تماشاگه

درباره وبلاگ
تماشاگه

تماشاگه، گلچین زیباترین شعرها و متون ادبی ایران و جهان ، فقط زیباترین ها!!! از شنیدن نظرات شما خوشحال میشویم

آخرین نظرات
  • ۲۷ ارديبهشت ۹۶، ۲۰:۲۶ - شرمندهٔ یابن الحسن
    تشکر
  • ۲۶ فروردين ۹۶، ۱۸:۳۴ - ما جــــــــღــــــدہツ
    :)
  • ۶ بهمن ۹۵، ۰۴:۰۶ - سیامک
    محشره
نویسندگان

۶ مطلب با موضوع «نجمه زارع» ثبت شده است

ضعیف و لاغر و زرد و صدای خواب‌آور

کنار بستر من قرص‌های خواب‌آور

 

لجن گرفتم از این سرگذشت ویروسی

از این تب، این تبِ مالاریای خواب‌آور

 

منی که منحنی زانوان زاویه‌دار

جدا نمی‌کندم از هوای خواب‌آور

 

همین تجمع اجساد مومیایی شهر

مرا کشانده به این انزوای خواب‌آور

 

زمین رها شده دورِ مدارِ بی‌دردی

و روزنامه پر از قصه‌های خواب‌آور

 

هنوز دفترِ خمیازه‌های من باز است

بخواب شعر! در این ماجرای خواب‌آور

شاعر : نجمه زارع

از خـاطـرات گـمـشـده مـی آیـم تـابـوتـی از نـگـاه تـو بـر دوشم

بـعـد از تـو مـن به رسم عزاداران غیر از لباس تیره نمی پوشم

 

در سـردسـیری از من بیهوده وقتی که پوچ و خسته و دلسردم

شـبـهـا شبیه خواب و خیال انگار تب می کند تن تو در آغوشم

 

تـکـثـیـر مـی شـونـد و نـمـی مـیـرنـد سـلـولـهای خاطرات در من

انگار  مانده چشم تو در چشمم لحن صدای گرم تو در گوشم

 

هـرچـند زیر این همه خاکستر، آتش بگیر و شعله بکش در من

حتی پس از گذشت هزاران سال روشن شو ای ستاره خاموشم

 

بـعـد از تو شاید عاقبت من نیز مانند خواجه حافظ شیراز است

مـن زنـده ام به شعر و پس از مرگم مردُم نمی کنند فراموشم

شاعر : نجمه زارع

شبیه قطره بارانی که آهن را نمی فهمد

دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد

 

نگاهی شیشه ای دارم، به سنگ مردمک هایت

الفبای دلت معنای «نشکن»! را نمی فهمد

 

هزاران بار دیگر هم بگویی «دوستت دارم»

کسی معنای این حرف مبرهن را نمی فهمد

 

من ابراهیم عشقم، مردم اسماعیل دلهاشان

محبت مانده شمشیری که گردن را نمی فهمد

 

چراغ چشمهایت را برایم پست کن دیگر

نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد

 

دلم خون است تا حدی که وقتی از تو می گویم

فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد

 

برای خویش دنیایی شبیه آرزو دارم

کسی من را نمی فهمد کسی من رانمی فهمد

شاعر : نجمه زارع

بده به دست من این بار بیستون ها را

که این چنین به تو ثابت کنم جنون ها را

 

بگو به دفتر تاریخ تا سیاه کند

به نام ما همه ی سطرها، ستون ها را

 

عبور کم کن از این کوچه ها که میترسم

بسازی از دل مردم کلکسیون ها را

 

منم که گاه به ترکِ تو سخت مجبورم

تویی که دوری تو شیشه کرده خون ها را

 

میان جاده بدون تو خوب می فهمم

نوشته های غم انگیز کامیون ها را!

شاعر : نجمه زارع

نپرس حال مرا تا غزل به لب دارم

خودت بفهم که حالم بد است و تب دارم

 

فقط بگو لقب "شاعری" به من ندهند

بگو که من دل خونی از این لقب دارم

 

... و بی تو اینهمه شعری که هیچ می ارزند

... و بی تو دفتر شعری که بی سبب دارم

 

ببین به چشم خودت بی تو سرد ومتروک است

همیشه خانه ی عشقی که آن عقب دارم

 

تو چند ساله شدی؟ آه! چند ساله شدم؟

کجا دگر خبر از سال و ماه و شب دارم؟

 

بیا و این دم آخر کنار چشمم باش

مباد بی تو بمیرم... چقدر تب دارم!

شاعر : نجمه زارع

پشت دیوار همین کوچه به دارم بزنید

من که رفتم بنشینید و ... هوارم بزنید

 

باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد

بنویسید که: "بد بودم" و جارم بزنید

 

من از آیین شما سیر شدم ... سیر شدم

پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

 

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!

خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید

 

آی! آنها! که به بی برگی من می خندید!

مرد باشید و ... بیایید ... و ... کنارم بزنید

شاعر : نجمه زارع