تماشاگه

درباره وبلاگ
تماشاگه

تماشاگه، گلچین زیباترین شعرها و متون ادبی ایران و جهان ، فقط زیباترین ها!!! از شنیدن نظرات شما خوشحال میشویم

آخرین نظرات
  • ۲۷ ارديبهشت ۹۶، ۲۰:۲۶ - شرمندهٔ یابن الحسن
    تشکر
  • ۲۶ فروردين ۹۶، ۱۸:۳۴ - ما جــــــــღــــــدہツ
    :)
  • ۶ بهمن ۹۵، ۰۴:۰۶ - سیامک
    محشره
نویسندگان

۹ مطلب با موضوع «سیمین بهبهانی» ثبت شده است

بچه ها صبحتان بخیر ، سلام !

درس امروز ، فعل مجهول است

فعل مجهول چیست می دانید ؟

نسبت فعل ما به مفعول است …


در دهانم زبان چو آویزی

در تهیگاه زنگ ، می لغزید .

صوت ناسازام آنچنان که مگر

شیشه بر روی سنگ می لغزید


ساعتی داد آن سخن دادم

حق گفتار را ادا کردم

تا ز اعجاز خود شوم آگاه

ژاله را زان میان صدا کردم :


ژاله از درس من چه فهمیدی ؟

پاسخ من سکوت بود سکوت …

” د جواب بده ! کجا بودی ؟

رفته بودی به عالم هپروت ؟…”


خنده دختران و غرش من

ریخت بر فرق ژاله ، چون باران

لیک او بود غرق حیرت خویش

غافل از اوستاد و از یاران


خشمگین ، انتقام جو ، گفتم :

بچه ها گوش ژاله سنگین است

دختری طعنه زد که :” نه خانم !

درس در گوش ژاله یاسین است ”


باز هم خنده ها و همهمه ها

تند و پیگیر می رسید به گوش

زیر آتشفشان دیده من

ژاله آرام بود و سرد و خموش


رفته تا عمق چشم حیرانم ،

آن دو میخ نگاه خیره او

موج زن ، در دو چشم بی گنهش

رازی از روزگار تیره او


آنچه در آن نگاه می خواندم

قصه غصه بود و حرمان بود

ناله ای کرد و در سخن آمد

با صدایی که سخت لرزان بود


فعل مجهول ، فعل آن پدری است

که دلم را ز درد پر خون کرد

خواهرم را به مشت و سیلی کوفت

مادرم را ز خانه بیرون کرد


شب دوش از گرسنگی تا صبح

خواهر شیر خوار من نالید

سوخت در تاب تب ، برادر من

تا سحر در کنار من نالید


در غم آن دو تن ، دو دیده من

این یکی اشک بود و آن دگر خون بود

مادرم را دگر نمی دانم

که کجا رفت و حال او چون بود


گفت و نالید و آنچه باقی ماند

هق هق گریه بود و ناله او

شسته می شد به قطره های سرشک

چهره همچو برگ لاله او


ناله من به ناله اش آمیخت

که : ” غلط بود آنچه من گفتم

درس امروز ، قصه غم توست

تو بگو ! من چرا سخن گفتم ؟


فعل مجهول فعل آن پدری است

که تو را بی گناه می سوزد

آن حریق هوس بود که در او

مادری بی پناه ، می سوزد … “

شاعر : سیمین بهبهانی 

بـــاور نــداشــتــم کــه چــنــیــن واگــذاریــم

در مــوج خــیــز ِ حــادثــه، تــنــهــا گــذاریــم

 

آمــد بــهــار و عــیـد گـذشـت و نـخـواسـتـی

یــک دم قــدم بــه چــشــم گــهــرزا گـذاریـم

 

چـون سـبـزهٔ دمـیـده بـه صـحـرای دوردست

بــخــتــم نــداده ره کــه بــه سـر پـا گـذاریـم

 

خـونـم خـورنـد بـا هـمـه گـردنکشی، کسان

گــر در بــســاط غــیــر چــو مــیــنــا گـذاریـم

 

هر کس، نسیم وار ز شاخم نصیب خواست

تـا چـنـد چـون شـکـوفـه، بـه یـغـمـا گـذاریـم

 

عــمــری گــذاشــتـی بـه دلـم داغ غـم، بـیـا

تــا داغ بــوســه نــیــز بــه ســیـمـا گـذاریـم

 

بـا آن کـه هـمـچـو جـام شـکـستم به بزم تو

بــاور نــداشــتــم کــه چــنــیــن واگــذاریــم.

شاعر : سیمین بهبهانی

شوریده ی آزرده دل  بی سر و پا من

در شهر شما عاشق انگشت نما من

 

دیوانه تر از مردم دیوانه اگر هست

جانا، به خدا من.. به خدا من.. به خدا من

 

شاه ِ‌همه خوبان سخنگوی غزل ساز

اما به در خانه ی عشق تو گدا من

 

یک دم، نه به یاد من و رنجوری ی من تو

یک عمر، گرفتار به زنجیر وفا من

 

ای شیر شکاران سیه موی سیه چشم!

آهوی گرفتار به زندان شما من

 

آن روح پریشان سفرجوی جهانگرد

همراه به هر قافله چون بانگ درا، من

 

تا بیشتر از غم، دل دیوانه بسوزد

برداشته شب تا به سحر دست دعا من

 

سیمین! طلب یاریم از دوست خطا بود:

ای بی دل آشفته! کجا دوست؟ کجا من؟

شاعر : سیمین بهبهانی

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

شروع شادی و پایان انتظار تویی

 

بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت

چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی

 

دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند

در این سرا تو بمان ! ای که ماندگار تویی

 

شهاب زودگذر لحظه های بوالهوسی است

ستاره ای که بخندد به شام تار تویی!

 

جهانیان همه گر تشنگان خون منند

چه باک زان همه دشمن چو دوستدار تویی

 

دلم صراحی لبریز آرزومندی است

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

شاعر : سیمین بهبهانی

سـتـاره دیـده فـروبـسـت و آرمـیـد بـیـا

شـراب  نـور بـه رگ هـای شـب دویـد بیا

 

ز  بـس بـه دامن شب اشک انتظارم ریخت

گـل  سـپـیـده شـکـفـت و سـحر دمید بیا

 

شـهـاب ِ یـاد تـو در آسـمـان خـاطـر من

پـیـاپـی  از هـمـه سـو خـطّ زر کـشید بیا

 

ز بـس نـشـستم و با شب حدیث غم گفتم

ز غـصّه زنـگ مـن و رنـگ شـب پـرید بیا

 

بـه وقـت مـرگـم اگـر تـازه می کنی دیدار

بـهـوش  بـاش کـه هـنـگـام آن رسید بیا

 

بـه  گـام های کسان می برم گمان که تویی

دلـم  ز سـیـنـه بـرون شـد ز بـس تپید بیا

 

نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت

کـنـون  کـه دسـت سـحر دانه دانه چید بیا

 

امـیـدِ خـاطـر ِ سـیـمین ِ دل شکسته تویی

مـرا مـخـواه از ایـن بـیـش نـاامـیـد بـیا

 

شعر زیبای (چرا رفتی) اثر بانوی غزل ایران سیمین بهبهانی ،همراه با آهنگ زیبای این شعر که توسط آقای همایون شجریان اجرا گردیده برای خواندن ادامه شعر و دانلود آهنگ به ادامه مطلب بروید

چـرا رفـتـی، چـرا؟ مـن بـی قـرارم

بــه ســر، سـودای آغـوش تـو دارم

 

نـگـفـتـی ماهتاب امشب چه زیباست؟

نـدیـدی جـانـم از غـم نـاشکیباست؟

 

نـه هـنـگـام گـل و فـصـل بهارست؟

نـه  عـاشـق در بـهـاران بـیقرارست؟

 

نـگـفـتـم بـا لـبـان بـسـتـهٔ خویش

بـه  تـو راز درون خـسـتـهٔ خـویـش؟

 

خـروش از چـشـم من نشنید گوشت؟

نــیـاورد از خـروشـم در خـروشـت؟

 

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من

گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟

 

کجا روم که راهی به گلشنی ندانم

که دیده برگشودم به کنج تنگنا من

 

نه بسته‌ام به کس دل نه بسته کس به من دل

چو تخته‌پاره بر موج، رها، رها، رها من

 

زمن هر آنکه او دور، چو دل به سینه نزدیک

به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من!

 

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

 

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟

 

ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من

شاعر :سیمین بهبهانی 

دارا جــهــان نــدارد، سـارا زبـان نـدارد

بـابـا سـتـاره ای در هـفـت آسـمان ندارد

 

کارون ز چشمه خشکید،البرز لب فروبست

حــتـا دل دمـاونـد،آتـش فـشـان نـدارد

 

دیـو  سـیـاه دربـند،آسان رهید و بگریخت

رسـتـم  در ایـن هـیـاهـو،گرز گران ندارد

 

روز  وداع خـورشـیـد،زایـنـده رود خشکید

زیـرا دل سـپـاهـان،نـقـش جـهان ندارد

 

بـر نـام پـارس دریـا،نـامـی دگـر نهادند

گـویـی کـه آرش مـا،تـیـر و کـمان ندارد

 

دریـای  مـازنـی هـا،بـر کـام دیگران شد

نـادر ز خـاک بـرخـیـز،مـیهن جوان ندارد

 

دارا ! کـجـای کـاری،دزدان سـرزمـیـنـت

بـر بـیـسـتـون نـویـسند،دارا جهان ندارد

 

آیـیـم بـه دادخـواهـی،فریادمان بلند است

امـا  چـه سـود ایـنـجـا، نـوشیروان ندارد

 

سرخ و سپید و سبز است، این بیرق کیانی

امـا صـد آه و افـسـوس، شـیر ژیان ندارد

 

کـو آن حـکـیـم توسی، شهنامه ای سراید

شـایـد کـه شـاعـر مـا، دیـگر بیان ندارد

 

هـرگـز نـخـواب کـوروش، ای مهرآریایی

بـی  نـام تـو، وطـن نیز، نام و نشان ندارد

شاعر : سیمین بهبهانی

ﺷﺪﻡ ﮔﻤﺮﺍﻩ ﻭ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻥ، ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﺩﯾﺎﻥ

ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺗﻌﺼﺐ ﻫﺎ، ﻣﯿﺎﻥ ﺟﻨﮓ ﻣﺬﻫﺐ ﻫﺎ!

 

ﯾﮑﯽ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺯﺭﺗﺸﺘﯽ،ﯾﮑﯽ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺑﻮﺩﺍﯾﯽ

ﯾﮑﯽ ﭘﯿﻐﻤﺒﺮﺵ ﻣﺎﻧﯽ،ﯾﮑﯽ ﺩﯾﻨﺶ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﯽ

 

ﯾﮑﯽ ﺩﺭ ﻓﮑﺮ ﺗﻮﺭﺍﺕ ﺍﺳﺖ،ﯾﮑﯽ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ ﻧﺼﺮﺍﻧﯽ!

ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺩﯾﻦ ﻭ ﻣﺬﻫﺐ ﻫﺴﺖ،ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ .

 

ﺧﺪﺍ،ﯾﮑﯽ... ﻭﻟﯽ... ﺍﻣﺎ... ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻓﮑﺮ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ....

 

ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺧﺎﻟﻖ ﺭﺍﮔﺮﻓﺘﺎﺭﺍﻥ ﺍﺩﯾﺎﻧﯿﻢ!

ﺗﻌﺼﺐ ﭼﯿﺴﺖ ﺩﺭ ﻣﺬﻫﺐ؟!ﻣﮕﺮ ﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﻢ؟!

 

ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺡ ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﻣﺎﺳﺖ...ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﻣﻔﺮﺩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ ...

ﺳﺘﯿﺰ ﭘﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺴﺖ!ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﺘﯽ ﻫﺎﺳﺖ؟

 

ﻣﻦ ﺍﺯ ﻋﻘﺮﺏ ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﻢﻭﻟﯽ ﺍز ﻧﯿﺶ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ

ﺍﺯ ﺁﻥ ﮔﺮﮔﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﺪ ﻟﺒﺎﺱ ﻣﯿﺶ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ

 

ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺸﻨﯽﮐﻪ ﺍﻋﻀﺎﯼ ﺗﻨﻢ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ ﻭﻟﯽ

ﺍﺯ ﺍﺧﺘﻼﻑِ ﻣﻐﺰ ﻭ ﺩﻝ ﺑﺎ ﺭﯾﺶ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ

 

ﻫﺮﺍﺳﻢ ، ﺟﻨﮓ ﺑﯿﻦِﺷﻌﻠﻪ ﻭ ﮐﺒﺮﯾﺖ ﻭ ﻫﯿﺰﻡ ﻧﯿﺴﺖ

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪﻥِ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﺩﺭ ﺁﺗﯿﺶ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ

 

ﺗﻨﻢ ﺁﺯﺍﺩ؛ ﺍﻣﺎ،ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﻡ ﺳﺴﺖ ﺑﻨﯿﺎﺩ ﺍﺳﺖ

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺷﻼﻕِ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺗﻬﯽ ﺑﺮ ﺧﻮﯾﺶ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ

 

ﮐﻼﻡ ﺁﺧﺮ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﯾﮏ ﺟﻤﻠﻪ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﯿﭻ

ﮐﻪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﻧﯿﺶﻭﻣﯿﺶﻭﺭﯾﺶﻭﻫﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﯾﺶﻣﯿﺘﺮﺳﻢ

شاعر : .........

********************

من از عقرب نمی ترسم ولی از نیش می ترسم

ندارم شکوه از بیگانگان از خویش می ترسم


ندارم وحشتی از شیر وببر و حمله گرگان

از آن گرگی که می پوشد لباس میش می ترسم


مرا با جوفروشان سربازار کاری نیست

من از گندم نمایان ارادت کیش می ترسم


ندارم وحشت از جنگ ونفاق وقتل وخونریزی

من از این آتش افروزان صلح اندیش می ترسم


به شیخی گفت کسی, از چه می تر سی زمی ؟ گفتا

ز می خوردن ندارم بیم از مستیش می ترسم


مرا باخانقاه وخرقه وکشکول کاری نیست

من از اعمال زشت خلق نادرویش می ترسم


چه خوش گفت این سخن مرد سخن سنجی که می گوید

مراازمرگ باکی نیست از سختیش می ترسم


من ژولیده را نبود هراسی از سخن گفتن

ولیکن از زبان خویش بیش از پیش می ترسم

شاعر : ژولیده نیشابوری