تماشاگه

درباره وبلاگ
تماشاگه

تماشاگه، گلچین زیباترین شعرها و متون ادبی ایران و جهان ، فقط زیباترین ها!!! از شنیدن نظرات شما خوشحال میشویم

آخرین نظرات
  • ۲۷ ارديبهشت ۹۶، ۲۰:۲۶ - شرمندهٔ یابن الحسن
    تشکر
  • ۲۶ فروردين ۹۶، ۱۸:۳۴ - ما جــــــــღــــــدہツ
    :)
  • ۶ بهمن ۹۵، ۰۴:۰۶ - سیامک
    محشره
نویسندگان

۷ مطلب با موضوع «محمدرضا شفیعی کدکنی» ثبت شده است

از کنار من افسرده تنها تو مرو

دیگران گر همه رفتند خدا را تو مرو

 

اشک اگر می چکد از دیده تو در دیده بمان

موج اگر می رود ای گوهر دریا تو مرو

 

ای نسیم از بر این شمع مکش دامن ناز

قصه ها مانده من سوخته را با تو مرو

 

ای قرار دل طوفانی بی ساحل من

بهر آرامش این خاطر شیدا تو مرو

 

سایه ی بخت منی از سر من پای مکش

به تو شاد است دل خسته خدا را تو مرو

 

ای بهشت نگهت مایه ی الهام سرشک

از کنار من افسرده ی تنها تو مرو

شاعر : محمدرضا شفیعی کدکنی

 گیرم که این درخت تناور
 در قله ی بلوغ
 آبستن از نسیم گناهی ست


اما
 ای ابر سوگوار سیه پوش
این شاخه ی شکوفه چه کرده ست
 کاین سان
کبود مانده و خاموش ؟


گیرم خدا نخواست که این شاخ
 بیند ز ابر و باد نوازش
 اما ....


 این شاخه ی شکوفه که افسرد
از سردی بهار
 با گونه ی کبود
 آیا چه کرده بود ؟؟؟

شاعر : محمدرضا شفیعی کدکنی

تو می روی و دیده ی من مانده به راهت

ای ماه سفرکرده خدا پشت و پناهت

 

ای روشنی دیده سفر کردی و دارم

از اشک روان آینه ای بر سر راهت

 

بازآی که بخشودم اگر چند فزون بود

در بارگه سلطنت عشق ، گناهت

 

آیینه ی بخت سیه من شد و دیدم

آینده ی خود در نگه چشم سیاهت

 

آن شبنم افتاده به خاکم که ندارم

بال و پر پرواز به خورشید نگاهت

 

بر خرمن این سوخته ی دشت محبّت

ای برق! کجا شد نگه گاه به گاهت؟

شاعر : محمدرضا شفیعی کدکنی

باید از رود گذشت

باید از رود

اگر چند گل آلود

گذشت

بال افشانی آن جفت کبوتر را

در افق می بینی

که چنان بالابال

دشت ها را با ابر

آشتی دادند ؟

راستی ایا

می توان رفت و نماند

راستی ایا

می توان شعری در مدح

شقایق ها خواند ؟

شاعر : شفیعی کدکنی

زندگی نامه ی شقایق چیست ؟

رایت خون به دوش وقت سحر

نغمه ای عاشقانه بر لب باد

زندگی را سپرده در ره عشق

به کف باد و هرچه باداباد

شاعر : شفیعی کدکنی

هـر چـنـد امـیـدی بـه وصـال تـو نـدارم

یـک  لـحـظـه رهـایـی ز خـیـال تو ندارم

 

ای چشمه ی روشن منم آن سایه که نقشی

در آیــنــه ی چــشــم زلـال تـو نـدارم

 

مـی دانـی و می پرسیم ای چشم سخنگوی

جـز  عـشـق جـوابـی بـه سـوال تو ندارم

 

ای قـمـری هـم نـغـمـه دریـن باغ پناهی

جـز سـایـه ی مـهـر پـر و بـال تـو ندارم

 

از خـویـش گـریـزانـم و سـوی تو شتابان

بـا  ایـن هـمـه راهـی بـه وصـال تو ندارم

شاعر : شفیعی کدکنی

ای مـهـربان تر از برگ در بوسه های باران

بـیـداری  سـتـاره در چـشـم جـویـباران

 

آیـیـنـه  ی نـگـاهـت پیوند صبح و ساحل

لـبـخـنـد  گـاه گـاهـت صبح ستاره باران

 

بـازا  کـه در هـوایـت خـامـوشـی جـنونم

فـریـاد  هـا برانگیخت از سنگ کوه ساران

 

ای  جـویـبار جاری ! زین سایه برگ مگریز

کاین  گونه فرصت از کف دادند بی شماران

 

گـفـتـی  : به روزگاران مهری نشسته گفتم

بـیـرون  نـمـی توان کرد حتی به روزگاران

 

بـیـگـانـگـی ز حـد رفـت ای آشنا مپرهیز

زیـن عـاشـق پشیمان سرخیل شرمساران

 

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند

دیـوار  زنـدگـی را زیـن گـونـه یـادگاران

 

ویـن  نـغـمه ی محبت بعد از من و تو ماند

تـا  در زمـانـه بـاقـی ست آواز باد و باران

شاعر : شفیعی کدکنی