تماشاگه

درباره وبلاگ
تماشاگه

تماشاگه، گلچین زیباترین شعرها و متون ادبی ایران و جهان ، فقط زیباترین ها!!! از شنیدن نظرات شما خوشحال میشویم

آخرین نظرات
  • ۲۷ ارديبهشت ۹۶، ۲۰:۲۶ - شرمندهٔ یابن الحسن
    تشکر
  • ۲۶ فروردين ۹۶، ۱۸:۳۴ - ما جــــــــღــــــدہツ
    :)
  • ۶ بهمن ۹۵، ۰۴:۰۶ - سیامک
    محشره
نویسندگان

۱۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

تو را دل برگزید و کار دل شک برنمی دارد

که این دیوانه هرگز سنگ کوچک برنمی دارد

 

تو در رویای پروازی ولی گویا نمی دانی

نخ کوتاه دست از بادبادک برنمی دارد

 

برای دیدن تو آسمان خم می شود اما

برای من کلاهش را مترسک برنمی دارد

 

اگر با خنده هایت بشکنی گاهی سکوتش را
اتاقم را صدای جیرجیرک برنمی دارد

 

بیا بگذار سر بر شانه های خسته ام یک بار

اگر با اشک من پیراهنت لک برنمی دارد

شاعر : عبدالحسین انصاری 

هنــــوز چشم مــــرادم رخ تو سیــــر ندیده

هــــوا گرفتی و رفتــــی ز کف چو مرغ پریده

 

تو را به روی زمیــــن دیدم و شکفتم و گفتم

که این فرشتــــه برای من از بهشت رسیده

 

بیا که چشم و چراغم تو بودی از همه عالم

خــــدای را به کجــــا رفتـی ای فروغ دو دیده

 

هــــزار بار گذشتــــی به ناز و هیــــچ نگفتی

کــــه چــــونی ای به ســـر راه انتظار کشیده

 

چه خواهی از سرمن ای سیاهی شب هجران

سپیــــد کــــردی چشمــــم در انتظار سپیده

 

به دست کــــوته من دامن تو کی رسد ای گل

کــــه پای خسته ی من عمری از پی تو دویده

 

تــــرانه ی غــــزل دلکشــــم مگــــر نشنفتی

کــــه رام مــــن نشدی آخــــر ای غزال رمیده

 

خمــــوش سایه که شعر تو را دگــــر نپسندم

کــــه دوش گوش دلــــم شعر شهریار شنیده

شاعر : هوشنگ ابتهاج

تو را با غیر می بینم ، صدایم در نمی آید

دلم می سوزد و کاری زدستم بر نمی آید

 

نشستم،باده خوردم،خون گرستم،کنجی افتادم

تحمل می رود ، اما ، شب غم سر نمی آید

 

توانم وصف مرگ جور و صد دشوارتر زآن ، لیک

چه گویم جور هجرت ، چون به گفتن در نمی آید

 

چه سود از شرح این دیوانگی ها ،بی قراری ها

تو مه بی مهری و ، حرف منت باور نمی آید

 

ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور ، ای زلف

که این دیوانه گر عاقل شود ، دیگر نمی آید

 

دلم در دوریت خون شد،بیا در اشک چشمم بین

خدا را ، از چه رحمت بر من ای کافر ، نمی آید؟

شاعر : مهدی اخوان ثالث

من با غزلی قانعم و با غزلی شاد

تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد

 

ویرانه نشینم من و بیت غزلم را

هرگز نفروشم به دو صد خانه آباد

 

من حسرت پرواز ندارم به دل آری

در من قفسی هست که میخواهدم آزاد

 

ای باد تخیل ببر آنجا غزلم را

کش مردم آزاده بگویند مریزاد

 

من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد

آرام چه می جویی از این زاده اضداد؟

 

میخواهم ازاین پس همه از عشق بگویم

یک عمر عبث داد زدم بر سر بیداد

 

مگذار که دندانزده غم شود ای دوست

این سیب که نا چیده به دامان تو افتاد

شاعر : محمد علی بهمنی

منشین با من ، با من منشین

تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم ؟

تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من

چه جنونی، چه نیازی، چه غمی ست ؟

یا نگاه تو ، که پر عصمت و ناز

بر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست

در دم این نیست ولی

در دم این است که من بی تو دگر

از جهان دورم و بی خویشتنم

تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی

دلم میپاشد از هم بس که زیبا می شوی گاهی

 

حضور گاهگاهت بازی خورشید با ابر است

که پنهان میشوی گاهی و پیدا می شوی گاهی

 

به ما تا می رسی کج می کنی یکباره راهت را

ز ناچاریست گر هم صحبت ما می شوی گاهی

 

دلت پاک است اما با تمام سادگی هایت

به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی

 

تو را از سرخی سیب غزلهایم گریزی نیست

تو هم مانند حوا زود اغوا می شوی گاهی

شاعر : مهدی عابدی

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که آب می شود دوست می دارم

 

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

 

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای محال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

 

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطربوی لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بنفشیِ بنفشه ها دوست می دارم

 

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

 

تورا برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم

 

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

 

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن ... دوست می دارم

 

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم ... دوست می دارم ...

شاعر : پل الووار    مترجم : احمد شاملو

ای خانه روشن شب ویران تو پیداست

آوار ستون‌های هراسان تو پیداست

 

بر چهره‌ی بی‌رنگ بهاری که نداری

حتی ترک خنده‌ی گلدان تو پیداست

 

از شانه‌ی دیوار، فرو ریخته قندیل

گیسوی پریشان زمستان تو پیداست

 

سرشار سکوتی ولی آواز تماشا

از روزنه‌ی پلک درختان تو پیداست

 

زندانی دیوار مشو پنجره باز است

فریاد بزن جرأت پنهان تو پیداست

عبدالجبار کاکایی

مگذار که دور از رخت ای یار بمیرم

یک سر بگذر بر من و بگذار بمیرم

 

مردن به قفس بهتر از آن است که در باغ

از طعنه ی مرغان گرفتار بمیرم

 

هر مشکلی آسان شود از مستی و ترسم

خالی شَوَدَم ساغر و هشیار بمیرم !

 

گفتی :به تو گر بگذرم از شوق بمیری !

قربان سرت , بگذر و بگذار بمیرم !

 

بوسه ز هما سایه‌ام افتاد صباحی

باشد که در آن سایه ی دیوار بمیرم

شاعر : صباحی بیگدلی

پشت دیوار همین کوچه به دارم بزنید

من که رفتم بنشینید و ... هوارم بزنید

 

باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد

بنویسید که: "بد بودم" و جارم بزنید

 

من از آیین شما سیر شدم ... سیر شدم

پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

 

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!

خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید

 

آی! آنها! که به بی برگی من می خندید!

مرد باشید و ... بیایید ... و ... کنارم بزنید

شاعر : نجمه زارع

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

 

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

 

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام

جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

 

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی

هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

 

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

 

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

 

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود

که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

 

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

 

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

 

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس

خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

 

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

 

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت

شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم

شاعر : شهریار

باید کمک کنی کمرم را شکسته اند

بالم نمی دهند ، پرم را شکسته اند

 

نه راه پیش مانده برایم نه راه پس

پلهای امن پشت سرم را شکسته اند

 

هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند

هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند

 

حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند

آیینه های دور و برم را شکسته اند

 

گلهای قاصدک خبرم را نمی برند

پای همیشه ی سفرم را شکسته اند

 

حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو

با سنگ حرف مفت ، سرم را شکسته اند

شاعر : مهدی فرجی

ای آرزوی من، زکجا باز جویمت

تا همچو نی نوازم و چون گل ببویمت

 

تا بنگری چه می کشم از دوری ات دمی

بگذار پا به دیده ی من تا بگویمت

 

در خون خویش غوطه ورم تا به کوی تو

تا چون قلم طریق محبت بپویمت

 

گفتی که منتهای امید تو چیست؟ آه

ای منتهای آرزوی من، چه گویمت؟

 

از هرچه هست در همه عالم تو را گزید

خاطر، اگر که از همه عالم بجویمت

 

در چشم من یکی ز ره مردمی درآی

تا گرد ره به اشک ز دامن بشویمت

شاعر : مهرداد اوستا

مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است

در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است

 

قصه ی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه

دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است

 

تشنگانِ مِهر محتاج ترحم نیستند

کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است

 

باشد ای عقل معاش اندیش، با معنای عشق

آشنایم کن ولی نا آشنایی بهتر است

 

فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست

دلبری خوب است، اما دلربایی بهتر است

 

هر کسی را تاب دیدار سر زلف تو نیست

اینکه در آیینه گیسو می گشایی بهتر است

 

کاش دست دوستی هرگز نمی دادی به من

« آرزوی وصل » از « بیم جدایی » بهتر است

شاعر : فاضل نظری