تماشاگه

درباره وبلاگ
تماشاگه

تماشاگه، گلچین زیباترین شعرها و متون ادبی ایران و جهان ، فقط زیباترین ها!!! از شنیدن نظرات شما خوشحال میشویم

آخرین نظرات
  • ۲۷ ارديبهشت ۹۶، ۲۰:۲۶ - شرمندهٔ یابن الحسن
    تشکر
  • ۲۶ فروردين ۹۶، ۱۸:۳۴ - ما جــــــــღــــــدہツ
    :)
  • ۶ بهمن ۹۵، ۰۴:۰۶ - سیامک
    محشره
نویسندگان

چون عهده نمی شود کسی فردا را

حالی خوش کن تو این دل شیدا را

می نوش بماهتاب ای ماه که ماه

بسیار بتابد و نیابد مارا

 

چون عهده نمی شود کسی فردا را

حالی خوش کن تو این دل شیدا را

می نوش بماهتاب ای ماه که ماه

بسیار بتابد و نیابد مارا

 

ای چرخ فلک خرابی از کینه توست

بیداد گری شیوه دیرینه توست

ای خاک اگر سینه تو بشکافد

بس گوهر قیمتی که در سینه توست

 

دارنده چو ترکیب طبایع آراست

از بهر چه فکندش اندر کم وکاست

گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود

و رنیک نیامد این صور عیب کراست

 

ساقی گل وسبزه بس طربناک شده ست

در یاب که هفته دگر خاک شده ست

می نوش و گلی بچین که تا در نگری

گل خاک شده ست وسبزه خاشاک شده ست

 

عمریست مرا تیره و کاریست نه راست

محنت همه افزوده وراحت کم وکاست

شکر ایزد را که آنچه اسباب بلاست

ما را ز کس دگر نمی باید خواست

 

مهتاب بنور دامن شب بشکافت

می نوش دمی بهتر از این نتوان یافت

خوش باش ومیندیش که مهتاب بسی

اندر سر خاک یک بیک خواهد تافت

 

چون عمر بسر رسد چه شیرین وچه تلخ

پیمانه که پر شود چه بغداد وچه بلخ

می نوش که بعد از من وتو ماه بسی

از سلخ به غره آید از غره به بلخ

 

آنکس که زمین و چرخ وافلاک نهاد

بس داغ که او بر دل غمناک نهاد

بسیار لب چو لعل وزلفین چو مشک

در طبل زمین و حقه خاک نهاد

 

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود

نی نام زما ونی نشان خواهد بود

زین پیش نبودیم ونبد هیچ خلل

زین پس چو نباشیم همان خواهد ب

 

چون روزی وعمر بیش وکم نتوان کرد

دل را به کم وبیش دژم نتوان کرد

کار من و تو چنانکه رای من وتوست

از موم بدست خویش هم نتوان کرد

 

دهقان قضا بسی چو ما کشت ودرود

غم خوردن بیهوده نمی دارد سود

پر کن قدح می به کفم در نه زود

تا باز خورم که بودنیها همه بود

 

کم کن طمع از جهان و میزی خرسند

از نیک وبد زمانه بگسل پیوند

می در کف وزلف دلبری دیگر گیر

هم بگذرد ونماند این روزی چند

 

هرگز دل من ز علم محروم نشد

کم ماند ز اسرا که معلوم نشد

هفتاد و دوسال فکر کردم شب وروز

معلومم شد که هیچ معلوم نشد

 

یک نان بدوروز اگر بود حاصل مرد

از کوزه شکسته ای دمی آبی سرد

مامور کم از خودی چرا باید بود

یا خدمت چون خودی چرا باید کرد

 

گر باده خوری تو با خردمندان خور

یا با صنمی لاله رخی خندان خور

بسیار مخور ورد مکن فاش مساز

اندک خور و گه گاه خور و پنهان خور

 

چون بلبل مست راه در بستان یافت

روی گل و جام باده را خندان یافـت

آمد بـه زبان حال در گوشم گفـت

دریاب که عمر رفته را نتوان یافـت

 

چون چرخ بکام یک خردمند نگشت

خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت

چون باید مرد و آرزوها همه هشت

چه مور خورد بگور و چه گرگ بدشت

 

چون لالـه بـنوروز قدح گیر بدسـت

با لالـه رخی اگر ترا فرصـت هـسـت

می نوش بـخرمی که این چرخ کـهـن

ناگاه ترا چون خاک گرداند پـسـت

 

چون نیست حقیقت و یقین اندر دست

نتوان به امید شک همه عمر نشست

هان تا ننهیم جام می از کف دست

در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست

 

چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست

چون هست بهرچه هست نقصان و شکست

انـگار که هرچه هست در عالم نیست

پـندار که هرچه نیست در عالم هست

 

خاکی کـه بزیر پای هر نادانی اسـت

کـف صـنـمی و چـهره جانانی است

هر خشـت کـه بر کنگره ایوانی اسـت

انـگـشـت وزیر یا سلـطانی اسـت

 

در پرده اسرار کسی را ره نیسـت

زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست

جز در دل خاک هیچ منزلگه نیسـت

می خور که چنین فسانه‌ها کوته نیست

 

در خواب بدم مرا خردمـندی گـفـت

کز خواب کسی را گل شادی نشکفت

کاری چکـنی که با اجل باشد جفـت

می خور که بزیر خاک میباید خـفـت

 

در دایره‌ای که آمد و رفتـن ماسـت

او را نه بدایت نه نـهایت پیداسـت

کس می نزند دمی در این معنی راست

کاین آمدن از کجا و رفتن بکجاسـت

 

در فصـل بهار اگر بتی حور سرشـت

یک ساغر می دهد مرا بر لب کشـت

هرچـند بـنزد عامه این باشد زشت

سـگ بـه زمن ار برم دگر نام بهشت

 

دریاب که از روح جدا خواهی رفـت

در پرده اسرار فـنا خواهی رفـت

می نوش ندانی از کـجا آمده‌ای

خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

 

ساقی گل و سبزه بس طربناک شده‌ست

دریاب که هفته دگر خاک شده‌سـت

می نوش و گلی بچین که تا درنگری

گل خاک شده‌ست و سبزه خاشاک شده‌ست

 

فصـل گل و طرف جویبار و لب کشت

با یک دو سه اهل و لعبتی حور سرشت

پیش آر قدح کـه باده نوشان صـبوح

آسوده ز مسجدند و فارغ ز کنـشـت

 

گر شاخ بقا ز بیخ بختت رست اسـت

ور بر تن تو عمر لباسی چست اسـت

در خیمـه تـن که سایبانی‌سـت ترا

هان تکیه مکن که چارمیخش سست است

 

گویند کسان بهشت با حور خوش اسـت

مـن میگویم کـه آب انگور خوش اسـت

این نـقد بگیر و دست از آن نـسیه بدار

کاواز دهـل شنیدن از دور خوش اسـت

 

گویند مرا که دوزخی باشد مـسـت

قولیسـت خلاف دل در آن نتوان بست

گر عاشـق و میخواره بدوزخ باشـند

فردا بینی بهشت همچون کف دسـت

 

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت

از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشـت

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت

این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت

 

مهـتاب بـنور دامن شب بشکافت

می نوش دمی بهتر از این نتوان یافت

خوش باش و میندیش که مهتاب بسی

اندر سر خاک یک بیک خواهد تافـت

 

می خوردن و شاد بودن آیین منسـت

فارغ بودن ز کفر و دین دین منسـت

گفتم به عروس دهر کابین تو چیست

گـفـتا دل خرم تو کابین منسـت

 

می لعل مذابست و صراحی کان است

جسم است پیاله و شرابش جان است

آن جام بلورین که ز می خندان است

اشکی است که خون دل درو پنهان است

 

می نوش که عمر جاودانی اینـسـت

خود حاصـلـت از دور جوانی اینسـت

هـنـگام گـل و باده و یاران سرمست

خوش باش دمی که زندگانی اینسـت

 

نیکی و بدی که در نهاد بشر است

شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عـقـل

چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر اسـت

 

در هر دشتی که لاله‌زاری بوده‌ست

از سرخی خون شهریاری بوده‌سـت

هر شاخ بنفـشـه کز زمین میروید

خالی است که بر رخ نگاری بوده‌ست

 

هر ذره که در خاک زمینی بوده است

پیش از من و تو تاج و نگینی بوده است

گرد از رخ نازنین بـه آزرم فـشان

کانهـم رخ خوب نازنینی بوده است

 

هر سبزه که برکنار جوئی رسته است

گویی ز لب فرشته خویی رسته است

پا بر سر سبزه تا بـخواری نـنـهی

کان سبزه ز خاک لاله رویی رسته است

 

یک جرعه می ز ملک کاووس به اسـت

از تخت قباد و ملکت طوس به اسـت

هر نالـه کـه رندی به سـحرگاه زند

از طاعـت زاهدان سالوس به اسـت

 

چون عمر بسر رسد چه شیرین و چه تلخ

پیمانه که پر شود چه بغداد و چه بلخ

می نوش که بعد از من و تو ماه بسی

از سلخ به غره آید از غره به سلـخ

 

آنانکـه مـحیط فـضـل و آداب شدند

در جمـع کـمال شمع اصـحاب شدند

ره زین شـب تاریک نـبردند برون

گفتـند فـسانـه‌ای و در خواب شدند

 

آن را که به صحرای علل تاخته‌اند

بی او همه کارها بپرداختـه‌اند

امروز بهانـه‌ای در انداختـه‌اند

فردا همه آن بود که در ساخته‌اند

 

آنها که کهن شدند و اینها که نوند

هر کس بمراد خویش یک تک بدوند

این کهنه جهان بکس نماند باقی

رفـتـند و رویم دیگر آیند و روند

 

آرند یکی و دیگری بربایند

بر هیچ کسی راز همی نگـشایند

ما را ز قضا جز این قدر نـنـمایند

پیمانـه عـمر ما است می‌پیمایند

 

اجرام که ساکنان این ایوانـند

اسـباب تردد خردمـندانـند

هان تاسر رشته خرد گم نکنی

کانان کـه مدبرند سرگردانـند

 

از آمدنم نـبود گردون را سود

وز رفتن من جلال و جاهش نفزود

وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود

کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

 

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم

وین یکدم عمر را غنیمت شمریم

فردا کـه ازین دیر فـنا درگذریم

با هفت هزار سالگان سر بسریم

 

برخیز ز خواب تا شرابی بـخوریم

زان پیش که از زمانه تابی بخوریم

کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی

چندان ندهد زمان که آبی بخوریم

 

برخیزم و عزم باده ناب کـنـم

رنـگ رخ خود به رنگ عناب کنم

این عقل فضول پیشه را مشتی می

بر روی زنم چنانکه در خواب کنم

 

بر مفرش خاک خفتگان می‌بینـم

در زیرزمین نهفـتـگان می‌بینـم

چندانکـه بـه صحرای عدم مینگرم

ناآمدگان و رفـتـگان می‌بینـم

 

تا چند اسیر عقل هر روزه شویم

در دهر چه صد ساله چه یکروزه شویم

در ده تو بکاسه می از آن پیش که ما

در کارگه کوزه‌گران کوزه شویم

 

چون نیست مقام ما در این دهر مقیم

پس بی می و معشوق خطائیست عظیم

تا کی ز قدیم و مـحدث امیدم و بیم

چون من رفتم جهان چه محدث چه قدیم

 

خورشید بـه گـل نهفت می‌نتوانـم

و اسراز زمانـه گفـت می‌نـتوانـم

از بـحر تـفـکرم برآورد خرد

دری کـه ز بیم سفـت می‌نـتوانـم

 

دشمن به غلط گفت من فلسفیم

ایزد داند که آنچه او گفـت نیم

لیکن چو در این غم آشیان آمده‌ام

آخر کم از آنکه من بدانم که کیم

 

مائیم که اصل شادی و کان غمیم

سرمایه دادیم و نهاد ستـمیم

پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم

آئینـه زنگ خورده و جام جمیم

 

من می نه ز بهر تنگدستی نخورم

یا از غم رسوایی و مستی نخورم

من می ز برای خوشدلی میخوردم

اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم

 

مـن بی می ناب زیستن نتوانم

بی باده کـشید بارتن نـتوانـم

مـن بنده آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نـتوانـم

 

هر یک چندی یکی برآید که منم

با نعمت و با سیم و زر آید که منم

چون کارک او نـظام گیرد روزی

ناگه اجل از کمین برآید که منم

 

یک چند بکودکی باسـتاد شدیم

یک چند به استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید

از خاک در آمدیم و بر باد شدیم

 

یک روز ز بـند عالـم آزاد نیم

یک دمزدن از وجود خود شاد نیم

شاگردی روزگار کردم بـسیار

در کار جـهان هـنوز اسـتاد نیم

 

از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن

فردا که نیامده ست فریاد مکن

برنامده و گذشته بنیاد مـکـن

حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

 

ای دیده اگر کور نـئی گور بـبین

وین عالم پر فتنه و پر شور بـبین

شاهان و سران و سروران زیر گلند

روهای چو مه در دهـن مور بین

 

برخیز و مخور غـم جـهان گذران

بنشین و دمی به شادمانی گذران

در طبـع جـهان اگر وفایی بودی

نوبـت بـتو خود نیامدی از دگران

 

چون حاصل آدمی در این شورستان

جز خوردن غصه نیست تا کندن جان

خرم دل آنکه زین جهان زود برفت

و آسوده کسی که خود نیامد به جهان

 

رفـتـم کـه در این منزل بیداد بدن

در دست نخواهد بر خنـگ از باد بدن

آن را باید بـه مرگ مـن شاد بدن

کز دسـت اجـل تواند آزاد بدن

 

رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین

نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین

نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین

اندر دو جـهان کرا بود زهره این

 

قانع به یک استخوان چو کرکس بودن

بـه ز آن که طفیل خوان ناکس بودن

با نان جوین خویش حقا که به است

کالوده و پالوده هر خـس بودن

 

قومی مـتـفـکرند اندر ره دین

قومی به گمان فـتاده در راه یقین

میترسـم از آن که بانـگ آید روزی

کای بیخبران راه نه آنست و نه این

 

گاویست در آسمان و نامش پروین

یک گاو دگر نهفـتـه در زیر زمین

چشم خردت باز کن از روی یقین

زیر و زبر دو گاو مشـتی خر بین

 

گر بر فلکم دست بدی چون یزدان

برداشتمی من این فلک را ز میان

از نو فلکی دگر چنان ساختـمی

کازاده بـکام دل رسیدی آسان

 

مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان

می خواه مروق به طراز آمدگان

رفـتـند یکان یکان فراز آمدگان

کس می ندهد نشان ز بازآمدگان

 

می خوردن و گرد نیکوان گردیدن

بـه زانکـه بزرق زاهدی ورزیدن

گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود

پس روی بهشت کس نخواهد دیدن

 

نـتوان دل شاد را به غـم فرسودن

وقت خوش خود بسنگ محنت سودن

کس غیب چه داند که چه خواهد بودن

می باید و معشوق و به کام آسودن

 

آن قـصر کـه با چرخ همیزد پهـلو

بر درگـه آن شـهان نـهادندی رو

دیدیم کـه بر کنگره‌اش فاختـه‌ای

بنشستـه همی گفت که کوکوکوکو

 

از آمدن و رفـتـن ما سودی کو

وز تار امید عـمر ما پودی کو

چـندین سروپای نازنینان جهان

می‌سوزد و خاک می‌شود دودی کو

 

از تن چو برفت جان پاک مـن و تو

خشـتی دو نهند بر مغاک من و تو

و آنـگاه برای خشـت گور دگران

در کالـبدی کشند خاک مـن و تو

 

می‌خور که فلک بهر هلاک من و تو

قـصدی دارد بجان پاک من و تو

در سبزه نشین و می روشن میخور

کاین سبزه بسی دمد ز خاک من و تو

 

از هر چه بجر می است کوتاهی به

می هـم ز کف بتان خرگاهی بـه

مـسـتی و قلندری و گمراهی به

یک جرعـه می ز ماه تا ماهی بـه

 

بنـگر ز صبا دامن گل چاک شده

بلـبـل ز جمال گل طربناک شده

در سایه گل نشین که بسیار این گل

در خاک فرو ریزد و ما خاک شده

 

تا کی غم آن خورم که دارم یا نـه

وین عمر به خوشدلی گذارم یا نـه

پرکـن قدح باده که معلومم نیست

کاین دم کـه فرو برم برآرم یا نـه

 

یک جرعه می کهن ز ملکی نو به

وز هرچه نه می طریق بیرون شو به

در دست به از تخت فریدون صد بار

خشت سر خم ز ملک کیخسرو به

 

آن مایه ز دنیا کـه خوری یا پوشی

مـعذوری اگر در طلبش میکوشی

باقی همـه رایگان نیرزد هـشدار

تا عـمر گرانبها بدان نـفروشی

 

از آمدن بـهار و از رفـتـن دی

اوراق وجود ما همی گردد طی

می خورد مخور اندوه که فرمود حکیم

غمهای جهان چو زهر و تریاقش می

 

از کوزه‌گری کوزه خریدم باری

آن کوزه سخن گفـت ز هر اسراری

شاهی بودم کـه جام زرینـم بود

اکـنون شده‌ام کوزه هر خـماری

 

ای آنکـه نتیجه چهار و هفـتی

وز هفت و چهار دایم اندر تفـتی

می خور که هزار بار بیشت گفتم

باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی

 

ایدل تو به اسرار معـما نرسی

در نکـتـه زیرکان دانا نرسی

اینجا به می لعل بهشتی می ساز

کانجا که بهشت است رسی یا نرسی

 

ای دوست حقیقت شنواز من سخنی

با باده لـعـل باش و با سیم تـنی

کانکـس کـه جهان کرد فراغت دارد

از سبلت چون تویی و ریش چو مـنی

 

ای کاش کـه جای آرمیدن بودی

یا این ره دور را رسیدن بودی

کاش از پی صد هزار سال از دل خاک

چون سـبزه امید بر دمیدن بودی

 

بر سنگ زدم دوش سـبوی کاشی

سرمست بدم که کردم این عیاشی

با مـن بزبان حال می گفت سـبو

من چو تو بدم تو نیز چون من باشی

 

بر شاخ امید اگر بری یافـتـمی

هم رشته خویش را سری یافتمی

تا چـند ز تنـگـنای زندان وجود

ای کاش سوی عدم دری یافتمی

 

بر گیر پیاله و سـبو ای دلـجوی

فارغ بنشین بکشتزار و لب جوی

بس شخص عزیز را که چرخ بدخوی

صد بار پیاله کرد و صد بار سـبوی

 

پیری دیدم بـه خانـه خـماری

گفتـم نکـنی ز رفتگان اخباری

گفتا می خور که همچو ما بسیاری

رفـتـند و خـبر باز نیامد باری

 

تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی

مشکل چه یکی چه صد هزار ای ساقی

خاکیم همه چنگ بساز ای ساقی

بادیم همـه باده بیار ای ساقی

 

چـندان کـه نگاه می‌کنم هر سویی

در باغ روانـسـت ز کوثر جویی

صـحرا چو بهشت است ز کوثر گم گوی

بنـشین بـه بهشت با بهشتی رویی

 

خوش باش که پخته‌اند سودای تو دی

فارغ شده‌اند از تـمـنای تو دی

قصـه چه کنم که به تقاضای تو دی

دادند قرار کار فردای تو دی

 

در کارگـه کوزه‌گری کردم رای

در پایه چرخ دیدم اسـتاد بـپای

میکرد دلیر کوزه را دسـتـه و سر

از کلـه پادشاه و از دسـت گدای

 

در گوش دلم گفت فلک پنهانی

حکمی که قضا بود ز من میدانی

در گردش خویش اگر مرا دست بدی

خود را برهاندمی ز سرگردانی

 

زان کوزه می که نیست در وی ضرری

پر کن قدحی بخور بمـن ده دگری

زان پیشتر ای صنم که در رهگذری

خاک من و تو کوزه‌کـند کوزه‌گری

 

گر آمدنـم بـخود بدی نامدمی

ور نیز شدن بمـن بدی کی شدمی

بـه زان نبدی که اندر این دیر خراب

نـه آمدمی نه شدمی نـه بدمی

 

گر دست دهد ز مغز گـندم نانی

وز می دو منی ز گوسفندی رانی

با لاله رخی و گوشه بسـتانی

عیشی بود آن نه حد هر سلطانی

 

گر کار فلک به عدل سنجیده بدی

احوال فلک جمله پسـندیده بدی

ور عدل بدی بـکارها در گردون

کی خاطر اهل فضل رنجیده بدی

 

هان کوزه‌گرا بپای اگر هشیاری

تا چند کنی بر گل مردم خواری

انگشـت فریدون و کف کیخسرو

بر چرخ نهاده ای چه می‌پنداری

 

هنگام صبوح ای صنم فرخ پی

برساز ترانـه‌ای و پیش‌آور می

کافکند بخاک صد هزاران جم و کی

این آمدن تیرمه و رفـتـن دی

 

چون بلبل مست راه در بستان یافت

روی گل و جام باده را خندان یافـت

آمد بـه زبان حال در گوشم گفـت

دریاب که عمر رفته را نتوان یافـت

 

چون چرخ بکام یک خردمند نگشت

خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت

چون باید مرد و آرزوها همه هشت

چه مور خورد بگور و چه گرگ بدشت

 

چون لالـه بـنوروز قدح گیر بدسـت

با لالـه رخی اگر ترا فرصـت هـسـت

می نوش بـخرمی که این چرخ کـهـن

ناگاه ترا چون خاک گرداند پـسـت

 

چون نیست حقیقت و یقین اندر دست

نتوان به امید شک همه عمر نشست

هان تا ننهیم جام می از کف دست

در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست

 

چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست

چون هست بهرچه هست نقصان و شکست

انـگار که هرچه هست در عالم نیست

پـندار که هرچه نیست در عالم هست

 

خاکی کـه بزیر پای هر نادانی اسـت

کـف صـنـمی و چـهره جانانی است

هر خشـت کـه بر کنگره ایوانی اسـت

انـگـشـت وزیر یا سلـطانی اسـت

 

دارنده چو ترکیب طـبایع آراسـت

از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست

گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود

ورنیک نیامد این صور عیب کراست

 

در پرده اسرار کسی را ره نیسـت

زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست

جز در دل خاک هیچ منزلگه نیسـت

می خور که چنین فسانه‌ها کوته نیست

 

در خواب بدم مرا خردمـندی گـفـت

کز خواب کسی را گل شادی نشکفت

کاری چکـنی که با اجل باشد جفـت

می خور که بزیر خاک میباید خـفـت

 

در دایره‌ای که آمد و رفتـن ماسـت

او را نه بدایت نه نـهایت پیداسـت

کس می نزند دمی در این معنی راست

کاین آمدن از کجا و رفتن بکجاسـت

 

در فصـل بهار اگر بتی حور سرشـت

یک ساغر می دهد مرا بر لب کشـت

هرچـند بـنزد عامه این باشد زشت

سـگ بـه زمن ار برم دگر نام بهشت

 

دریاب که از روح جدا خواهی رفـت

در پرده اسرار فـنا خواهی رفـت

می نوش ندانی از کـجا آمده‌ای

خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

 

ساقی گل و سبزه بس طربناک شده‌ست

دریاب که هفته دگر خاک شده‌سـت

می نوش و گلی بچین که تا درنگری

گل خاک شده‌ست و سبزه خاشاک شده‌ست

 

عـمریسـت مرا تیره و کاریست نه راسـت

محنـت همـه افزوده و راحت کم و کاست

شـکر ایزد را کـه آنچه اسباب بـلاسـت

ما را ز کـس دگر نـمیباید خواسـت

 

فصـل گل و طرف جویبار و لب کشت

با یک دو سه اهل و لعبتی حور سرشت

پیش آر قدح کـه باده نوشان صـبوح

آسوده ز مسجدند و فارغ ز کنـشـت

 

از رنـج کـشیدن آدمی حر گردد

قطره چو کشد حبس صدف در گردد

گر مال نماند سر بـماناد بـجای

پیمانـه چو شد تهی دگر پر گردد

 

افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد

در پای اجل بسی جگرها خون شد

کس نامد از آن جهان که پرسم از وی

کاحوال مسافران عالـم چون شد

 

افـسوس که نامه جوانی طی شد

و آن تازه بـهار زندگانی دی شد

آن مرغ طرب که نام او بود شـباب

افـسوس ندانم که کی آمد کی شد

 

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود

نی نام زما و نی‌نشان خواهد بود

زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلـل

زین پس چو نباشیم همان خواهد بود

 

این عقـل کـه در ره سـعادت پوید

روزی صد بار خود ترا می‌گوید

دریاب تو این یکدم وقتت کـه نـئی

آن تره کـه بدروند و دیگر روید

 

این قافله عمر عجـب میگذرد

دریاب دمی کـه با طرب میگذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را که شب میگذرد

 

بر پشـت مـن از زمانـه تو میاید

وز مـن هـمـه کار نانـکو میاید

جان عزم رحیل کرد و گفتم بـمرو

گفـتا چکـنـم خانـه فرو میاید

 

بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد

وز خوردن آدمی زمین سیر نشد

مغرور بدانی که نخورده‌ست ترا

تعجیل مکن هم بخورد دیر نشد

 

بر چشم تو عالم ارچه می‌آرایند

مـگرای بدان که عاقلان نگرایند

بـسیار چو تو روند و بسیار آیند

بربای نصیب خویش کـت بربایند

 

بر من قلم قضا چو بی من رانند

پس نیک و بدش ز من چرا میدانند

دی بی من و امروز چو دی بی من و تو

فردا به چه حجتم به داور خوانند

 

تا چند اسیر رنـگ و بو خواهی شد

چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد

گر چشـمـه زمزمی و گر آب حیات

آخر بـه دل خاک فرو خواهی شد

 

تا راه قـلـندری نـپویی نـشود

رخـساره بـخون دل نشویی نشود

سودا چه پزی تا که چو دلسوختـگان

آزاد بـه ترک خود نـگویی نـشود

 

تا زهره و مه در آسمان گشت پدید

بهـتر ز می ناب کسی هیچ ندید

من در عجبم ز میفروشان کایشان

به زانکه فروشند چه خواهند خرید

 

چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد

دل را به کم و بیش دژم نتوان کرد

کار من و تو چنانکه رای من و تست

از موم بدست خویش هم نتوان کرد

 

حیی که بـقدرت سر و رو می‌سازد

هـمواره هـم او کار عدو می‌سازد

گویند قرابـه گر مسـلـمان نـبود

او را تو چه گویی کـه کدو می‌سازد

 

در دهر چو آواز گـل تازه دهـند

فرمای بتا که می به اندازه دهند

از حور و قصور و ز بهشت و دوزخ

فارغ بنشین که آن هر آوازه دهند

 

در دهر هر آن که نیم نانی دارد

از بـهر نشسـت آشیانی دارد

نه خادم کس بود نه مخدوم کسی

گو شاد بزی که خوش جهانی دارد

 

دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود

غـم خوردن بیهوده نمیدارد سود

پر کن قدح می به کفم درنـه زود

تا باز خورم که بودنیها همـه بود

 

روزیست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد

ابر از رخ گـلزار هـمی شوید گرد

بلـبـل بـه زبان پهلوی با گل زرد

فریاد همی کند کـه می باید خورد

 

زان پیش کـه بر سرت شـبیخون آرند

فرمای کـه تا باده گـلـگون آرند

تو زر نـئی ای غافـل نادان کـه ترا

در خاک نـهـند و باز بیرون آرند

 

عمرت تا کی به خودپرستی گذرد

یا در پی نیستی و هسـتی گذرد

می نوش که عمریکه اجل در پی اوست

آن به که به خواب یا به مستی گذرد

 

کـس مشکـل اسرار اجل را نگشاد

کـس یک قدم از دایره بیرون نـنـهاد

مـن می‌نـگرم ز مبتدی تا اسـتاد

عجز است به دست هر که از مادر زاد

 

از هر چه بجر می است کوتاهی به

می هم ز کف بتان خرگاهی به

مستی و قلندری و گمراهی

یک جرعه می ز ماه تا ماهی به