند سربازان مست روس و عثمانی

شمیم اشک هایم روی کاغذهای کاهی را؟


سپیداری که بر آن پیکر ستارخان رقصان

چه سازد شرمساری را… چه نالد روسیاهی را


سپیده سر زده آهو به آغوشم قدم بگذار

مگیر از شیرمَردت لطف صید صبحگاهی را


رهاتر از سر زلف بخند امشب پریشانم

برقصان توی تُنگ صورتت دو بچه ماهی را

شاعر : حامد عسکری

به دیدن آمده بودم دری گشوده نشد

صدای پای تو ز آنسوی در، شنوده نشد


سرت به بازوی من تکیه ای نداد و سرم

دمی به بالش دامان تو غنوده نشد


لبم به وسوسه ی بوسه دزدی آمده بود

ولی جواهری از گنج تو ربوده نشد


نشد که با تو برآرم دمی نفس به نفس

هوای خاطرم امروز مشک سوده نشد


به من که عاشق تصویرهای باغ و گلم

نمای ناب تماشای تو نموده نشد


یکی دو فصل گذشت از درو ، ولی چه کنم

که باز خوشه ی دلتنگیم دروده نشد


چه چیز تازه در این غربت است؟ کی؟ چه زمان

غروب جمعه ی من بی تو پوک و پوده نشد؟


همین نه ددیدنت امروز – روزها طی گشت

که هر چه خواستم از بوده و نبوده نشد


غم ندیدن تو شعر تازه ساخت، اگر

به شوق دیدن تو تازه ای سروده نشد

شاعر : حسین منزوی 

قدر‌نشناسِ عزیزم، نیمه‌ی من نیستی

قلبمی اما سزاوار تپیدن نیستی!


مادرِ این بوسه‌های چون مسیحایی ولی

مرده خیلی زنده کردی، پاک‌دامن نیستی


من غبارآلودِ هجرانم، تو اما مدتی‌ست

عهده‌دارِ آن نگاهِ لرزه‌افکن نیستی


یک چراغ از چلچراغ آرزوهایت شکست

بعدِ من اندازه‌ی یک عشق روشن نیستی


لاف آزادی زدی؛ حالا که رنگت کرده فصل

از گزندِ بادهای هرزه ایمن نیستی


چون قیاسش می‌کنی با من، پس از من هرکسی

هر چه گوید عاشقم، می‌گویی: «اصلاً نیستی»


دست وقتی که تکان دادی عجب حالی شدم

اندکی برگشتم و دیدم که با من نیستی!

شاعر : کاظم بهمنی 

بچه ها صبحتان بخیر ، سلام !

درس امروز ، فعل مجهول است

فعل مجهول چیست می دانید ؟

نسبت فعل ما به مفعول است …


در دهانم زبان چو آویزی

در تهیگاه زنگ ، می لغزید .

صوت ناسازام آنچنان که مگر

شیشه بر روی سنگ می لغزید


ساعتی داد آن سخن دادم

حق گفتار را ادا کردم

تا ز اعجاز خود شوم آگاه

ژاله را زان میان صدا کردم :


ژاله از درس من چه فهمیدی ؟

پاسخ من سکوت بود سکوت …

” د جواب بده ! کجا بودی ؟

رفته بودی به عالم هپروت ؟…”


خنده دختران و غرش من

ریخت بر فرق ژاله ، چون باران

لیک او بود غرق حیرت خویش

غافل از اوستاد و از یاران


خشمگین ، انتقام جو ، گفتم :

بچه ها گوش ژاله سنگین است

دختری طعنه زد که :” نه خانم !

درس در گوش ژاله یاسین است ”


باز هم خنده ها و همهمه ها

تند و پیگیر می رسید به گوش

زیر آتشفشان دیده من

ژاله آرام بود و سرد و خموش


رفته تا عمق چشم حیرانم ،

آن دو میخ نگاه خیره او

موج زن ، در دو چشم بی گنهش

رازی از روزگار تیره او


آنچه در آن نگاه می خواندم

قصه غصه بود و حرمان بود

ناله ای کرد و در سخن آمد

با صدایی که سخت لرزان بود


فعل مجهول ، فعل آن پدری است

که دلم را ز درد پر خون کرد

خواهرم را به مشت و سیلی کوفت

مادرم را ز خانه بیرون کرد


شب دوش از گرسنگی تا صبح

خواهر شیر خوار من نالید

سوخت در تاب تب ، برادر من

تا سحر در کنار من نالید


در غم آن دو تن ، دو دیده من

این یکی اشک بود و آن دگر خون بود

مادرم را دگر نمی دانم

که کجا رفت و حال او چون بود


گفت و نالید و آنچه باقی ماند

هق هق گریه بود و ناله او

شسته می شد به قطره های سرشک

چهره همچو برگ لاله او


ناله من به ناله اش آمیخت

که : ” غلط بود آنچه من گفتم

درس امروز ، قصه غم توست

تو بگو ! من چرا سخن گفتم ؟


فعل مجهول فعل آن پدری است

که تو را بی گناه می سوزد

آن حریق هوس بود که در او

مادری بی پناه ، می سوزد … “

شاعر : سیمین بهبهانی 

آن‌جا که تویی غم نبود ، رنج و بلا هم

مستی نبود دل نبود ، شور و نوا هم

 

این‌جا که منم ، حسرت از اندازه فزون‌ست

خود دانی و ، من دانم و ، این خلق خدا هم

 

آن‌جا که تویی ، یک دل دیوانه نبینی

تا گرید و گریاند از آن گریه ، تو را هم

 

این‌جا که منم ، عشق به سرحد کمال‌ست

صبر است و سلوکست و سکوتست و رضا هم

 

آن‌جا که تویی باغی اگر هست ندارد

مرغی چو من ، آشفته و افسانه‌سرا هم

 

این‌جا که منم جای تو خالی‌ست به هر جمع

غم سوخت دل جمله یاران و مرا هم

 

آن‌جا که تویی جمله سر شور و نشاطند

شه‌زاده و شه ، باده به دستند و گدا هم

 

این‌جا که منم بس که دورویی و دورنگی‌ست

گریند به بدبختی خود ، اهل ریا هم

شاعر : رحیم معینی کرمانشاهی

کسانی از سرزمین‌مان سخن به میان آوردند
من اما به سرزمینی تهی‌دست می‌اندیشیدم
به مردمانی از خاک و نور
به خیابانی و دیواری
و به انسانی خاموش -ایستاده در برابر دیوار
و به آن سنگ‌ها می‌اندیشیدم که برهنه بر پای ایستاده‌اند
در آب رود
در سرزمین روشن و مرتفع آفتاب و نور


به آن چیزهای از یاد رفته می‌اندیشیدم
که خاطره‌ام را زنده نگه می‌دارد،
به آن چیزهای بی‌ربط که هیچ‌کس‌شان فرا نمی‌خواند:
به خاطر آوردن رویاها، آن حضور نابهنگام
که زمان از ورای آن‌ها به ما می‌گوید
که ما را موجودیتی نیست
و زمان تنها چیزی است که باز می‌آفریند خاطره‌ها را
و در سر می پروراند رویاها را
سرزمینی در کار نیست به جز خاک و به جز تصویرهایش:
خاک و نوری که در زمان می‌زید
قافیه‌یی که با هر واژه می‌آمیزد:
آزادی
که مرا به مرگ می‌خواند،
آزادی
که فرمانش بر روسبی‌خانه روا است و بر زنی افسونگر
با گلوی جذام گرفته.

آزادی من به من لبخند زد
همچون گردابی که در آن
جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید


آزادی به بال‌ها می‌ماند
به نسیمی که در میان برگ‌ها می‌وزد
و بر گلی ساده آرام می‌گیرد
به خوابی می‌ماند که در آن
ما خود رویای خویشتنیم
به دندان فروبردن در میوه‌ی ممنوع می‌ماند آزادی
به گشودن دروازه‌ی قدیمی متروک و دست‌های زندانی


آن سنگ به تکه نانی می‌ماند
آن کاغذ‌های سفید به مرغان دریایی
آن برگ‌ها به پرنده‌گان.
انگشتانت پرنده‌گان را ماند:
همه چیز به پرواز درمی‌آید!

شاعر ‌: اکتاویوپاز ،  ترجمه  :احمد شاملو 

می‌رسد یک روز، فصل بوسه‌چینی در بهشت

روی تختی با رقیبان می‌نشینی در بهشت

 

تا خدا بهتر بسوزاند مرا، خواهد گذاشت

یک نمایشگر در آتش، دوربینی در بهشت

 

صاحب عشق زمینی را به دوزخ می‌برند

جا ندارد عشق‌های این چنینی در بهشت

 

گیرم از روی کَرم گاهی خدا دعوت کند

دوزخی‌ها را برای شب‌نشینی در بهشت

 

با مرامی که من از تو باوفا دارم سراغ

می‌روی دوزخ مرا وقتی ببینی در بهشت

 

من اگر جای خدا بودم برای «ظالمین»

خلق می‌کردم به نامت سرزمینی در بهشت،

شاعر : کاظم بهمنی

کودک بوده‏ ام من و، کودک
بازى مى‏کند بى‏آن که هیچ
از پیچ و خم‏هاى تاریک عمر پروا کند.

جاودانه بازى مى‏کند که بخندد
بهارش را به صیانت پاس مى‏دارد
جوبارش سیلابه‏یى است.

من شادى و حظّم سرسام و هذیان شد
آخر به نُه ساله‏گى مرده‏ام من

?

رنج چونان تیغه‏ى مقراضی است
که گوشت تن را زنده زنده مى‏درد
من وحشت را از آن دریافتم
چنان که پرنده از پیکان
چنان که گیاه از آتش کویر
چنان که آب از یخ
دلم تاب آورد
دشنام‏هاى شوربختى و بیداد را
من به روزگارى ناپاک زیستم
که حظّ ِ بسى کسان
از یاد بردن برادران و پسران خود بود.
قضاى روزگار در حصارهاى خویش به بندم کشید.

در شب خویش اما
جز آسمانى پاک رؤیایى نداشتم.

بر همه کارى توانا بودم و به هیچ کار توانا نبودم
همه را دوست مى‏توانستم داشت نه اما چندان که به کار آید.

آسمان، دریا، خاک
مرا فروبلعید.
انسانم باز زاد.

این جا کسى آرمیده است که زیست بى‏آن که شک کند
که سپیده‏دمان براى هر زنده‏یى زیبا است
هنگامى که مى‏مرد پنداشت به جهان مى‏آید
چرا که آفتاب از نو مى‏دمید.

خسته زیستم از براى خود و از بهر دیگران
لیکن همه گاه بر آن سر بودم که فروافکنم از شانه‏هاى خود
و از شانه‏هاى مسکین‏ترین برادرانم
این بار مشترک را که به جانب گورمان مى‏راند.

به نام امید خویش به جنگ با ظلمات نام نوشتم.

تأمل کن و جنگل را به یاد آر
چمن را که زیر آفتاب سوزان روشن‏تر است
نگاه‏هاى بى‏مِه و بى‏پشیمانى را به یاد آر
روزگار من گذشت و جاى به روزگار تو داد
ما به زنده بودن و زیستن ادامه مى‏دهیم
شور تداوم و بودن را تاجگذارى مى‏کنیم.

?

آنان را که به قتلم آوردند از یاد مى‏برى
آنان را که پرواى مهر من‏شان نبود.
من در اکنون ِ تواَم هم از آن گونه که نور آن‏جاست
همچون انسانى زنده که جز بر پهنه‏ى خاک احساس گرما نمى‏کند.

از من تنها امید و شجاعت من باقى است
نام مرا بر زبان مى‏آرى و بهتر تنفس مى‏کنى.

به تو ایمان داشتم. ما گشاده‏دست و بلند همتیم
پیش مى‏رویم و، بختیارى، آتش در گذشته مى‏زند.
و توان ما
در همه چشم‏ها
جوانى از سر مى‏گیرد.

 

شاعر : پل الووار ترجمه احمد شاملو 

ز بس بی تاب آن زلف پریشانم، نمی دانم

حبابم، موج سرگردان طوفانم؟ نمی دانم

 

حقیقت بود یا دور و تسلسل حلقه ی زلفت؟

هزار و یک شب این افسانه می خوانم، نمی دانم

 

سراسر صرف شد عمرم همه محو نگاه تو

ولی از نحوه ی چشمت چه می دانم؟ نمی دانم

 

چو اشکی سرزده یک لحظه از چشم تو افتادم

چرا در خانه ی خود عین مهمانم؟ نمی دانم

 

ستاره می شمارم سال های انتظارم را :

هزار و سیصد و چندین و چندانم؟ نمی دانم

 

نمی دانم بگو عشق تو از جانم چه می خواهد؟

چه می خواهد بگو عشق تو از جانم؟ نمی دانم

 

نمی دانم به غیر از این نمی دانم، چه می دانم؟

نمی دانم، نمی دانم ، نمی دانم ، نمی دانم!!

 

شاعر : قیصر امین پور

هم جا برای اینکه بمانم نبود و نیست

هم موقع سفر چمدانم نبود و نیست

 

پشت سرم شب سفر آبی نریخته اند

یعنی که هیچ کس نگرانم نبود و نیست

 

رفتم و سخت معتقدم عشق لقمه ای است

که هیچ وقت قدر دهانم نبود و نیست

 

گفتند آفتاب تو در پشت ابرهاست

ابری درآسمان جهانم نبود و نیست

 

انگار هیچ وقت به دنیا نبوده ام

درهیچ جای شهر نشانم نبود و نیست

 

در دفتر همیشه نوِ خاطرات ِ من

چیزی برای اینکه بخوانم نبود و نیست

 

قصدم نوشتن غزل است و نوشته هام

حتی شبیه آن به گمانم نبود و نیست

 

شاعر : صادق فغانی

ناز با لحن زیر و بم داری

باز گفتی که دوستم داری

 

از سر سادگی ندانستم

سر جور و سر ستم داری

 

تو هم آری دل مرا بشکن

مگر از دیگران چه کم داری؟

 

تو بیا و سر از تنم بردار

بیش از این حق به گردنم داری

 

من سراسیمه می‌شوم، تو بخند

تا تو داری مرا چه غم داری؟

 

راستی چیز حیرت‌انگیزی است

این دل آدمی... تو هم داری؟!

شاعر : محمد مهدی سیار