تماشاگه

درباره وبلاگ
تماشاگه

تماشاگه، گلچین زیباترین شعرها و متون ادبی ایران و جهان ، فقط زیباترین ها!!! از شنیدن نظرات شما خوشحال میشویم

آخرین نظرات
  • ۲۷ ارديبهشت ۹۶، ۲۰:۲۶ - شرمندهٔ یابن الحسن
    تشکر
  • ۲۶ فروردين ۹۶، ۱۸:۳۴ - ما جــــــــღــــــدہツ
    :)
  • ۶ بهمن ۹۵، ۰۴:۰۶ - سیامک
    محشره
نویسندگان

۳۸۰ مطلب توسط «روح الله حیدری» ثبت شده است

نشست بر دل تو مهر همدمی دیگر

نشست بر دل من گرد ماتمی دیگر


اگر چه از غم هر آدمی خبر دارم

خبر ندارد از اندوهم آدمی دیگر


چرا زبان بگشایم؟ که دردهای بزرگ

به جز سکوت ندارند مرهمی دیگر


چو شمع،گریه از این می کنم که غیر از رنج

نبوده است سرم گرم عالمی دیگر


برای مست شدن کافی است اما کاش

برای مرگ، شرابم دهی کمی دیگر

شاعر : سجاد سامانی 

به تازه کردن اندوه من می‌آیند، آه...

مسافران که هر از گاه می رسند از راه


نمانده است تو را هیچ یاد یار و دیار

نمانده است مرا هیچ غیر آه و نگاه


نشسته است به راهت هزار چشمِ سپید

تو دل به راه‌ ندادی هزار سال سیاه


من آه می‌کشم و باز بیشتر شده است

مه زمین و دم آسمان و هاله ماه


حساب روز و شب و سال و ماه دستم نیست

تو خود به یاد بیاور قرار خود را گاه


گمان مبر که دگر بی‌ تو زنده خواهم ماند

به عزت و شرف لا اله الا الله...

شاعر : محمد مهدی سیار

به رغم سر به هوا بودنم زمینگیرم

به سر ،هوای تو را دارم از زمین سیرم


دلم شبیه درخت آن چنان پر از مهر است

که سایه از سر هیزم شکن نمی گیرم


که ام؟ مبارز سستی که در میانه جنگ

به دست دشمنم افتاده است شمشیرم


به چاره سازی من اعتنا مکن ،من نیز

یکی از آن همه بازیچه های تقدیرم


بهار ، بی تو رسیده ست و من چو مشتی برف

اگرچه فصل شکوفایی است ، می میرم

شاعر : سجاد سامانی

پا به زنجیر خود ، از اشک ، چو شمع است تنم

تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم


روزِ بازار خیال است شبم ، خواب که هیچ

صبح هم وعده به شب ، گرنه به فردا فکنم


زهر خوابم همه اندام به درد آغشته است

مژه ها نیزه ی برق است ، که برهم نزنم


باغ خون و سگ دیوانه چرا بیند ، آه

پری آینه ام - دل - به طلسم بدنم؟


مثل نفرین که حقایق دهدش رنگ وقوع

حسب حالم شده و ورد زبانم «چه کنم»


باد کز کوه سیاه آمد و شمعم را کشت

کاش چون آتش روحم ، ببرد دود تنم


کار این مُلک نه آنقدر خراب است «امید»

کارزویی بتوان داشت ، عبث دم چه زنم؟

شاعر : اخوان

به صد یلدا الهی زنده باشی

انار و سیب و انگور خورده باشی 

اگر یلدای دیگر من نباشم 

تو باشی و تو باشی و تو باشی 

به صحرایی دگر خواهم نهاد امشب سر خود را

ز خاطر می‌برد این رود وحشی بستر خود را


شبیه کودکی ماتِ خیابان‌های تهرانم

که ناغافل رها کرده‌ست دست مادر خود را


پشیمانی‌ست پیشانی‌نوشتم؛ پیش طالع‌بین

عرق می‌ریزم و پایین می‌اندازم سر خود را‌


زمین سنگ صبورت نیست، آه ای ابر سرگردان

مریز این گونه زیر دست و پا خاکستر خود را


زمین سنگی‌ست، من خوابم نخواهد برد، می‌دانم

ولی بالش نخواهم کرد بال پرپر خود را

شاعر : محمد مهدی سیار

یارای گریه نیست، به آهی بسنده کن

آری، به آه گاه به گاهی بسنده کن 


درد دل تو را چه کسی گوش می‌کند ؟

ای در جهان غریب ! به چاهی بسنده کن


دستت به گیسوان رهایش نمی‌رسد

از دوردست‌ها به نگاهی بسنده کن


سرمستی صواب اگر کارساز نیست

گاهی به آه بعد گناهی بسنده کن


اهل نظر نگاه به دنیا نمی‌کنند

تنها به یاد چشم سیاهی بسنده کن

شاعر : سجاد سامانی 

هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
زمین را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ


سرود کلبه ی بی روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه های باد پیداست
که شب مهمان توفان است امشب


دوان بر پرده های برفها ، باد
روان بر بالهای باد ، باران
درون کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان


« آواز سگها »

زمین سرد است و برف آلوده و تر
هواتاریک و توفان خشمناک است
کشد - مانند گرگان - باد ، زوزه
ولی ما نیکبختان را چه باک است ؟


کنار مطبخ ارباب ، آنجا
بر آن خاک اره های نرم خفتن
چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه
عزیزم گفتم و جانم شنفتن


وز آن ته مانده های سفره خوردن
وگر آن هم نباشد استخوانی
چه عمر راحتی دنیای خوبی
چه ارباب عزیز و مهربانی


ولی شلاق ! این دیگر بلایی ست
بلی ، اما تحمل کرد باید
درست است اینکه الحق دردناک است
ولی ارباب آخر رحمش آید


گذارد چون فروکش کرد خشمش
که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخمهایمان را و ما این
محبت را غنیمت می شماریم


خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ مرکب


« آواز گرگها»

زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد مانند سگها باد ، زوزه
زمین و آسمان با ما به کین است


شب و کولاک رعب انگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتناک و سرما
بلای نیستی ، سرمای پر سوز
حکومت می کند بر دشت و بر ما


نه ما را گوشه ی گرم کنامی
شکاف کوهساری سر پناهی
نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان
در آن آسود بی تشویش گاهی 


دو دشمن در کمین ماست ، دایم
دو دشمن می دهد ما را شکنجه
برون : سرما درون : این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه


دو ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه
برون جست از کمین و حمله ور گشت
سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت


بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز
که این خون ، خون ما بی خانمانهاست
که این خون ، خون گرگان گرسنه ست
که این خون ، خون فرزندان صحراست


درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد
ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد

شاعر : اخوان ثالث 

این رقص موج زلف خروشنده ی تو نیست

این سیب سرخ ساختگی ، خنده ی تو نیست


ای حسنت از تکلّف آرایه بی نیاز

اغراق صنعتی است که زیبنده ی تو نیست


در فکر دلبری ز من بینوا مباش

صیدی چنین حقیر ، برازنده ی تو نیست


شب های مه گرفته ی مرداب بخت من

ای ماه! جای رقص درخشنده ی تو نیست


گمراهی مرا به حساب تو می نهند

این کسر شأن چشم فریبنده ی تو نیست


ای عمر! چیستی که  به هر حال عاقبت

جز حسرت گذشته در آینده ی تو نیست

شاعر : فاضل نظری

پیشانیت سیاه مبادا به ننگ ها

ای ماه! ای مراد تمام پلنگ ها


این برکه ها برای تو بسیار کوچک اند

جای تو نیست سینه ی این چشم تنگ ها


آراسته ست ظاهر رنگین کمان ولی

چون ابرها حذر کن از این چند رنگ ها


یک روز تو در اوجی و یک روز دیگری

دنیا دهن کجی ست به الا کلنگ ها


من چند روز پیش دلی را شکسته ام

من را به رسمیت بشناسید سنگ ها!

شاعر : علیرضا بدیع 

به صحرایی دگر خواهم نهاد امشب سر خود را

ز خاطر می‌برد این رود وحشی بستر خود را


شبیه کودکی ماتِ خیابان‌های تهرانم

که ناغافل رها کرده‌ست دست مادر خود را


پشیمانی‌ست پیشانی‌نوشتم؛ پیش طالع‌بین

عرق می‌ریزم و پایین می ‌اندازم سر خود را‌


زمین سنگ صبورت نیست، آه ای ابر سرگردان

مریز این گونه زیر دست و پا خاکستر خود را


زمین سنگی‌ست، من خوابم نخواهد برد، می‌دانم

ولی بالش نخواهم کرد بالِ پرپر خود را

شاعر : محمد مهدی سیار

سرودمت نه به زیبایی خودت شاید

که شاعر تو یکی چون خود تو می باید


لبم عطش زده ی بوسه نیست ، حرف بزن!

شنیدنت عطش روح را می افزاید


یکی قرینه تنهائی ام ،نفس به نفس

تو را پسند غزل های من می آراید


من من!آی...من من!دقائق گنگی است

رسیده ایم به می آید و نمی آید


همیشه عشق مرا تا غروب ها برده است

که آفتاب از این بیشتر نمی پاید

شاعر : محمد علی بهمنی

من از عقرب نمی ترسم ولی از نیش می ترسم

ندارم شکوه از بیگانگان از خویش می ترسم


ندارم وحشتی از شیر وببر و حمله گرگان

از آن گرگی که می پوشد لباس میش می ترسم


مرا با جوفروشان سربازار کاری نیست

من از گندم نمایان ارادت کیش می ترسم


ندارم وحشت از جنگ ونفاق وقتل وخونریزی

من از این آتش افروزان صلح اندیش می ترسم


به شیخی گفت کسی, از چه می تر سی زمی ؟ گفتا

ز می خوردن ندارم بیم از مستیش می ترسم


مرا باخانقاه وخرقه وکشکول کاری نیست

من از اعمال زشت خلق نادرویش می ترسم


چه خوش گفت این سخن مرد سخن سنجی که می گوید

مراازمرگ باکی نیست از سختیش می ترسم


من ژولیده را نبود هراسی از سخن گفتن

ولیکن از زبان خویش بیش از پیش می ترسم

شاعر : ژولیده نیشابوری 

گفتمش

شیرین ترین آواز چیست ؟
چشم غمگینش به رویم خیره ماند
قطره قطره اشکش از مژگان چکید
لرزه افتادش به گیسوی بلند
زیر لب غمناک خواند
ناله زنجیرها بر دست من


گفتمش
آنگه که از هم بگسلند
خنده تلخی به لب آورد و گفت
آرزویی دلکش است اما دریغ
بخت شورم ره برین امید بست
و آن طلایی زورق خورشید را
صخره های ساحل مغرب شکست
من به خود لرزیدن
از دردی که تلخ
در دل من با دل او می گریست

 

گفتمش
بنگر در این دریای کور
چشم هر اختر چراغ زورقی ست

سر به سوی آسمان برداشت گفت
چشم هر اختر چراغ زورقی ست
لیکن این شب نیز دریا یی ست ژرف
ای دریغا شبروان !‌ کز نیمه راه

می کشد افسون شب در خواب شان


گفتمش
فانوس ماه
می دهد از چشم بیداری نشان

گفت
اما در شبی این گونه گنگ
هیچ آوایی نمی آید به گوش


گفتمش
اما دل من می تپد
گوش کن اینک صدای پای دوست

گفت
ای افسوس در این دام مرگ
باز صید تازه ای را می برند
این صدای پای اوست


گریه ای افتاد در من بی امان
در میان اشک ها پرسیدمش
خوش ترین لبخند چیست ؟
شعله ای در چشم تاریکش شکفت
جوش خون در گونه اش آتش فشاند

گفت لبخندی که عشق سربلند

وقت مردن بر لب مردان نشاند
من ز جا برخاستم
بوسیدمش

شاعر : هوشنگ ابتهاج 

دارا جهان ندارد سارا زبان ندارد

بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد


کارون زچشمه خشکید البرز لب فروبست

حتی دل دماوند آتشفشان ندارد


دیو سیاه دربند آسان رهید و بگریخت

رستم دراین هیاهو گرز گران ندارد


روز وداع خورشید زاینده رود خشکید

زیرا دل سپاهان نقش جهان ندارد


برنام پارس دریا نامی دگر نهادند

گویی که آرش ما تیرو کمان ندارد


دریای مازنی ها برکام دیگران شد

نادر زخاک برخیز میهن جوان ندارد


دارا کجای کاری دزدان سرزمینت

بر بیستون نویسند دارا جهان ندارد


آئیم به دادخواهی فریادمان بلنداست

اما چه سود اینجا نوشیروان ندارد


سرخ و سپید وسبز است این بیرق کیانی

اما صدآه و افسوس شیر ژیان ندارد


کو آن حکیم توسی شهنامه ای سراید

شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد


هرگز نخواب کوروش ای مهر آریایی

بی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد

شاعر : مهدی آرام  ( سورنا ) 

می تواند که تو را سخت زمینگیر کند

درد یک بغض اگر بین گلو گیر کند 


آسمان بر سرم آوار شد آن لحظه که گفت

قسمت این است بنا نیست که تغییر کند


گفت امید به وصل من و تو نیست که نیست 

قصد کردست که یک روزه مرا پیر کند 


گفت دکتر: من و تو مشکلمان کم خونیست

خون دل میخورم ای کاش که تاثیر کند


در دو چشم تو نشستم به تماشای خودم

که مگر حال مرا چشم تو تصویر کند


خواب دیدم که شبی راهی قبرستانم

نکند خواب مرا داغ تو تعبیر کند


مشت بر آینه کوبیدم و گفتم شاید

بشود مثل تو را آینه تکثیر کند

شاعر : سید تقی سیدی

باید شبی به قبله ی حاجات رو کنم 

تا از خدای خویش تو را آرزو کنم


کارم رسیده است به جایی که روز و شب

در عالم مجاز تو را جستجو کنم


کندوی تازه ی منی و تا بنوشمت

باید به نیش اینهمه زنبور خو کنم


آنان که پیش ازین به مصاف تو رفته اند

گفتند در طواف تو با خون وضو کنم


چون کوزه گر سبو کند از کاسه ی سرم

بگذار پیش از آن سر خود در سبو کنم


چندان عجیب نیست که از رشک بشکند

آن دم که با تو آینه را روبرو کنم


دنیا به دل شکستگی ام حکم داده است

باید برای او ورقی تازه رو کنم

شاعر : علیرضا بدیع

تو کیستی، که من اینگونه بی تو بی تابم؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق، سرگشته، روی گردابم!


تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟

تو را کدام خدا؟

تو از کدام جهان؟

تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟

تو در کدام چمن، همره کدام نسیم؟

تو از کدام سبو؟


من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه!

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین، آه

مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه!
کدام نشاه دویده است از تو در تن من؟

که ذره های وجودم تو را که می بینند،

به رقص می آیند،

سرود میخوانند!


چه آرزوی محالی است زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو:

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!

به من بگو که برو در دهان شیر بمیر!

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟


ترا به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه

که صبر، راه درازی به مرگ پیوسته ست!


تو آرزوی بلندی و، دست من کوتاه

تو دوردست امیدی و پای من خسته ست

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است.

شاعر :  فریدون مشیری 

دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن

من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن


به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای

دل گرفته ی ما بین و دلگشایی کن


دلی چو آینه دارم نهاده بر سر دست

ببین به گوشه ی چشمی و خودنمایی کن


ز روزگار میاموز بی وفایی را

خدای را که دگر ترک بی وفایی کن


بلای کینه ی دشمن کشیده ام ای دوست

تو نیز با دل من طاقت آزمایی کن


شکایت شب هجران که می تواند گفت

حکایت دل ما با نی کسایی کن


بگو به حضرت استاد ما به یاد توایم

تو نیز یادی از آن عهد آشنایی کن


نوای مجلس عشاق نغمه ی دل ماست

بیا و با غزل سایه همنوایی کن

شاعر :هوشنگ ابتهاج 

شب های ملال آور پاییز است

هنگام غزل های غم انگیز است


گویی همه غم های جهان امشب

در زاری این بارش یکریز است


ای مرغ سحر ناله به دل بشکن

هنگامه ی آواز شباویز است


دورست ازین باغ خزان خورده

آن باد فرح بخش که گلبیز است


ساقی سبک آن رطل گران پیش آر

کاین عمر گران مایه سبک خیز است


خاکستر خاموش مبین ما را

باز آ که هنوز آتش ما تیز است


این دست که در گردن ما کردند

هش دار که با دشنه ی خونریز است


برخیز و بزن بر دف رسوایی

فسقی که در این پرده ی پرهیز است


سهل است که با سایه نیامیزند

ماییم و همین غم که خوش آمیز است

شاعر : هوشنگ ابتهاج 

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش

باغ بی برگی

روز و شب تنهاست

با سکوت پاکِ غمناکش

سازِ او باران، سرودش باد

جامه اش شولای عریانی‌ست

ور جز،اینش جامه ای باید

بافته بس شعله ی زرتار پودش باد


گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد، یا نمی خواهد

باغبان و رهگذران نیست

باغ نومیدان

چشم در راه بهاری نیست


گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد،

ور برویش برگ لبخندی نمی روید؛

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟


داستان از میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت

پست خاک می گوید

باغ بی برگی

خنده اش خونیست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن

پادشاه فصلها ، پائیز

شاعر : مهدی اخوان ثالث 

پاییز آمدست که خود را ببارمت

پاییز لفظ دیگر"من دوست دارمت"


بر باد می دهم همه ی بود خویش را

یعنی تو را به دست خودت می سپارمت


باران بشو ، ببار به کاغذ ،سخن بگو

وقتی که در میان خودم می فشارمت


پایان تو رسیده گل کاغذی من

حتی اگر خاک شوم تا بکارمت


اصرار می کنی که مرا زود تر بگو

گاهی چنان سریع که جا می گذارمت


پاییز من  ،  عزیز غم انگیز برگریز

یک روز می رسم و تو را می بهارمت!!!

شاعر : سید مهدی موسوی 

حریق خزان بود...

همه برگ ها آتش سرخ، همه شاخه ها شعله زرد

درختان همه دود پیچان به تاراج باد

و برگی که می سوخت، میریخت، می مرد

و جامی سزاوار چندین هزار نفرین که بر سنگ می خورد

من از جنگل شعله ها می گذشتم

غبار غروب به روی درختان فرو می نشست

و باد غریب، عبوس از بر شاخه ها می گذشت

و سر در پی برگ ها می گذاشت...


فضا را صدای غم آلود برگی که فریاد می زد

و برگی که دشنام می داد

و برگی که پیغام گنگی به لب داشت

لبریز می کرد،

و در چشم برگی که خاموش خاموش می سوخت...

نگاهی که نفرین به پاییز می کرد...


حریق خزان بود،

من از جنگل شعله ها می گذشتم،

همه هستی ام جنگلی شعله ور بود

که توفان بی رحم اندوه

به هر سو که می خواست می تاخت،

می کوفت، می زد، به تاراج می برد

و جانی که چون برگ

می سوخت، می ریخت، می مرد

و جامی سزاوار نفرین که بر سنگ می خورد...

شب از جنگل شعله ها می گذشت


حریق خزان بود و تاراج باد

من آهسته در دود شب رو نهفتم

و در گوش برگی که خاموش می سوخت گفتم

مسوز این چنین گرم در خود، مسوز

مپیچ این چنین تلخ بر خود، مپیچ

که گر دست بیداد تقدیر کور

تو را می دواند به دنبال باد

مرا می دواند به دنبال هیچ

شاعر :

برای من که دلم چون غروب پاییز است

صدای گرم تو از دور هم دل انگیز است


چه آتشی به دلم زد نگاه معصومت

از آن دو چشم قشنگت که عشق لبریز است


هنوز اسم تو و اشکِ جاری چشمم

هنوز باغ لبانت ز خنده گلریز است؟


در آسمان دلم عطر گیسوانت چون

ترنم خوش باران به صبح جالیز است


تما م آنچه که دارم دلی است هدیه به تو

و شرمسار نگاهت که هدیه ناچیز است


بمان کنار من ای خورشید دشت امیدم

غروبِ رفتن تو آسمان غم انگیز است ...

شاعر : مسعود امیری نژاد 

زرد است که لبریز حقایق شده است

تلخ است که با درد موافق شده است


شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی

پائیز بهاری است که عاشق شده است

شاعر :میلاد عرفان پور 


یک پنجره از ابر بهارم لبریز

لبریزتر از غم غروب پاییز


در محکمه ام نوشت دنیا روزی

تبعید به غربت جنوب پاییز

شاعر : میلاد اصغرزاده 

لبخند تو خلاصه‌ی خوبی‌هاست

لختی بخند، خنده‌ی گل زیباست


پیشانی‌ات تنفس یک صبح است

صبحی که انتهای شب یلداست


در چشمت از حضور کبوترها

هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست


رنگین‌کمان عشق اهورایی

از پشت شیشه‌ی دل تو پیداست


تو امتداد کوثر جوشانی

سرچشمه‌ی تو سوره‌ی اعطیناست


فریاد تو تلاطم یک توفان

آرامشت تلاوت یک دریاست


با ما بدون فاصله صحبت کن

ای آن‌که ارتفاع تو دور از ماست

شاعر : قیصر امین پور 

نرگس مردم فریبی داشت شبنم می فروخت

با همان چشمی که می زد زخم مرهم می فروخت


زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر

داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت


زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر

مرگ را همچون شراب ناب کم کم می فروخت


در تمام سال های رفته بر ما ، روزگار

شادمانی می خرید از ما و ماتم می فروخت


من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها

گل فروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت

شاعر : فاضل نظری 

یارای گریه نیست، به آهی بسنده کن

آری، به آه گاه به گاهی بسنده کن 


درد دل تو را چه کسی گوش می‌کند ؟

ای در جهان غریب ! به چاهی بسنده کن


دستت به گیسوان رهایش نمی‌رسد

از دوردست‌ها به نگاهی بسنده کن


سرمستی صواب اگر کارساز نیست

گاهی به آه بعد گناهی بسنده کن


اهل نظر نگاه به دنیا نمی‌کنند

تنها به یاد چشم سیاهی بسنده کن

شاعر :سجاد سامانی 

گوشه ی چشم بگردان و مقدر گردان

ما که هستیم در این دایره ی سرگردان؟!


دور گردید و به ما جرأت مستی نرسید

چه بگوییم به این ساقی ساغرگردان!


این دعایی ست که رندی به من آموخته است

بار ما را نه بیفزا، نه سبک تر گردان


غنچه ای را که به پژمرده شدن محکوم است

تا شکوفا نشده، بشکن و پرپر گردان


من کجا بیشتر از حق خودم خواسته ام؟

مرگ حق است، به من حق مرا برگردان

شاعر :فاضل نظری 

ما چون دو دریچه، رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده


عمر آینه ی بهشت، امّا... آه
بیش از شب و روزِ تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست


نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر، که هر چه کرد او کرد....

شاعر : اخوان 

به تو خو کرده ام، مانند "سربازی" به "سربندش"

تو معروفی به دل کندن... مونالیزا به لبخندش


تو تا وقتی مرا سربار می بینی، نمی بینی

درخت میوه را پرُبار خواهد کرد پیوندش!


به تو تقدیم کردم از همان اول، دلت را زد...

بهای شعر هایم را بپرس از آرزومندش!


به دنیا اعتباری نیست، این حاجی بازاری

نه قولش قول خواهد شد نه پا برجاست سوگندش


گریزی نیست جز راه آمدن با مردم پابند

همیشه کفش تقدیرش گره خوردست با بندش


به غیر از رفتنت چیزی اگر هم بوده، یادم نیست

چنان شعری که میماند به خاطر آخرین بندش


چه حالی داشتم با رفتنت؟ "سربسته" می گویم

شبیه حال مردی شاهد اعدام فرزندش... 

شاعر : حسین زحمتکش 

خبر خیر تو از نقل رفیقان سخت است

حفظ حالات من و طعنه ی آنان سخت است


لحظه ی بغض نشد حفظ کنم چشمم را

در دل ابر نگهداری باران سخت است


کشتی کوچک من هر چه که محکم باشد

جَستن از عرصه ی هول آور طوفان سخت است


ساده عاشق شده ام ساده تر از آن رسوا

شهره ی شهر شدن با تو چه آسان... سخت است


ای که از کوچه ی ما می گذری ، معشوقه!

بی محلی سر این کوچه دوچندان سخت است


زیر باران که به من زل بزنی خواهی دید

فن تشخیص نم از چهره ی گریان سخت است


کوچه ی مهر  سر نبش ، کماکان باران...

دیدن حجله ی من اول آبان سخت است

شاعر : کاظم بهمنی 

ساده از دست ندادم دل پر مشغله را

تا تو خندیدی و مجبور شدم مساله را...!


 من "برادر" شده بودم و "برادر" باید

وقت دیدار، رعایت بکند  "فاصله" را

 

دهه ی شصتی دیوانه ی یکبار عاشق

خواست تا خرج کند این کوپن باطله را


عشق! آن هم وسط نفرت و باروت و تفنگ

دانه انداخت و از شرم ندیدم تله را


و تو خندیدی و از خاطره ها جا ماندم

با تو برگشتم و مجبور شدم قافله را...!


عشق گاهی سبب گم شدن خاطره هاست

خواستم باز کنم با تو سر این گله را

شاعر : عبدالجبار کاکایی 

من بهمن ام همواره از کوهی سرازیر

تو جاده ای با پیچ و خمهای نفس گیر

 

میغلطم و میلغزم و میریزم از کوه

با سنگها و صخره های  راه درگیر


فکر رسیدن می کنم هر روز و هر شب

با پا و با سر میدوم بی هیچ تاخیر


اما در آن پایین به پای کوه سنگی

تو داده ای دست خودت را دست تقدیر


قسمت نبوده، نیست ، اما، احتمالا

مغز تو را این حرفها کردند تسخیر


بیهوده می کوشم برای با تو بودن

وقتی که می جنگی تو با هر گونه تغییر


این برف سنگین آب خواهد شد سرانجام

بر جای خود باقی است اما جاده پیر!

شاعر : آرزو نوری

دلم بدون تو غمگین و با تو افسرده است

چه کرده ای که ز بود و نبودت آزرده است

 

به عکس های خودم خیره ام ، کدام منم ؟

زمانه خاطره های مرا کجا برده است

 

چه غم که بگذرد از دشت لاله ها توفان

که مرگ ، دلخوشی غنچه های پژمرده است

 
اگر سقوط بهای بلند پروازیست

پرنده ی دل من بی سبب زمین خورده است

 
از این به بعد به رویم در قفس مگشای

چرا که طوطی این قصه پیش از این مرده است

شاعر : فاضل نظری 

عاشق که باشی شعر شور دیگری دارد

لیلی و مجنون قصه‌ی شیرین‌تری دارد

 

دیوان حافظ را شبی صد دفعه می‌بوسی

هر دفعه از آن دفعه فال بهتری دارد

 

حتی سؤالات کتاب تست کنکورت

عاشق که باشی بیت‌های محشری دارد

 

با خواندن بعضی غزل‌ها تازه می‌فهمی

هر شاعری در سینه‌اش پیغمبری دارد

 

حرف دلت را با غزل حالی کنی سخت است

شاعر که باشی عشق زجر دیگری دارد

شاعر : بهمن صباغ زاده 

ولی سری سر راهت به این دچار بزن...

دمی چو باران بنشین، دم از بهار بزن


بیا و حوصله کن دست بر دلم بگذار

دوباره زخمه بر این تار بیقرار بزن

 
مدام، این پا آن پا کن و بگو دیر است

شبیه عقربه‌ها حرف نیش دار بزن!
 

«بهار می ‌گذرد بیصدا... بهار منم!...»

به عطر خویش در این کوچه باز جار بزن
 

بدون پلک زدن سال‌هاست منتظرند

سری به ثانیه‌های سر قرار بزن

شاعر : محمد مهدی سیار 

سرد بودن با مرا دیوار یادت داده است

نارفیق بی‌مروّت ، کار یادت داده است


توبه‌ات از روزهایم عشقبازی را گرفت

آه از آن زاهد که استغفار یادت داده است


دوستت دارم ولی با دوستانت دشمنی

گردش دنیا فقط آزار یادت داده است


عطر موهایت قرار از شهر می گیرد بگو

دل ربودن را کدام عطار یادت داده است؟


عهد با من بستی و از یاد بردی، روزگار

از وفاداری همین مقدار یادت داده است

شاعر : سجاد سامانی 

هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش؟

یا چشم مرا زجای برکن
یا پرده ز روی خود فروکش

یا باز گذار تا بمیرم
کز دیدن روزگار سیرم


دیری ست که در زمانه ی دون
از دیده همیشه اشکبارم

عمری به کدورت و الم رفت
تا باقی عمر چون سپارم؟

نه بختِ بدِ مراست سامان
وای شب،نه تُراست هیچ پایان ...


تو چیستی ای شب غم انگیز
در جست و جوی چه کاری آخر؟

بس وقت گذشت و تو همانطور
استاده به شکل خوف آور

تاریخچۀ گذشتگانی
یا راز گشایِ مردگانی


تو آینه دارِ روزگاری
یا در رهِ عشق پرده داری؟

یا دشمن جانِ من شدستی؟
ای شب بنه این شگفت کاری

بگذار مرا به حالت خویش
با جانِ فسرده و دلِ ریش


بگذار فرو بگیردم خواب
کز هر طرفی همی وزد باد

وقتی ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحری کشید فریاد

شد محو یکان یکان ستاره
تا چند کنم به تو نظاره؟


بگذار به خواب اندر آیم
کز شومیِ گردشِ زمانه

یکدم کمتر به یاد آرم
وآزاد شوم ز هر فسانه

بگذار که چشمها ببندد
کمتر به من این جهان بخندد

شاعر : نیمایوشیج 

در چرخش تاریخ، چه سرخورده چه سرخوش

دنیا نه به جمشید وفا کرد، نه کوروش


آسوده‌ام از آتش نیرنگ حسودان

از تهمت سودابه بری باد، سیاوش


ما اهلی عشقیم چه بهتر که بمیریم

جایی که در آن شرط حیات است ، توحش


ای دل! من اگر راز نگهدار تو بودم

این چشمه‌ی خشکیده نمی‌کرد تراوش


من بی تو سرافکنده و دم‌سردم و دلخون

ای عشق سرت سبز و دمت گرم و دلت خوش

شاعر : فاضل نظری