تماشاگه

درباره وبلاگ
تماشاگه

تماشاگه، گلچین زیباترین شعرها و متون ادبی ایران و جهان ، فقط زیباترین ها!!! از شنیدن نظرات شما خوشحال میشویم

آخرین نظرات
  • ۲۷ ارديبهشت ۹۶، ۲۰:۲۶ - شرمندهٔ یابن الحسن
    تشکر
  • ۲۶ فروردين ۹۶، ۱۸:۳۴ - ما جــــــــღــــــدہツ
    :)
  • ۶ بهمن ۹۵، ۰۴:۰۶ - سیامک
    محشره
نویسندگان

۶ مطلب با موضوع «نادر نادرپور» ثبت شده است

سر کرده در برف غبارآلود پیری

آموخته از کبک ، رسم سر به زیری

با او چه خواهم گفت آن روز ؟

با او که خورشیدی جوان است

با او که سر بر

می کشد چون پیچک تر

از خاک خشک هستی من

خاکی که زیر برگ پاییزی نهان است

با او چه خواهم گفت آن روز ؟

آیا توانم تکیه بر بازوی او کرد ؟

آیا غم چشمش نخواهد خرمنم سوخت ؟

آیا نخواهد گفت با من

بازوی تو هرگز به بازی من ای پیر

تا طفل بودم ، تکیه کردن را نیاموخت ؟

با او چه خواهم گفت آن روز ؟

چشمم چو نتوانست خواندن نمه ی دوست

آیا توانم خواست از او خواندنش را ؟

آیا نخواهد گفت : این کار از که خواهی ؟

از آن که یک شب هم ندیدی

رنج قلم بر لوح کاغذ راندنش را ؟

آیا چو بگشاید کتاب کهنه ی من

بر نام من ، خطی نخواهد زد به نفرین ؟

در شعر من چون آرزوی مرگ بیند

در دل نخواهد گفت : آمین ؟

آیا نگاه من تواند خواست از او

حرمت نهان موی برفین پدر را ؟

آیا نگاهش را تواند داد پاسخ

چشمی که نتوانست دیدن دورتر را ؟

با من چهخواهد گفت آن روز؟

چندان به چشمم خیره خواهد شد که تا شرم

با پنجه های

گریه بفشارد گلویم

بر گونه ام ، اشک روان خواهد شد آنگاه

از تابش خورشید رویش ، برف مویم

او ، گرچه در آیینه ی پیشانی من

نقشی تواند دید از بیزاری خویش

من ، بی خجالت گریه خواهم کرد آن روز ؟

گرییدنی مستانه در هوشیاری خویش
شاعر : نادر نادرپور

مرغ سیاه بر سر تخم سپید خفت

با نطفه ای که در دل او می تپید گفت

زهدان آهکین من ای تخم چشم من

زندان تیره نیست

سرشار از فروغ زلال سپیده

است

پوشیده تر ز مردمک چشم خفتگان

خورشید در سپیده ی آن آرمیده است

شب ، غرق در فروغ زلال سپیده شد

بانگ خروس ، تا افق صبحگاه رفت

زان پیشتر مه زرده ی خورشید بردمد

دستی در آشیانه ی تاریک دیده شد

تخم سپید از بر مرغ سیاه رفت

شاعر : نادر نادرپور

ز پناهگاه جنگل های خاموش خزان دیده

 به سویت باز خواهم گشت ،

ای خورشید ،‌ ای خورشید

ترا با دست ، سوی خویش خواهم خواند

ترا با چشم ، سوی خویش خواهم خواند

 تو را فریاد خواهم کرد ،‌

ای خورشید ،‌ ای خورشید

 

تـو آن پـرنـده ی رنـگـیـن آسمان بودی

کـه  از دیـار غـریـب آمدی به لانه ی من

چـو  مـوج بـاد کـه در پـرده ی حریر افتد

طـنـیـن بـال تـو پـیـچید در ترانه ی من

 

پـرت  ز نـور گـریـزان صـبح ،‌گلگون بود

تـنـت حرارت خورشید و بوی باران داشت

نـسـیـم بـال تـو عـطـر گل ارمغانم کرد

کـه  ره چـو باد به گنجینه ی بهاران داشت

 

چـو  از تـو مـژده ی دیـدار آفـتـاب شنید

دلـم تـپـیـد و بـه خود وعده ی رهایی داد

چـراغـی از پـس نـیـزار آسـمـان تـابید

کـه  آشـیـان مـرا رنـگ روشـنـایـی داد

 

تـرا  شـنـاخـتم ای مرغ بیشه های غریب

ولی  چه  سود ، که چون پرتوی گذر کردی

چـه  شـد کـه دیـر دریـن اشیان نپاییدی

چـه شـد کـه زود ازین آسمان سفر کردی

 

بـه  گـاه رفـتـنت ، ای میهمان بی غم من

خـمـوش مـانـدم و مـنـقـار زیر پر بودم

چو تاج کاج ، طلایی شد از طلایه ی صبح

پــنــاه ســوی درخـتـان دورتـر بـردم

 

غم  گریز تو نازم ، که همچو شعله ی پاک

مـرا در آتـش سـوزنـده ، زیستن آموخت

مـلـال دوریـت ای پـر کـشیده از دل من

بـه مـن طـریـقه ی تنها گریستن آموخت

شاعر : نادر نادر پور

افـسـوس ! ای کـه بار سفر بستی

کـی مـی تـوانـم از تو خبر گیرم ؟

گفتی  به  من که باز نخواهی گشت

امـا چـگـونـه دل ز تـو بـرگیرم ؟

 

دیـگـر  مـرا امـیـد نشاطی نیست

زین  لحظه ها که از تو تهی ماندند

زیـن  لـحظه ها که روح مرا کشتند

وانـگـه مـرا ز خویش برون راندند

 

گـر  شـعـر من شراره ی آتش بود

ایـنـک  بـه غیر دود سیاهی نیست

گـر زنـدگـی گـنـاه بـزرگـم بـود

زیـن پـس مـرا امید گناهی نیست

 

آری ، تـو آن امـیـد عـبـث بـودی

کـاخـر  مـرا بـه هـیـچ رها کردی

بی آنکه خود به چاره ی من کوشی

گـفـتـی کـه درد عـشق دوا کردی

 

چـشـم تو آن دریچه ی روشن بود

کـز آن رهـی بـه زنـدگـیـم دادند

زلـف  تـو آن کـمـنـد اسـارت بود

کـز  آن نـویـد بـنـدگـیـم دادنـد

 

ایـنـک تـو رفـتـه ای و خـدا داند

کـز  هـر چـه بـازمـانده ، گریزانم

دیـگـر  بـدانـچـه رفـته نیندیشم

زیـرا از آنـچـه رفـتـه پـشـیمانم

 

خـواهـم رهـا کـنـم همه هستی را

زیـرا  در آن مـجـال درنگم نیست

در دل هـــزار درد نــهــان دارم

زیـرا  دلـی ز آهـن و سنگم نیست

شاعر نادر نادرپور

در خواب های تیره ی افیونی ام ، شبی

او را شناختم

او ، شعله ی پریده ی یک آفتاب بود

چشمی به رنگ آبی سیر غروب داشت

در چشم او هزار نوازش به خواب بود

او را شناختم

از نسل ماه بود

اندامش از نوازش مهتابهای دور

رنگی به رنگ صبح بلورین ، سپید داشت

زلفش چو دود مشکی شب ها ، سیاه بود

او را در آن نگاه نخستین شناختم

اما نگاه منتظرم بی جواب ماند

بر من نگاه کرد و نگاهش ز من گذشت

این آخرین امید ، چه ناکامیاب ماند

او را شناختم

همزاد جاودانی من بود و ، نام او

چون نام من به گوش خدا آشنا نبود

می خواستم که بانگ برآرم : بمان بمان

اما در آن سکوت خدایی ، صدا نبود

شاعر : نادر نادرپور