تماشاگه

درباره وبلاگ
تماشاگه

تماشاگه، گلچین زیباترین شعرها و متون ادبی ایران و جهان ، فقط زیباترین ها!!! از شنیدن نظرات شما خوشحال میشویم

آخرین نظرات
  • ۲۷ ارديبهشت ۹۶، ۲۰:۲۶ - شرمندهٔ یابن الحسن
    تشکر
  • ۲۶ فروردين ۹۶، ۱۸:۳۴ - ما جــــــــღــــــدہツ
    :)
  • ۶ بهمن ۹۵، ۰۴:۰۶ - سیامک
    محشره
نویسندگان

۲۸ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

من! پادشاه مقتدر کشوری که نیست

دل بسته ام ، به همهمه ی لشکری که نیست

 

در قلعه، بی خبر ز غم مردمان شهر

سر گرم تاج سوخته ام، بر سری که نیست

 

هر روز بر فراز یقین، مژده می دهم

از احتمال آتیه ی بهتری که نیست

 

بو برده است لشکر من، بس که گفته ام

از فتنه های دشمن ویرانگری ، که نیست

 

من! باورم شده ست که در من، فرشته ها

پیغام می برند ، به پیغمبری که نیست

 

من! باورم شده ست ، که در من رسیده است

موسای من، به خدمت جادوگری که نیست

 

باید ، برای اینهمه ناباوری که هست

روشن شود، دلایل این باوری که نیست

 

هرچند ، از هراس هجومی که ممکن است

دربان گذاشتم به هوای دری که نیست

 

فهمیده ام ، که کار صدف های ابله است

تا پای جان محافظت از گوهری که نیست!!

شاعر : حسین جنتی

هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار

چنین چرا دلتنگم؟ چنین چرا بیزار

 

زمین از آمدن برف تازه خشنود است 

من از شلوغی بسیار رد پا بیزار

 

قدم زدم! ریه هایم شد از هوا لبریز

قدم زدم! ریه هایم شد از هوا بیزار

 

اگر چه می‌گذریم از کنار هم آرام

شما ز من متنفر، من از شما بیزار

 

به مسجد آمدم و نا امید برگشتم

دل از مشاهده‌ی تلخی ریا بیزار

 

صدای قاری و گلدسته‌های پژمرده 

اذان مرده و دل‌های از خدا بیزار

 

به خانه‌ام بروم؟خانه از سکوت پر است 

سکوت می‌کند از زندگی مرا بیزار

 

تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست!

از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار

 

شاعر : فاضل نظری

ما را کبوترانه وفادار کرده است

آزاد کرده است و گرفتار کرده است

 

بامت بلند باد که دلتنگیت مرا

از هر چه هست غیر تو بیزار کرده است

 

خوشبخت آن دلی که گناه نکرده را

در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است

 

تنها گناه ما طمع بخشش تو بود

ما را کرامت تو گنه کار کرده است

 

چون سرو سرفرازم و نزد تو سر به زیر

قربان آن گلی که مرا خوار کرده است

 

شاعر : فاضل نظری

با همه‌ی بی سر و سامانی‌ام
باز به دنبال پریشانی‌ام


طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی‌ام


آمده‌ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه‌ی طوفانی‌ام


دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده‌ام تا تو بسوزانی‌ام


آمده‌ام با عطش سال‌ها
تا تو کمی عشق بنوشانی‌ام


ماهی برگشته ز دریا شدم
تا تو بگیری و بمیرانی‌ام


خوب‌ترین حادثه می‌دانمت
خوب‌ترین حادثه می‌دانی‌ام؟


حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی‌ام


حرف بزن، حرف بزن،سال‌هاست
تشنه‌ی یک صحبت طولانی‌ام


ها به کجا میکشی‌ام خوب من؟
ها نکشانی به پشیمانی‌ام!

شاعر :محمد علی بهمنی 

تو هم شبیه خودم ، در دلت تَرَک داری

وچون شبیه منی ، ارزشِ محک داری!

 

شنیده ام که درختان کوچه می گویند

که با بهار و خزان ، حس مشترک داری

 

نیاز نیست که چیزی به صورتت بزنی!

به لطف حضرت حق ، تا ابد بزک داری

 

به عشق چشم تو آرام و رام می خوابم

دو چشم قهوه ای تلخ و با نمک داری

 

همیشه گلّه به دنبال توست ، شک دارم!

درون حنجره ی خویش نی لبک داری؟

 

تمام مسئله حل است ، پس چرا دیگر

به من، به سبزیِ چشمم، به عشق شک داری؟

شاعر : امید صباغ نو

این عشق ماندنی
این شعر بودنی
این لحظه‌های با تو نشستن
سرودنی‌ست
این لحظه های ناب
در لحظه‌های بی خودی و مستی
شعر بلند حافظ تو
شنودنی‌ست
این سر نه مست باده
این سر که مست
مست دو چشم سیاه توست
اینک به خاک پای تو می‌سایم
کاین سر به خاک پای تو با شوق
ستودنی‌ست
تنها تو را ستودم
آن سان ستودمت که بدانند مردمان
محبوب من به سان خدایان
ستودنی‌ست
من پاکباز عاشقم
از عاشقان تو
با مرگ آزمای
با مرگ …
اگر که شیوه تو
آزمودنی‌ست
این تیره روزگار در پرده غبار
دلم را فرو گرفت
تنها به خنده
یا به شکر خنده‌های تو
گرد و غبار از دل تنگم
زدودنی‌ست
در روزگار هر که ندزدید مفت باخت
من نیز می‌ربایم
اما چه؟
بوسه، بوسه از آن لب
ربودنی‌ست
تنها تویی که بود و نبودت یگانه بود
غیر از تو
هر که بود هر آنچه نمود نیست
بگشای در به روی من و عهد عشق بند
کاین عهد بستنی
این در گشودنی ست
این شعر خواندنی
این شعر ماندنی
این شور بودنی
این لحظه‌های پرشور
این لحظه‌های ناب
این لحظه‌های با تو نشستن
سرودنی‌ست

شاعر : حمید مصدق 

اما تو بگو «دوستی» ما به چه قیمت؟

امروز به این قیمت، فردا به چه قیمت؟

 

ای خیره به دلتنگی محبوس در این تنگ

این حسرت دریاست تماشا به چه قیمت

 

یک عمر جدایی به هوای نفسی وصل

گیرم که جوان گشت زلیخا به چه قیمت

 

از مضحکه دشمن تا سرزنش دوست

تاوان تو را می‌دهم اما به چه قیمت

 

مقصود اگر از دیدن دنیا فقط این بود

دیدیم، ولی دیدن دنیا به چه قیمت

 

شاعر : فاضل نظری

جز من که گیرد جای من؟، جز من که گیرد جای دل؟

گر دل بمیرد وایِ من،گر من بمیرم وایِ دل

 

ای مست شبرو کیستی؟آیا مه من نیستی؟

گر نیستی،پس چیستی؟ای همدم تنهای دل!

 

شب می خرامد بی طرب،دل می تپد با تاب و تب

اینک صدای پای شب،آنک صدای پای دل

 

جوشد به یاد لعل وی،ناله ز هر بندم چو نی

شب می تراود همچو می،از چشم می پالای دل

 

آید از ین پرده برون،با آه،اشکی لاله گون

اشکی نه،آهی نه،که خون،می جوشد از مینای دل

 

شاعر : مهرداد اوستا

مهربان آمدی  ای عشق! به مهمانی من

پر شد از بوی خوشت خلوت روحانی من

 

خوش برآورده سر از باغِ تماشای وجود

سر‌و ناز تو به سر فصل زمستانی من

 

هیچ کس غیرِ تو ای خرمی دیده نخواند

حرف ناخوانده دل از خط پیشانی من

 

می‌کنم گریه منِ سوخته تا خنده زند

گل روی تو در آیینه بارانی من

 

بیقرار آمدی و رفت قرارم از دست

بنشین تا بنشیند دل طوفانی من

 

آفتابی شدی و یکسره آبم کردی

شد حریر نگهت جامه عریانی من

 

بشکن ای بغض و فرو ریز که در خانه دل

می زند شعله به جان آتش پنهانی من

 

هر چه گفتند و بگویند به پایان نرسد

قصه زلف تو و شرح پریشانی من

شاعر : نصرالله مردانی

کودکان دیوانه ام خوانند و پیران ساحرم

من تفرجگاه ارواح پریشان خاطرم

 

خانه متروکم از اشباح سرگردان پر است

آسمانی ناگریز از ابرهای عابرم

 

چون صدف در سینه مروارید پنهان کرده ام

دردل خود مومنم ،در چشم مردم کافرم

 

گرچه یک لحظه ست از ظاهر به باطن رفتنم

چند صد سال است راه از باطنم تا ظاهرم

 

خلق می گویند:ابری تیره درپیراهنی ست

شاید ایشان راست می گویند، شاید شاعرم

 

مرگ درمان من است از تلخ و شیرینش چه باک

هرچه باشد ناگریزم هرچه باشد حاضرم

شاعر : فاضل نظری

مرا کم دوست داشته باش 
اما همیشه دوست داشته باش 
این وزن آواز من است 
عشقی که گرم و شدید است 
زود میسوزد و خاموش میشود


مرا کم دوست داشته باش
اما همیشه دوست داشته باش  
این وزن آواز من است 
اگر مرا بسیار دوست داری
شاید این حس تو صادقانه نباشد
کمتر دوستم بدار تا ناگهان عشقت به پایان نرسد  
من به کم هم قانعم
اگر عشق تو اندک و کم اما صادقانه باشد من راضی ام.
دوستی پایدار و همیشگی از هر چیزی بالاتر است


مرا کم دوست داشته باش 
اما همیشه دوست داشته باش
این وزن آواز من است
بگو تا زمانی که زنده ای دوستم داری
ومن نیز تمام عشق خود را به تو پیشکش میکنم و 
تا زمانی که زندگی باقی است هرگز تورا فریب نمیدهم
 

مرا کم دوست داشته باش  
اما همیشه دوست داشته باش  
این وزن آواز من است 
عشق پایدار لطیف و ملایم است و در طول عمر ثابت قدم
با تلاش صادقانه چنین عشقی به من هدیه کن
و من با جان خود از آن نگهداری خواهم کرد
عشق صادقانه پایدار و همیشگی است
 

مرا کم دوست داشته باش
اما همیشه دوست داشته باش 
همان گونه که وزن زندگی است

کریستوفر مارلو

بعد یک سال بهار آمده، می بینی که؟

باز تکرار به بار آمده، می بینی که؟

 

سبزی سجده ی ما را به لبی سرخ فروخت

عقل با عشق کنار آمده، می بینی که؟

 

آن که عمری به کمین بود، به دام افتاده

چشم آهو به شکار آمده، می بینی که؟

 

حمد هم از لب سرخ تو شنیدن دارد

گل سرخی به مزار آمده، می بینی که؟

 

غنچه ای مژده ی پژمردن خود را آورد

بعد یک سال بهار آمده، می بینی که؟

شاعر : فاضل نظری

دشت ها آلوده است

در لجنزار گل لاله نخواهد رویید

در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم


گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه ی دلها را
علف هرزه ی کین پوشانده است


هیچکس فکر نکرد 
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست


و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست

شاعر : حمید مصدق 

با اینکه خلق بر سر دل می‌نهند پا

شرمندگی نمی‌کشد این فرش نخ‌نما

 

بهلول‌وار فارغ از اندوه روزگار

خندیده‌ایم! ما به جهان یا جهان به ما

 

کاری به کار عقل ندارم به قول عشق

کشتی‌شکسته را چه نیازی به ناخدا

 

گیرم که شرط عقل به جز احتیاط نیست

ای خواجه! احتیاط کجا؟ عاشقی کجا؟

 

فرق میان طعنه و تعریف خلق نیست

چون رود بگذر از همه سنگریزه‌ها

 

شاعر: فاضل نظری

با آنکه بی‌دلیل رها می‌کنی مرا

آنقدر عاشقم که نمی‌پرسمت چرا؟

 

در پیچ و تاب عشق، به معنای هجر نیست

رودی ز رود دیگر اگر می‌شود جدا

 

خون می‌خوریم در غم و حرفی نمی‌زنیم

ما عاشق توایم همین است ماجرا

 

خوش باد روح آنکه به ما کنایه گفت

گاهی به‌قدر صبر بلا می‌دهد خدا

 

حق با تو بود هر چه بکوشد نمی‌رسد

شیر نفس‌بریده به آهوی تیزپا

 

ای عشق! ای حقیقت باور نکردنی!

افسانه‌ای بساز خود از داستان ما

 

شاعر: فاضل نظری

چه استراحت خوبی است در جوار خودم

خودم برای خودم با خودم کنار خودم

 

همین دقیقه که این شعر را تمام کنم

از این شلوغ ِ شما می روم به غار خودم

 

به سمت هیچ تنم را اشاعه خواهم داد

به گوش او برسانید رهسپار خودم

 

چه لذتی است که یک صبح سرد پاییزی

کنار پنجره باشم در انتظار خودم

 

گلی نزد به سرم زندگی اجازه دهید

خودم گلی بگُذارم سر مزار خودم

 

اگرچه این همه سخت است نازنین بپذیر

دلم به کار تو باشد سرم بکار خودم

شاعر : احسان افشاری

ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
وگفتن اینکه سگ من نبود


ساده است ستایش گلی
چیدنش و از یاد بردن
که گلدان را آب باید داد


ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتن بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمش


ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من این چنینم


ساده است
که چگونه می زیم
باری زیستن
سخت ساده است
و پیچیده نیز هم

مارگوت بیکل

ترجمه : احمد شاملو

خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند

سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند

 

عریان ترم ز شیشه و مطلوب سنگسار

این شهر، بی نقاب قبولم نمی کند

 

ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت

عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند

 

این چندمین شب است که بیدار مانده ام

آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند

 

بیتاب از تو گفتنم و آوخ که قرنهاست

آن لحظه های ناب قبولم نمی کند

 

گفتم که با خیال تو دلی خوش کنم ولی

با این عطش سراب قبولم نمی کند

 

بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام

حق دارد آفتاب قبولم نمی کند....

 

شاعر : محمد علی بهمنی

کاش آن آینه ای بودم من
که به هر صبح تو را می دیدم
می کشیدم همه اندام تو را در آغوش


سرو اندام تو با آنهمه پیچ
آنهمه تاب
آنگه از باغ تنت می چیدم

گل صد بوسه ناب

 شاعر : حمید مصدق 

 

خفته در چشم تو نازیست که من می دانم

نگهت دفتر رازیست که من می دانم

 

قصه یی را که به من طره کوتاه تو گفت

رشته عمر درازیست که من می دانم

 

بی نیازانه به ما می گذرد دوست ، ولی

سینه اش بحر نیازیست که من می دانم

 

گرچه در پای تو خاموش فتادست ای شمع

سایه را سوز و گدازیست که من می دانم

 

یک حقیقت به جهان هست که عشقش خوانند

آنهم ای دوست مجازیست که من می دانم

شاعر : غلامرضا طریقی

جای تو خالیست
در تنهایی هایی که مرا
تا عمیق ترین دره های بی قراری می کشانند 

 

جای تو خالی ست
در سردترین شبهایی
که لبخند های مهربانی را

                                به تبعید می برند


جای تو خالی ست 
در دریغ نا مکرری
که به پایان رسیدن را فریاد می کنند 

جای تو خالی ست
در هر آن نا کجایی که منم ... 

شاعر : حمید مصدق 

مثل عشقی که به داد دل تنها نرسد

 ترسم این است که این رود به دریا نرسد

 

این که آویخته از دامنه ی کوه به دشت

می خرامد همه جا غلت زنان تا...، نرسد

 

ترسم این است که با خاک بیامیزد و سنگ

از زمین کام بگیرد... به من اما، نرسد

 

پشت هر سنگ، درنگی ، پس هر خار، خسی

حتم دارم که به همصحبتی ما نرسد

 

ماه مایوس شد و موج به دریا برگشت

بی سبب نیست که حتی به تماشا نرسد

 

من به هرصخره ازین فاصله می کوبم ، سر

ترسم این است که این رود به دریا نرسد

شاعر : عبدالجبار کاکایی

به رسم صبر ، باید مَرد آهش را نگه دارد

اگر مرد است، بغض گاهگاهش را نگه دارد

 

پریشان است گیسویی در این باد و پریشان‌تر

مسلمانی که می‌خواهد نگاهش را نگه دارد

 

عصای دست من عشق است، عقل سنگدل بگذار

که این دیوانه تنها تکیه‌گاهش را نگه دارد

 

به روی صورتم گیسوی او مهمان شد و گفتم 

خدا دلبستگان روسیاهش را نگه دارد

 

دلم را چشم‌هایش تیرباران کرد ، تسلیمم

بگویید آن کمان‌ابرو سپاهش را نگه دارد

 

شاعر : سجاد سامانی

ریخته سرخ غروب
جابه‌جا بر سر سنگ
کوه خاموش است
می‌خروشد رود
مانده در دامن دشت
خرمنی رنگ کبود


سایه آمیخته با سایه
سنگ با سنگ گرفته پیوند
روز فرسوده به ره می‌گذرد
جلوه‌گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پی یک لبخند


جغد بر کنگره‌ها می‌خواند
لاش‌خورها، سنگین،
از هوا، تک تک، آیند فرود
لاشه‌ای مانده به دشت
کنده منقار ز جا چشمانش،
زیر پیشانی او
مانده دو گود کبود


تیرگی می‌آید.
دشت می‌گیرد آرام
قصه رنگی روز
می‌رود رو به تمام


شاخه‌ها پژمرده است
سنگ‌ها افسرده است
رود می‌نالد
جغد می‌خواند
غم بیامیخته با رنگ غروب
می‌تراود ز لبم قصه سرد
دلم افسرده در این تنگ غروب

شاعر :سهراب سپهری 

مپرس حال مرا روزگار یارم نیست

جهنمی شده ام هیچ کس کنارم نیست

 

نهال بودم و در حسرت بهار ولی

درخت می شوم و شوق برگ و بارم نیست

 

به این نتیجه رسیدم که سجده کردن من

به جز مبارزه با آفریدگارم نیست

 

مرا ز عشق مگویید، عشق گمشده ای است

که هرچه هست ندارم که هرچه دارم نیست

 

شبی به لطف بیا بر مزار من، شاید

بروید آن گل سرخی که بر مزارم نیست

شاعر : فاضل نظری

گرچه می گویند این دنیا به غیر از خواب نیست 

ای اجل!مهمان نوازی کن که دیگر تاب نیست

 

بین ماهی های اقیانوس و ماهی های تنگ

هیچ فرقی نیست وقتی چاره ای جز آب نیست!

 

ما رعیت ها کجا!محصول باغستان کجا!؟

روستای سیب های سرخ بی ارباب نیست

 

ای پلنگ از کوه بالا رفتنت بیهوده است

از کمین بیرون مزن امشب شب مهتاب نیست

 

در نمازت شعر می خوانی و می رقصی٬دریغ

جای این دیوانگی ها گوشه محراب نیست

 

گردبادی مثل تو یک عمر سرگردان چیست؟

گوهری مانند مرگ آنقدر هم نایاب نیست!...

شاعر : فاضل نظری

در این شبگیر
کدامین جام و پیغام صبوحی مستتان کرده ست؟ ای مرغان

که چونین بر برهنه شاخه‌های این درخت برده خوابش دور
غریب افتاده از اقران بستانش در این بیغولهٔ مهجور
قرار از دست داده، شاد می شنگید و می‌خوانید؟


خوشا، دیگر خوشا حال شما، اما
سپهر پیر بد عهد است و بی مهر است، می‌دانید؟

کدامین جام و پیغام؟ آه
بهار، آنجا نگه کن، با همین آفاق تنگ خانهٔ تو باز هم آن کوه‌ها
پیداست

شنل برفینه شان دستار گردن گشته، جنبد، جنبش بدرود

زمستان گو بپوشد شهر را در سایه‌های تیره و سردش

بهار آنجاست، ها، آنک طلایه ی روشنش، چون شعله‌ای در دود

بهار اینجاست، در دل‌های ما، آوازهای ما
و پرواز پرستوها در آن دامان ابرآلود


هزاران کاروان از خوبتر پیغام و شیرین‌تر خبرپویان و گوش آشنا جویان

تو چه شنفتی به جز بانگ خروس و خر
در این دهکور دور افتاده از معبر
چنین غمگین و هایاهای
کدامین سوگ می گریاندت ای ابر شبگیران اسفندی؟


اگر دوریم اگر نزدیک
بیا با هم بگرییم ای چو من تاریک

شاعر : اخوان 

گرچه چون موج مرا شوق زخود رستن بود

موج موج دل من تشنه ی پیوستن بود

 

یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر

بسکه هر لحظه به صد حادثه آبستن بود

 

خواستم از تو به غیر از تو نخواهم اما

خواستن ها همه موقوف توانستن بود

 

کاش از روز ازل هیچ نمیدانستم

که هبوط ابدم در پی دانستن بود

 

چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت

همه ی طول سفر یک چمدان بستن بود

 

شاعر : قیصر امین پور