تماشاگه

درباره وبلاگ
تماشاگه

تماشاگه، گلچین زیباترین شعرها و متون ادبی ایران و جهان ، فقط زیباترین ها!!! از شنیدن نظرات شما خوشحال میشویم

آخرین نظرات
  • ۲۷ ارديبهشت ۹۶، ۲۰:۲۶ - شرمندهٔ یابن الحسن
    تشکر
  • ۲۶ فروردين ۹۶، ۱۸:۳۴ - ما جــــــــღــــــدہツ
    :)
  • ۶ بهمن ۹۵، ۰۴:۰۶ - سیامک
    محشره
نویسندگان

۹ مطلب با موضوع «رهی معیری» ثبت شده است

چه رفته است که امشب سحر نمی آید؟

شب فراق به پایان مگر نمی آید؟

 

جمال یوسف گل چشم باغ روشن کرد

ولی ز گمشده من خبر نمی آید

 

شدم به یاد تو خاموش، آنچنان که دگر

فغان هم از دل سنگم به در نمی آید

 

تو را بجز به تو نسبت نمی توانم کرد

که در تصور از این خوبتر نمی آید

 

طریق عقل بود ترک عاشقی دانم

ولی ز دست من این کار برنمی آید

 

بسر رسید مرا دور زندگانی و باز

بلای محنت هجران بسر نمی آید

 

منال بلبل مسکین به دام غم زین بیش

که ناله در دل گُل کارگر نمی آید

 

ز باده فصل گُلم توبه میدهد زاهد

ولی ز دست من این کار برنمی آید

 

دو روز نوبت صحبت عزیز دار رهی

که هر که رفت از این ره دگر نمی آید

 

شاعر : رهی معیری

سزای چون تو گلی گر چه نیست خانه ما

بیا چو بوی گل امشب به آشیانه ما

 

تو ای ستاره خندان کجا خبر داری؟

زناله سحر و گریه شبانه ما

 

چو بانگ رعد خروشان که پیچد اندر کوه

جهان پر است ز گلبانگ عاشقانه ما

 

نوای گرم نی از فیض آتشین نفسی است

زسوز سینه بود گرمی ترانه ما

 

چنان زخاطر اهل جهان فراموشیم

که سیل نیز نگیرد سراغ خانه ما

 

به خنده رویی دشمن مخور فریب رهی

که برق خنده کنان سوخت آشیانه ما

شاعر : رهی معیری

آن را که جفا جوست نمی باید خواست

سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست

 

مارا ز تو غیر از توتمنایی نیست

از دوست به جز دوست نمی باید خواست

ای جلوهٔ برق آشیان سوز تو را

ای روشنی شمع شب‌افروز تو را

 

زآن روز که دیدمت شبی خوابم نیست

ای کاش ندیده بودم آن روز تو را

یا عافیت از چشم فسونسازم ده

یا آن که زبان شکوه پردازم ده

 

یا درد و غمی که داده‌ای بازش گیر

یا جان و دلی که برده‌ای بازم ده

جانم به فغان چو مرغ شب می آید

وز داغ تو با ناله به لب می آید

 

آه دل ما از آن غبار آلود است

کاین قافله ازدیار شب می آید

بخت نافرجام اگر با عاشقان یاری کند

یار عاشق سوز ما ترک دلازاری کند

 

بر گذرگاهش فرو افتادم از بی طاقتی

اشک لرزان کی تواند خویشتن داری کند؟

 

چاره ساز اهل دل باشد می اندیشه سوز

کو قدح؟ تا فارغم از رنج هوشیاری کند

 

دام صیاد از چمن دلخواه تر باشد مرا

من نه آن مرغم که فریاد از گرفتاری کند

 

عشق روز افزون من از بی وفایی های اوست

می گریزم گر به من روزی وفاداری کند

 

گوهر گنجینهٔ عشقیم از روشندلی

بین خوبان کیست تا ما را خریداری کند؟

 

از دیار خواجه شیراز میآید رهی

تا ثنای خواجه عبدالله انصاری کند

 

می رسد با دیده گوهرفشان همچون سحاب

تا بر این خاک عبیرآگین گوهرباری کند

شاعر : رهی معیری

نسیم عشق ز کوی هوس نمی‌آید

چرا که بوی گل از خار و خس نمی‌آید

 

ز نارسایی فریاد آتشین فریاد

که سوخت سینه و فریادرس نمی‌آید

 

به رهگذار طلب آبروی خویش مریز

که همچو اشک روان باز پس نمی‌آید

 

ز آشنایی مردم رمیده‌ایم رهی

که بوی مردمی از هیچ کس نمی‌آید

شاعر : رهی معیری

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام

خارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ام

 

با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق

همچون بنفشه سر به گریبان کشیده‌ام

 

چون خاک در هوای تو از پا فتاده‌ام

چون اشک در قفای تو با سر دویده‌ام

 

من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش

از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام

 

از جام عافیت می نابی نخورده‌ام

وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده‌ام

 

موی سپید را فلکم رایگان نداد

این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام

 

ای سرو پای بسته به آزادگی مناز

آزاده من که از همه عالم بریده‌ام

 

گر می‌گریزم از نظر مردمان رهی

عیبم مکن که آهوی مردم‌ندیده‌ام

شاعر : رهی معیری

مــن کــیــســتــم ز مــردم دنــیــا رمــیـده‌ای

چـون کـوهـسـار پـای بـه دامـن کـشـیـده‌ای

 

از ســوز دل چــو خــرمــن آتــش گـرفـتـه‌ای

وز اشـک غـم چـو کـشـتی طوفان رسیده‌ای

 

چـون شـام بـی رخ تـو بـه مـاتـم نشسته‌ای

چــون صــبــح از غــم تــو گـریـبـان دریـده‌ای

 

سر کن نوای عشق که از های و هوی عقل

آزرده ام چــو گــوش نــصـیـحـت شـنـیـده‌ای

 

رفـــت از قــفــای او دل از خــود رمــیــده ام

بــی تــاب تــر ز اشــک بــه دامــن دویــده‌ای

 

مـا را چـو گـردبـاد ز راحـت نـصـیـب نـیـسـت

راحـــت کـــجـــا و خـــاطـــر نـــاآرمـــیــده‌ای

 

بـیـچـاره‌ای کـه چـاره طـلـب مـی کند ز خلق

دارد امــــیـــد مـــیـــوه ز شـــاخ بـــریـــده‌ای

 

از بـس کـه خـون فـرو چـکـد از تـیـغ آسـمان

مـانـد شـفـق بـه دامـن در خـون کـشـیده‌ای

 

بــا جــان تــابــنــاک ز مــحـنـت سـرای خـاک

رفــتــیـم هـمـچـو قـطـرهٔ اشـکـی ز دیـده‌ای

 

دردی کـــه بــهــر جــان رهــی آفــریــده‌انــد

یــا رب مــبــاد قــســمــت هــیـچ آفـریـده‌ای

شاعر : رهی معیری

تـو  را خـبـر ز دل بـی‌قرار باید و نیست

غم  تو  هست ولی غمگسار باید و نیست

 

اسـیـر  گـریـهٔ بـی‌اخـتـیـار خـویشتنم

فـغـان که در کف من اختیار باید و نیست

 

چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست

چـو صـبحدم نفسم بی‌غبار باید و نیست

 

مـرا  ز بـادهٔ نـوشـیـن نـمـی‌گشاید دل

که  می  به گرمی آغوش یار باید و نیست

 

درون  آتـش از آنـم کـه آتـشین گل من

مـرا  چـو پـارهٔ دل در کـنار باید و نیست

 

بـه  سـردمـهری باد خزان نباید و هست

بـه فـیـض‌بـخشی ابر بهار باید و نیست

 

چـگـونه  لاف محبت زنی که از غم عشق

تـو را چـو لـاله دلی داغدار باید و نیست

 

کـجـا  به صحبت پاکان رسی که دیدهٔ تو

بـه  سـان شبنم گل اشکبار باید و نیست

 

رهـی بـه شـام جدایی چه طاقتیست مرا

کـه  روز وصـل دلـم را قرار باید و نیست

شاعر : رهی معیری

خیال‌انگیز و جان‌پرور چو بوی گل سراپایی

نداری غیر از این عیبی که می‌دانی که زیبایی

 

من از دلبستگیهای تو با آیینه دانستم

که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق‌تر از مایی

 

به شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را

تو شمع مجلس‌افروزی تو ماه مجلس‌آرایی

 

منم ابر و تویی گلبن که می‌خندی چو می‌گریم

تویی مهر و منم اختر که می‌میرم چو می‌آیی

 

مراد ما نجویی ورنه رندان هوس‌جو را

بهار شادی‌انگیزی حریف باده پیمایی

 

مه روشن میان اختران پنهان نمی‌ماند

میان شاخه‌های گل مشو پنهان که پیدایی

 

کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو

دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی

 

مرا گفتی: که از پیر خرد پرسم علاج خود

خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی

 

من آزرده‌دل را کس گره از کار نگشاید

مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی

 

رهی تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن

که با این ناتوانیها به ترک جان توانایی

شاعر : رهی معیری