تماشاگه

درباره وبلاگ
تماشاگه

تماشاگه، گلچین زیباترین شعرها و متون ادبی ایران و جهان ، فقط زیباترین ها!!! از شنیدن نظرات شما خوشحال میشویم

آخرین نظرات
  • ۲۷ ارديبهشت ۹۶، ۲۰:۲۶ - شرمندهٔ یابن الحسن
    تشکر
  • ۲۶ فروردين ۹۶، ۱۸:۳۴ - ما جــــــــღــــــدہツ
    :)
نویسندگان

۱۰ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

شکست و ریخت به خاک و به باد داد مرا

چنانکه گویی هرگز کسی نزاد مرا

 

مرا به خاک سپردند و آمدند و گذشت.

تکان نخورد درین بی کرانه آب از آب

ستاره می تابید.

بنفشه می خندید.

زمین به گرد سر آفتاب می گردید!

 

همان طلوع و غروب و

همان خزان و بهار

همان هیاهو

جاری به کوچه و بازار

همان تکاپو،

آن گیر و دار،

آن تکرار

همان زمانه

که هرگز نخواست شاد مرا!

 

نه مهر گفت و نه ماه

نه شب،نه روز،

که این رهگذر که بود و چه شد؟

نه هیچ دوست،

که این همسفر چه گفت و چه خواست

ندید، یک تن ازین همرهان و همسفران

که این گسسته!

غباری به چنگ باد هوا است!

تو ای سپرده دلم را به دست ویرانی!

همین تویی تو که ــ شاید ــ

دو قطره، پنهانی

ــ شبی که با تو درافتد غم پشیمانی ــ

سرشک تلخی در مرگ من می افشانی!

تویی

همین تو،

که می آوری به یادمرا

شاعر : فریدون مشیری

سـحـر خـنـدد بـه نـور زرد فـانـوس

پرستویی دهد بر جفت خود بوس

 

نــگــاهــم مــیــدود بــر نــیـمـه راه

تـو را دیـگـر نـخواهم دید افسوس

شاعر : فریدون مشیری

 

شـکـفـتـی چـون گـل و پـژمـردی از من

خــــزانــــم  دیــــدی  و  آزردی  از مـــن

 

بــه  آوردی،  وگــرنــه  بــا چــنــیـن نـاز

اگــر  دل  داشــتــم  مـی  بـردی از مـن

شاعر : هوشنگ ابتهاج

 

سـر زلـف تــو کــو؟ مــشــک تـرم کـو؟

لـب نـوشــت، شــراب و شــکــرم کـو؟

 

کـجـا شـد نــاز انــدامــت؟ کــجـا شـد؟

دریـغـا، شـاخـه ی نـیـلــــوفـــرم کـــو؟

شاعر : هوشنگ ابتهاج

مــن کــیــســتــم ز مــردم دنــیــا رمــیـده‌ای

چـون کـوهـسـار پـای بـه دامـن کـشـیـده‌ای

 

از ســوز دل چــو خــرمــن آتــش گـرفـتـه‌ای

وز اشـک غـم چـو کـشـتی طوفان رسیده‌ای

 

چـون شـام بـی رخ تـو بـه مـاتـم نشسته‌ای

چــون صــبــح از غــم تــو گـریـبـان دریـده‌ای

 

سر کن نوای عشق که از های و هوی عقل

آزرده ام چــو گــوش نــصـیـحـت شـنـیـده‌ای

 

رفـــت از قــفــای او دل از خــود رمــیــده ام

بــی تــاب تــر ز اشــک بــه دامــن دویــده‌ای

 

مـا را چـو گـردبـاد ز راحـت نـصـیـب نـیـسـت

راحـــت کـــجـــا و خـــاطـــر نـــاآرمـــیــده‌ای

 

بـیـچـاره‌ای کـه چـاره طـلـب مـی کند ز خلق

دارد امــــیـــد مـــیـــوه ز شـــاخ بـــریـــده‌ای

 

از بـس کـه خـون فـرو چـکـد از تـیـغ آسـمان

مـانـد شـفـق بـه دامـن در خـون کـشـیده‌ای

 

بــا جــان تــابــنــاک ز مــحـنـت سـرای خـاک

رفــتــیـم هـمـچـو قـطـرهٔ اشـکـی ز دیـده‌ای

 

دردی کـــه بــهــر جــان رهــی آفــریــده‌انــد

یــا رب مــبــاد قــســمــت هــیـچ آفـریـده‌ای

شاعر : رهی معیری

ما کیستیم  دین و دل از دست داده ای

از چشم آسمان و زمین اوفتاده ای

 

بی جذبه چون حکایت از یاد رفته ای

بی جلوه چون جوانی برباد داده ای

 

بر گردن وجود چو دست شکسته ای

از دیده ی زمانه چو اشک  فِتاده ای

 

مردانه با تبسم شیرین و اشک تلخ

بر پا چو شمع تا دم مرگ ایستاده ای

 

با قدرت اراده ی گردون چه می کند

افسرده ای شکسته دلی بی اراده ای

 

با خط کودکانه ی تقدیر تیره شد

روحی که بود ساده تر از لوح ساده ای

 

در دست ما نماند ز سرمایه ی حیات

غیر از زبان بسته و روی گشاده ای

 

از شعر من نشاط چه جویی کزین سخن

نه بوی مهر خیزد و نه رنگ باده ای

 

آگه نه ای ز رنجم و آگه نمی شود

سیر از گرسنه ای و سوار از پیاده ای

شاعر : پژمان بختیاری

سایه سنگ بر آینه خورشید چرا؟

خودمانیم، بگو این همه تردید چرا؟

 

نیست چون چشم مراتاب دمى خیره شدن

طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا؟

 

طنز تلخیست به خود تهمت هستى بستن

آن که خندید چرا، آن که نخندید چرا؟

 

طالع تیره ام از روز ازل روشن بود

فال کولى به کفم خط خطا دید چرا؟

 

من که دریا دریا غرق کف دستم بود

حالیا حسرت یک قطره که خشکید چرا؟

 

گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم

دلم از دیدن این آینه ترسید چرا؟

 

آمدم یک دم مهمان دل خود باشم

ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا 

شاعر : قیصر امین پور

باید از رود گذشت

باید از رود

اگر چند گل آلود

گذشت

بال افشانی آن جفت کبوتر را

در افق می بینی

که چنان بالابال

دشت ها را با ابر

آشتی دادند ؟

راستی ایا

می توان رفت و نماند

راستی ایا

می توان شعری در مدح

شقایق ها خواند ؟

شاعر : شفیعی کدکنی

بـــاور نــداشــتــم کــه چــنــیــن واگــذاریــم

در مــوج خــیــز ِ حــادثــه، تــنــهــا گــذاریــم

 

آمــد بــهــار و عــیـد گـذشـت و نـخـواسـتـی

یــک دم قــدم بــه چــشــم گــهــرزا گـذاریـم

 

چـون سـبـزهٔ دمـیـده بـه صـحـرای دوردست

بــخــتــم نــداده ره کــه بــه سـر پـا گـذاریـم

 

خـونـم خـورنـد بـا هـمـه گـردنکشی، کسان

گــر در بــســاط غــیــر چــو مــیــنــا گـذاریـم

 

هر کس، نسیم وار ز شاخم نصیب خواست

تـا چـنـد چـون شـکـوفـه، بـه یـغـمـا گـذاریـم

 

عــمــری گــذاشــتـی بـه دلـم داغ غـم، بـیـا

تــا داغ بــوســه نــیــز بــه ســیـمـا گـذاریـم

 

بـا آن کـه هـمـچـو جـام شـکـستم به بزم تو

بــاور نــداشــتــم کــه چــنــیــن واگــذاریــم.

شاعر : سیمین بهبهانی

زندگی نامه ی شقایق چیست ؟

رایت خون به دوش وقت سحر

نغمه ای عاشقانه بر لب باد

زندگی را سپرده در ره عشق

به کف باد و هرچه باداباد

شاعر : شفیعی کدکنی

از بــاغ مــی‌بــرنــد چــراغــانــی‌ات کـنـنـد

تـا کـاج جـشـنـهـای زمـسـتـانـی‌ات کـنـنـد

 

پـوشـانـده‌انـد «صبح» تو را «ابرهای تار»

تـنـهـا بـه ایـن بـهـانـه کـه بـارانـی‌ات کـنند

 

یـوسـف! بـه این رها شدن از چاه دل مبند

ایــن بــار مـی‌بـرنـد کـه زنـدانـی‌ات کـنـنـد

 

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی

شـایـد بـه خـاک مـرده‌ای ارزانـی‌ات کـنـند

 

یـک نـقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نـقـطـه‌ای بـتـرس کـه شیطانی‌ات کنند

 

آب طـلـب نـکـرده هـمـیـشـه مـراد نـیست

گـاهـی بـهـانه‌ای است که قربانی‌ات کنند

شاعر : فاضل نظری

سراپا اگر زرد و  پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

 

چو گلدان خالی ، لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

 

اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم

اگر خون دل بود ، ما خورده ایم

 

اگر دل دلیل است ، آورده ایم

اگر داغ شرط است ، ما برده ایم

 

اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !

اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !

 

گواهی بخواهید ، اینک گواه :

همین زخمهایی که نشمرده ایم

 

دلی سربلند و سری سر به زیر

از این دست عمری بسر برده ایم

شاعر : قیصرامین پور