تماشاگه

درباره وبلاگ
تماشاگه

تماشاگه، گلچین زیباترین شعرها و متون ادبی ایران و جهان ، فقط زیباترین ها!!! از شنیدن نظرات شما خوشحال میشویم

آخرین نظرات
  • ۲۷ ارديبهشت ۹۶، ۲۰:۲۶ - شرمندهٔ یابن الحسن
    تشکر
  • ۲۶ فروردين ۹۶، ۱۸:۳۴ - ما جــــــــღــــــدہツ
    :)
  • ۶ بهمن ۹۵، ۰۴:۰۶ - سیامک
    محشره
نویسندگان

۱۵ مطلب با موضوع «شهریار» ثبت شده است

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی

آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

 

کاهش جان تو من دارم و من می دانم

که تو از دوری خورشید چها می بینی

 

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من

سر راحت ننهادی به سر بالینی

 

هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک

تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی

 

همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند

امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی

 

من مگر طالع خود در تو توانم دیدن

که توام آینه بخت غبار آگینی

 

باغبان خار ندامت به جگر می شکند

برو ای گل که سزاوار همان گلچینی

 

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید

که کند شکوه ز هجران لب شیرینی

 

تو چنین خانه کن و دلشکن ای باد خزان

گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

 

کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد

ای پرستو که پیام آور فروردینی

 

شهریارا گر آئین محبت باشد

جاودان زی که به دنیای بهشت آئینی

 

شاعر: شهریار

گذار آرد مه من گاهگاه از اشتباه اینجا

فدای اشتباهی کآرد او را گاهگاه اینجا

 

مگر ره گم کند کو را گذار افتد به ما یارب

فراوان کن گذار آن مه گم کرده راه اینجا

 

کله جا ماندش این جا و نیامد دیگرش از پی

نیاید فی المثل آری گرش افتد کلاه اینجا

 

نگویم جمله با من باش و ترک کامکاران کن

چو هم شاهی و هم درویش گاه آنجاو گاه اینجا

 

هوای ماه خرگاهی مکن ای کلبه درویش

نگنجد موکب کیوان شکوه پادشاه اینجا

 

توئی آن نوسفر سالک که هر شب شاهد توفیق

چراغت پیش پا دارد که راه اینجا و چاه اینجا

 

بیا کز دادخواهی آن دل نازک نرنجانم

کدورت را فرامش کرده با آئینه آه اینجا

 

سفر مپسند هرگز شهریار از مکتب حافظ

که سیر معنوی اینجا و کنج خانقاه اینجا

شاعر : شهریار

دامـن  مـکـش بـه نـاز که هجران کشیده ام

نـازم بـکـش کـه نـاز رقـیـبـان کـشیده ام

 

شـایـد چـو یـوسـفـم بـنـوازد عـزیـز مصر

پـاداش ذلـتـی کـه بـه زنـدان کـشـیـده ام

 

از سـیـل اشـک شـوق دو چـشـمم معاف دار

کـز ایـن دو چـشـمـه آب فـراوان کشیده ام

 

جـانـا  سـری بـه دوشـم و دستی به دل گذار

آخـر  غـمـت بـه دوش دل و جـان کشیده ام

 

دیـگـر  گـذشـتـه از سر و سامان من مپرس

من بی تو دست ازاین سرو سامان کشیده ام

 

تـنـهـا  نـه حـسـرتـم غـم هـجران یار بود

از  روزگـار سـفـلـه دو چـنـدان کـشـیده ام

 

بـس در خـیـال هـدیـه فـرسـتـاده ام به تو

بـی  خـوان و خـانه حسرت مهمان کشیده ام

 

دور از تـو مـاه مـن هـمـه غـم ها به یکطرف

ویـن یـکـطـرف کـه مـنـت دونان کشیده ام

 

ای تـا سـحـر بـه عـلـت دنـدان نخفته شب

بـا مـن بـگـوی قـصـه کـه دندان کشیده ام

 

جـز صـورت تـو نـیـسـت بـر ایـوان منظرم

افـسـوس نـقـش صـورت ایـوان کشیده ام

 

از  سـرکـشـی طـبـع بـلـنـد اسـت شهریار

پـای  قـنـاعـتـی کـه بـه دامـان کـشیده ام

شاعر : شهریار

 به نظر من این غزل شهریار یکی از زیباترین و با احساس ترین نمونه های شعر فارسی است ، درود بر روان این شاعر بزرگ ایران 

نـوشـتـم  ایـن غـزل نـغـز بـا سـواد دو دیده

کـه  بـلـکـه رام غـزل گـردی ای غـزال رمیده

 

سـیـاهـی  شـب هـجـر و امـیـد صبح سعادت

سـپـیـد کـرد مـرا دیـده تـا دمـیـد سـپـیـده

 

نـدیـده خـیـر جـوانـی غـم تـو کـرد مـرا پیر

بـرو  کـه پـیـر شـوی ای جـوان خـیـر نـدیده

 

بـه اشـک شـوق رساندم ترا به این قد و اکنون

بـه  دیـگـران رسـدت مـیـوه ای نـهال رسیده

 

ز  مـاه شـرح مـلـال تـو پـرسم ای مه بی مهر

شـبـی  کـه مـاه نـمـایـد مـلـول و رنگ پریده

 

بـهـار مـن تـو هـم از بـلبلی حکایت من پرس

کـه  از خـزان گـلـشـن خـارهـا به دیده خلیده

 

بـه گـردبـاد هـم از مـن گـرفـتـه آتش شوقی

که خاک غم به سر افشان به کوه و دشت دویده

 

هـوای پـیـرهـن چـاک آن پـری است که ما را

کـشـد بـه حـلـقـه دیـوانـگـان جـامـه دریده

 

فـلـک بـه مـوی سـپید و تن تکیده مرا خواست

کـه  دوک و پـنـبـه بـرازد بـه زال پشت خمیده

 

خــبــر ز داغ دل شــهـریـار مـی شـوی امـا

در آن زمـان کـه ز خـاکـش هـزار لـالـه دمیده

شاعر : شهریار

از  تـو بـگـذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفـتـم از کـوی تو لیکن عقب سرنگران

 

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تـو بـمـان و دگـران وای به حال دگران

 

رفته  چون مه به محاقم که نشانم ندهند

هـر  چـه آفـاق بجویند کران تا به کران

 

مـیـروم تـا کـه بـه صاحبنظری بازرسم

مـحـرم  مـا نـبـود دیـده کـوته نظران

 

دل چـون آیـنـه اهـل صـفـا می شکنند

کـه ز خـود بی خبرند این ز خدا بیخبران

 

دل مـن دار کـه در زلف شکن در شکنت

یـادگـاریست ز سر حلقه شوریده سران

 

گـل  ایـن باغ بجز حسرت و داغم نفزود

لـالـه رویا تو ببخشای به خونین جگران

 

ره بـیـداد گـران بـخـت من آموخت ترا

ورنـه  دانـم تـو کـجـا و ره بـیداد گران

 

سـهـل  بـاشد همه بگذاشتن و بگذشتن

کـایـن  بـود عـاقـبت کار جهان گذران

 

شــهــریـارا غـم آوارگـی و دربـدری

شـورهـا در دلـم انگیخته چون نوسفران

شاعر : شهریار

در وصـل هـم ز عـشـق تـو ای گل در آتشم

عـاشـق نـمـی شـوی که ببینی چه می کشم

 

بـا عـقـل آب عـشـق بـه یـک جو نمی رود

بـیـچـاره مـن کـه سـاخـتـه از آب و آتشم

 

دیـشـب سـرم بـه بـالـش نـاز وصال و باز

صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم

 

پـروانـه  را شـکـایـتـی از جور شمع نیست

عـمـریـسـت  در هوای تو میسوزم و خوشم

 

خـلـقـم  بـه روی زرد بـخندند و باک نیست

شـاهـد  شـو ای شـرار مـحبت که بی غشم

 

بـاور  مـکـن کـه طـعـنـه طـوفـان روزگار

جــز  در هــوای زلـف تـو دارد مـشـوشـم

 

سـروی شـدم بـه دولـت آزادگـی کـه سـر

بـا  کـس فـرو نـیـاورد ایـن طـبع سرکشم

 

دارم چـو شـمـع سـر غـمـش بـر سر زبان

لـب مـیـگـزد چـو غـنچه خندان که خامشم

 

هـر  شـب چـو مـاهـتـاب به بالین من بتاب

ای  آفــتــاب دلـکـش و مـاه پـری وشـم

 

لـب بـر لـبـم بـنـه بـنـوازش دمـی چـونی

تـا بـشـنـوی نـوای غـزلـهـای دلـکـشـم

 

سـاز  صـبـا بـه نـالـه شـبـی گفت شهریار

ایـن  کـار تـسـت من همه جور تو می کشم

شاعر : شهریار

چـو ابـرویـت نـچـمیدی به کام گوشه نشینی

برو که چون من وچشمت به گوشه ها بنشینی

 

چـو  دل بـه زلـف تو بستم به خود قرار ندیدم

بـرو  کـه چـون سـر زلـفت به خود قرار نبینی

 

بـه  جـان تـو کـه دگر جان به جای تو نگزینم

کـه  تـا تـو باشی و غیری به جای من نگزینی

 

ز بـاغ عـشـق تـو هـرگـز گلی به کام نچیدم

بـه روز گـلـبـن حـسـنـت گلی به کام نچینی

 

نـگـیـن  حـلـقـه رندان شدی که تا بدرخشد

کـنـار  حـلـقـه چـشـمـم بـه هر نگاه نگینی

 

کـسـی که دین و دل از کف به باد غارت زلفت

چـو مـن نـداده چـه داند که غارت دل و دینی

 

خـوشـم کـه شـعـله آهم به دوزخت کشد اما

چـه مـی کند به تو دوزخ که خود بهشت برینی

 

خـدای را کـه دگـر آسـمـان بـلـا نـفـرستد

تـو خـود بـدیـن قـد و بـالا بلای روی زمینی

 

تـو  تـشـنـه غـزل شهریار و من به که گویم

کـه شـعـرتـر نـتـراود بـرون ز طـبع حزینی

شاعر : شهریار

یـادم  نـکرد و شاد حریفی که یاد از او

یادش بخیر گرچه دلم نیست شاد از او

 

با حق صحبت من و عهد قدیم خویش

یـادم نـکـرد یـار قـدیمی که یاد از او

 

دلـشـاد  باد آن که دلم شاد از اونگشت

وان  گـل کـه یـاد من نکند یاد باد از او

 

حـال دلـم حـوالـه به دیوان خواجه باد

یار  آن  زمان که خواسته فال مراد از او

 

مـن  بـا روان خواجه از او شکوه میکنم

تـا داد مـن مـگـر بـسـتد اوستاد از او

 

آن بـرق آه مـاسـت کـه پرتو کنند وام

روشـنـگـران  کـوکـبـه بـامـداد از او

 

یاد  آن  زمان که گر بدو ابرو زدیی گره

از  کـار بـسـته هم گرهی میگشاد از او

 

شـرم از کـمـند طره او داشت شهریار

روزی  که سر به کوه و بیابان نهاد از او

شاعر : شهریار

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی

آخــــــر ای مـــاه تو همدرد من مسکینی

 

کاهش جان تو من دارم و من می‌دانم

کـــه تو از دوری خـــورشید چها می‌بینی

 

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من

ســــــر راحت ننهـــادی به ســـــر بالینی

 

هرشب ازحسرت ماهی من ویک دامن اشک

تــــــو هـــم ای دامن مهتاب پر از پروینی

 

همه در چشمه‌ی مهتاب غم از دل شویند

امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی

 

من مگر طالع خود در تو توانم دیدن

کــــــه توام آینــــــه‌ی بخـــــت غبار آگینی

 

باغبان خار ندامت به جگر می‌شکند

برو ای گـــل کـــه ســـزاوار همان گلچینی

 

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید

کـــه کنـــد شکـــوه ز هجران لب شیرینی

 

تو چنین خانه‌کن و دلشکن ای باد خزان

گـــر خـــــود انصاف کنی مستحق نفرینی

 

کی بر این کلبه‌ی طوفان‌زده سر خواهی زد

ای پرستـــو کــــــه پیام‌آور فــــــــروردینی

 

شهـــــریاراگـــــر آئین محبت باشـــــد

جــــــاودان زی که به دنیای بهشت آئینی

شاعر : شهریار

باز امشب ای ستــــــاره‌ی تابان نیامدی

باز ای سپیـــده‌ی شب هجران نیامدی

 

شمعم شکفته بود که خندد به روی تو

افســـوس ای شکوفه‌ی خندان نیامدی

 

زنــــــدانی تو بودم و مهتاب مــــــن چرا

باز امشــــــب از دریچـه‌ی زندان نیامدی

 

با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز

چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی

 

شعر من از زبان تو خوش صید دل کند

افســـوس ای غـــزال غزل‌خوان نیامدی

 

گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه

نامهــــــربان من تو کـــه مهمان نیامدی

 

خوان شکر به خون جگر دست می‌دهد

مهمـــــان من چـرا به سر خوان نیامدی

 

نشناختی فــــــغان دل رهگذر که دوش

ای مـــــــاه قصــــــر بر لب ایوان نیامدی

 

گیتی متاع چون منش آید گران به دست

امــــا تو هـم به دست من ارزان نیامدی

 

صبرم ندیده‌ای که چه زورق شکسته ایست

ای تختــــه‌ام سپــرده به طـــــوفان نیامدی

 

در طبع شهریار خــــــزان شــــد بهار عشق

زیـــــرا تو خـــــرمن گل و ریحـــــان نیامدی

شاعر : شهریار

آسمان گــــو ندهد کام چه خواهد بودن

یا حـــــریفی نشود رام چه خواهد بودن

 

حاصل از کشمکش زندگی ایدل نامیست

گــو نماند ز من این نام چه خواهد بودن

 

آفتابی بــــود این عمـــر ولی بر لب بام

آفتــــــابی به لب بام چـــه خواهد بودن

 

نابهنگام زند نوبت صبــــح شب وصــــل

مـــن گرفتم که بهنگام چـه خواهد بودن

 

چند کوشی که به فرمان تو باشد ایام

نه تو باشـــی و نه ایام چه خواهد بودن

 

گــــر دلی داری و پابند تعلــــق خواهی

خــــوشتر از زلف دلارام چه خواهد بودن

 

شهریاریم و گدای در آن خواجه که گفت

خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن

شاعر : شهریار

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

 

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

 

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام

جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

 

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی

هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

 

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

 

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

 

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود

که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

 

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

 

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

 

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس

خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

 

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

 

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت

شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم

شاعر : شهریار

شعر بسیار زیبای دو مرغ بهشتی یکی از زیباترین اشعار استاد شهریار که در واقع ماجرای سفر استاد به زادگاه نیما جهت دیدار با اوست

گفته می شدکه دراین چمن زار

نغمه سازان باغ جنانند

چون تواز آشیان دورمانده

پای در بند دام جهانند

باری از درد و داغ جدایی

با تو همدرد و همداستانند

 

دیگر از رنج غربت ننالی

 

 

میآمدیم و کله من گیج و منگ بود

انگار جیوه در دل من آب میکنند

پیچیده صحنه های زمین و زمان بهم

خاموش و خوفناک همه می گریختند

میگشت آسمان که بکوبد به مغز من

دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه

وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو باد

یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان

میآمد و بمغز من آهسته میخلید :

تنها شدی پسر .

خجل شدم ز جوانی که زندگانی نیست

به زندگانی من فرصت جوانی نیست

من از دو روزه هستی به جان شدم بیزار

خدای شکر که این عمر جاودانی نیست

همه بگریه ابر سیه گشودم چشم

دراین افق که فروغی ز شادمانی نیست

به غصه بلکه به تدریج انتحار کنم

دریغ و درد که این انتحار آنی نیست

نه من به سیلی خود سرخ میکنم رخ و بس

به بزم ما رخی از باده ارغوانی نیست

ببین به جلد سگ پاسبان چه گرگانند

به جان خواجه که این شیوه شبانی نیست

ز بلبل چمن طبع شهریار افسوس

که ازخزان گلشن شور نغمه خوانی نیست

شاعر: شهریار