|
بگذار پای غنچه به لبخند وا شود شاید دری به سمت خداوند وا شود
ای کاش بخت این همه پیوند وا شود
از دست و بال چلچله ها بند وا شود
تا اخم بقچه های پر از قند وا شود
ای کاش رو به من بگذارند وا شود
وقتش رسیده برف دماوند وا شود |
| شاعر :عبدالحسین انصاری |
|
بگذار پای غنچه به لبخند وا شود شاید دری به سمت خداوند وا شود
ای کاش بخت این همه پیوند وا شود
از دست و بال چلچله ها بند وا شود
تا اخم بقچه های پر از قند وا شود
ای کاش رو به من بگذارند وا شود
وقتش رسیده برف دماوند وا شود |
| شاعر :عبدالحسین انصاری |
|
سالها عاشق یک شخص مجازی سخت است در خیالات خودت قصر بسازی، سخت است
مثل این است که کودک شده باشی، آنوقت هی تو را باز نگیرند به بازی، سخت است
اینکه دنبال کنی سایهی مجهولی را تا به همخوردن خطهای موازی، سخت است
اینکه یک عمر بدون تو قدم بردارم بین دروازهی سعدی و نمازی، سخت است
گاه جغرافی چشمان تو خیلی سادهست گاه اثبات تو از راه ریاضی، سخت است
زیر پیراهن گل مخملیات پیچیدهست عطر نارنج ولی دستدرازی، سخت است |
| شاعر : عبدالحسین انصاری |
|
تاریخ لای چرخ زمان گیر می کند تقویم روی فصل خزان گیر می کند
وقتی کنار حوض وضو تازه می کنی در سینه ی مناره اذان گیر می کند
این قدر ابروان خودت را گره نزن آرش میان این دو کمان گیر می کند
هربار پلک می زنی انگار ناگهان دریا درون قطره چکان گیر می کند
در کوچه ها بدون هدف راه می روم از راه می رسی و زبان گیر می کند
از شهر کوچ میکنی و لقمه های نان یک باره در گلوی جهان گیر می کند
در پارک ها مجسمه ها پیر میشوند در پخش ها نوار بنان گیر می کند
هر شب برای عطر تنت آه می کشد پیراهنی که در چمدان گیر می کند. |
| شاعر : عبدالحسین انصاری |
|
تو را دل برگزید و کار دل شک برنمی دارد که این دیوانه هرگز سنگ کوچک برنمی دارد
تو در رویای پروازی ولی گویا نمی دانی نخ کوتاه دست از بادبادک برنمی دارد
برای دیدن تو آسمان خم می شود اما برای من کلاهش را مترسک برنمی دارد
اگر با خنده هایت بشکنی گاهی سکوتش را
بیا بگذار سر بر شانه های خسته ام یک بار اگر با اشک من پیراهنت لک برنمی دارد |
| شاعر : عبدالحسین انصاری |